پــایان تـــــلخ بهتر از تـــــلخی بی پـــایانه...!!!

 

این یک داستان واقعی است و در ژاپن اتفاق افتاده است. شخصی

دیوار خانه اش را برای نوسازی، خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای

فضایی خالی، بین دیوارهای چوبی هستند. آن شخص، در حین خراب

کردن دیوار، در بین آن مارمولکی را دید ک میخی از بیرون ب پایش

فرو رفته بود. دلش سوخت اما برای یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ

را بررسی کرد، متعجب شد، چون این میخ ده سال پیش، هنگام

ساختن خانه کوبیده شده بود. چ اتفاقی افتاده بود؟

مارمولک، ده سال در چنان موقعیتی زنده مانده بود. چنین چیزی

امکان نداشت و غیر قابل تصور بود، متحیر از این مساله، کارش را کنار

گذاشت و مارمولک را مشاهده کرد در این مدت چ کار می کرده است؟

چگونه و چ می خورده است؟

همان طور ک ب مارمولک نگاه میکرد، مارمولکی دیگر، با غذایی در

دهانش ظاهر شد. مرد شدیدا منقلب شد. با خود گفت:-

ده سال مراقبت ! چ عشقی ! چ عشق قشنگی !

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

پند شماره: (32)

اگر موجود ب این کوچکی بتواند، عشقی ب این بزرگی داشته باشد،

پس تصور کنید، ما تا چ حد می توانیم، عاشق باشیم و ب نزدیکان مان

عشق بورزیم.

 

 

+ تاريخ جمعه دوم آبان 1393ساعت 22:39 نويسنده رضــا |

 

در زمانهای بسیار قدیم، وقتی هنوز پای بشر ب زمین نرسیده بود،

فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. آن ها از بی کاری، خسته

و کسل شده بودند. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:- بیایید یک بازی

بکنیم، مثل قایم باشک.

همگی از این پیشنهاد شاد شدند. دیوانگی، فورا فریاد زد ک چشم

می گذارم. از آن جایی ک کسی نمی خواست،دنبال دیوانگی برود، همه

قبول کردند ک او چشم بگذارد.

دیوانگی، جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد ب

شمردن؛ یک...دو...سه...همه رفتند تا جایی پنهان شوند. لطافت

خود را ب شاخ ماه آویزان کرد. خیانت، داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

اصالت د ر میان ابرها مخفی شد. هوس ب مرکز زمین رفت. دروغ، گفت

زیر سنگ پنهان می شود، اما ب ته دریا رفت.طمع، داخل کیسه ای ک

خودش دوخته بود، مخفی شد.

دیوانگی مشغول شمردن بود هفتادو نه...هشتاد...همه پنهان

شدند، ب جز عشق ک همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد.

جای تعجب نیست، چون همه میدانیم، پنهان کردن عشق، مشکل

است. در همین حال، دیوانگی ب پایان شمارش می رسید. نود و پنج...

نود و شش...هنگامی ک دیوانگی ب صد رسید، عشق پرید و در میان

بوته گل سرخ پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد:- دارم میام. اولین کسی ک را ک پیدا کرد تنبلی بود

زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود، جایی پنهان شود. بعد لطافت را یافت

ک ب شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس، در مرکز زمین،

یکی یکی، همه را پیدا کرد، ب جز عشق و از یافتن عشق، نا امید شده

بود. حسادت در گوشهایش زمزمه کرد:- تو فقط باید عشق را پیدا

کنی. او در پشت بوته گل سرخ پنهان شده است.

دیوانگی، شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان

زیاد آن را در بوته های گل سرخ فرو کرد. عشق از پشت بوته بیرون

آمد، در حالی ک با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان

انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها ب چشمان عشق فرو

رفته بودند و او نمیتوانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی

گفت:- من چ کردم؟ من چ کردم؟ چگونه میتوانم تو را درمان

کنم؟ عشق پاسخ داد:- تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر

می خواهی کمکم کنی، می توانی راهنمای من شوی.

و از آن روز، عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست.از

همان روز تا همیشه، عشق و دیوانگی ب همراه یکدیگر، ب احساس

تمام آدم های عاشق، سرک می کشند.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

پند شماره: (31)

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی از خود بیگانگی

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 23:14 نويسنده رضــا |

 

بیچاره پاییز ...

 دستش نمک ندارد...

این همه باران به آدم ها میبخشد،

اما همین آدم ها

تهمت ناروای خزان را به او میزنند.

خودمانیم ...

تقصیر خودش است ؛

بلد نیست مثل

" بهار" خودگیر باشد 

تا شب عیدی زیر لفظی بگیرد و 

با هزار ناز و کرشمه

سال تحویلی را هدیه دهد ...

سیاست " تابستان " را هم ندارد 

که در ظاهر با آدم ها گرم و صمیمی باشد 

ولی از پشت خنجری سوزناک بزند

 

بیچاره .....

بخت و اقبال " زمستان " هم

نصیبش نشده 

که با تمام سردی و بی تفاوتیش

این همه خواهان داشته باشد !

 

او " پاییز " است 

رو راست و بخشنده ...

ساده دل فکر میکند

اگر تمام داشته هایش را

زیر پای ادم ها بریزد،

روزی ؛

جایی ؛

لحظه ای ;

از خوبی هایش یاد میکنند ...

خبر ندارد آدم ها

رو راست بودن و بخشنده بودنش را

به پای محبتش نمیگذارند ... 

 

عادت آدم ها همین است !!!!!!!

 

یکی به این پاییز بگوید 

آدم ها یادشان میرود که تو

رسم عاشقی را نشانشان داده ای ...

دست در دست معشوقه ای دیگر 

پا بر روی برگ هایت

میگذارند و میگذرند ...

 

تنها یادگاری که برایت میماند 

" صدای خش خش برگ های تو بعد از رفتن آنهاست " ....!

 

 

+ تاريخ پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 9:41 نويسنده رضــا |

 

پیرمردی تنها، در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه

سیب زمینی اش را شخم بزند، امّا این کار خیلی سختی بود.

تنها پسرش ک می توانست ب او کمک کند، در زندان بود. پیرمرد

نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد.

پسر عزیزم، من حال خوشی ندارم چون امسال نمی توانم سیب زمینی

بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت

همیشه، زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه

خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی، تمام مشکلات من حل می شد.

من می دانم ک اگر تو اینجا بودی، مزرعه را برای من شخم می زدی.

دوست دار تو، پدر

فردای آن روز، پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:

پدر، ب خاطر خدا، مزرعه را شخم نزن. من در آنجا اسلحه پنهان

کرده ام.

صبح فردا ددوازده نفر از ماموران FBI و افسران پلیس محلی، تمام

مزرعه را شخم زدند، بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد، بهت زده،

نامه ی دیگری ب پسرش نوشت و ب او گفت ک چ اتفاقی افتاده است.

پسرش پاسخ داد:- پدر برو سیب زمینی هایت را بکار. این بهترین

کاری بود ک از این جا می توانستم برایت انجام بدهم.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (30)

در دنیا هیچ بن بستی نیست، یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم

ساخت.

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 21:2 نويسنده رضــا |

 

اولیور وندل هولمز در جلسه ای حضور داشت. او کوتاه ترین مرد

حاضر در جلسه بود. دوستی ب مزاح رو ب او گفت:-

آقای هولمز، تصور می کنم در میان ما بزرگان، شما قدری احساس

کوچکی می کنید.

هولمز پاسخ داد:- احساس نیم سکه طلایی را دارم ک در میان

پول خردها قرار گرفته باشد.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (29)

با ارزش ترین چیز نزد هر انسان، نفس اوست.

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 21:17 نويسنده رضــا |

 

درد داره... موقعی که هنوزم دوسش داری اما نباید به روی خودت بیاری!

 

موقعی که میخوای مثل قبل شی اما نمیشه!

 

موقعی که یاد کاراش میوفتی و یه لبخند میاد گوشه ی لبت!

 

موقعی که اسمش میشه پسورد زندگیت!

 

موقعی که دل یه چیزی میگه و عقل یه چیزه دیگه!

 

موقعی که کلی خاطرخواه داری اما دلت پیش یه بیمعرفته!

 

موقعی که نمیدونی کجای زندگیشی! موقعی که اون برات جذاب ترینه!

 

موقعی که باید ازش ناراحت باشی اما نمیتونی!

 

موقعی که میدونی بهت زنگ نمیزنه اما با شنیدن صدای هر زنگ تلفنی نفست بند میاد!

 موقعی که بهش نیاز داری ولی نیست!

 بَد دَرد داره

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 11:52 نويسنده رضــا |

 

روزی، کودکی در خیابان، مرد فقیری را دید ک از ظاهرش پیدا

بود، مدت هاست غذای درست و حسابی نخورده است. پسرک از مادرش

خواست تا ب آن مرد فقیر کمک کند. مادر ک عجله داشت، دست

کودک را کشید و با سرعت ب طرف اتوبوس ک آماده ی حرکت بود،

دوید. ناگهان ب یاد آورد ک بلیط ندارد. از مسافرانی ک در حال سوار

شدن بودند، بلیط خواست، امّا آن ها نیز عجله داشتند. مادر حرکت

اتوبوس و همین طور، رفتن فقیر گوشه خیابان را دید.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (28)

چهار چیز هرگز قابل جبران نیست:

سنگی ک پرتاب شده باشد.

حرفی ک از دهان خارج شده باشد.

فرصتی ک از دست رفته باشد.

زمانی ک سپری شده باشد.

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 23:46 نويسنده رضــا |

 

روزی، دو مرد ب ماهی گیری رفتند. یکی از آنها، ماهیگیر بسیار

کارکشته و متبحری بود، امّا دیگری سررشته ای ازاین کار نداشت. هر

بار ک ماهی گیر کارکشته، ماهی بزرگی را صید میکرد، بلافاصله آن را

در یک ظرف پر از یخ می انداخت تا تروتازه بماند و فاسد نشود، امّآ هر

بار ک ماهیگیر بی تجربه، یک ماهی بزرگ صید می کرد، دوباره آن را

ب آب می انداخت.

ماهی گیر متبحر ک تا شب شاهد این ماجرا بود، از این ک می دید

دوستش تمام مدت وقتش را تلف می کند، سرانجام کاسه صبرش لبریز

شد و پرسید:- چرا هر ماهی بزرگ ک صید می کنی دوباره در آب

می اندازی؟

ماهی گیر بی تجربه جواب داد:- برای این ک من فقط یک تابه

کوچک دارم!

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (27)

گاهی اوقات، ما نیز مثل این ماهی گیر، نقشه های بزرگ، رویاهای

بزرگ، مشاغل بزرگ و فرصت های بزرگی را ک خداوند در اختیارمان

قرار می دهد، پس می دهیم، زیرا ایمانمان بسیار کم است. ما آن را

مسخره می کنیم، زیرا او نمی داند تنها چیزی ک احتیاج دارد، یک تابه

بزرگ تر است. همان طور ک ما نمی دانیم تا چ اندازه آمادگی داریم ک

ایمانمان را گسترده کنیم؟

فراموش نکنید ک خداوند، هرگز نعمتی ب شما نمی بخشد ک شما

از عهده اداره آن بر نیایید.

پس تلاش کنیم، ظرف وجودی خود را بزرگ تر ک نیم تا ب خواسته های

بزرگ تر خود برسیم.

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 23:47 نويسنده رضــا |

 

در زمانهای قدیم، تاجری ب روستایی رفت ک میمون های زیادی

در جنگل های حوالی آن وجود داشت. او خطاب ب مردم روستا گفت:-

من میمون های اینجا را خریدارم و حاضرم ب ازای هر میمون ده

دلار ب فروشنده پرداخت کنم.

مردم روستا ک جنگل مجاور روستایشان پر از میمون بود. خوشحال

شدند و ب راحتی معامله را قبول کردند. ب نظر آنها قیمت بسیار

منصفانه بود. در مدت کوتاهی بیش از هزار میمون را گرفتند و هر

میمونی را ده دلار ب آن تاجر فروختند.

فردای آن روز مرد تاجر دوباره ب روستا آمد و ب روستاییان گفت:-

هر میمون را بیست دلار از شما میخرم. این بار، روستاییان دوباره

زمین های کشاورز خود را رها کردند و تلاششان را برای گرفتن

میمون ها ب کار گرفتند، امّا ظاهرا تعداد میمونهای باقیمانده کم تر

شده بود. در آن روز فقط پانصد میمون را گرفتند و فروختند.

روز بعد، آن مرد تاجر دوباره ب روستا آمد و این بار پیشنهاد پنجاه

دلاری ب ازای هر میمون را ب ساکنان آن روستا داد. او ب مردم گفت:-

برای انجام کاری ب شهر میروم، امّا معاون من اینجا میماند و ب

نمایندگی از من، میمون ها را از شما می خرد.

مردم روستا بسیار مشتاق شده بودند. هر میمون پنجاه دلار! امّا

مساله این بود ک آن ها همه میمونها را گرفته بودند و دیگر میمونی

برای فروختن باقی نمانده بود.

روستاییان نزد معاون تاجر رفتند و ماجرا را ب او گفتند. معاون بعد

از کمی تامل، خطاب ب روستاییان گفت:- این میمونها را در قفس

میبینید؟ من حاضرم هر کدام از آنها را ب قیمت سی و پنج دلار ب

شما بفروشم و زمانی ک تاجر برگشت، شما میتوانید آنها را ب قیمت

پنجاه دلار ب او بفروشید.

ظاهرا معامله پر منفعتی ب نظر میرسید، ولی غافل از حیله ای ک

در آن نهفته است. بدین ترتیب، مردم ب خانه هایشان رفتند و هر چ

پس انداز کرده بودند، برای خرید میمون ها آوردند و هر میمون را ب

مبلغ سی و پنج دلار از معاون تاجر خریدند.

چشمتان روز بد نبیند! از فردا، مردم آن روستا، دیگر ن آن مرد

تاجر را دیدند و ن دستشان ب آن معاون رسید و فقط میمون ها بودند

ک با از دست رفتن سرمایه روستاییان، دوباره در آن روستا ساکن

شدند.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (26)

نتیجه ای ک میتوان از این حکایت گرفت این است;

سرمایه های ملّی خود را ارزان نفروشید، حالا هر چیز ک باشید، چون

شما با اندوخته هایی ک متعلق ب سرزمین شماست، ثروتمندید و تا

زمانی ک آن ها را در محدوده خود دارید، برنده اید. همین ک آن ها را از

دست دادید، در هر شرایطی بازنده خواهید شد.

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 23:41 نويسنده رضــا |

 

دو پیرمرد ک یکی قدبلند و قوی هیکل و دیگری خمیده و ناتوان

بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی ب شکایت از یکدیگر

آمدند.

اولی گفت:- ب مقدار ده قطعه طلا ب این شخص قرض دادم تا در

وقت امکان ب من برگرداند، امّا اکنون ک توانایی ادا کردن دین خویش

را دارد، آن را ب تاخیر می اندازد و ادعا میکند، طلب من را داده است.

حضرت قاضی، از شما تقاضا دارم، وی را سوگند دهید ک آیا بدهکاری

خود را داده است، یا ن؟ چنان چ قسم یاد کرد، من دیگر حرفی ندارم.

دومی گفت:- من اقرار می کنم ک ده قطعه طلا از وی قرض

نموده ام، ولی بدهی ام را ادا کرده ام و برای قسم خوردن، آماده هستم.

قاضی گفت:- دست راست خود را بلند کن و قسم بخور.

پیرمرد:- یک دست ک سهل است، هر دو دست را بلند می کنم.

سپس عصا را ب مرد مدعی داد و هر دو دستش را بلند کرد و گفت:-

ب خدا قسم ک من قطعات طلا را ب این شخص داده ام و اگر باز

دیگر از من مطالبه کند، از روی فراموشکاری و ناآگاهی است.

قاضی ب طلبکار گفت:- اکنون چ می گویی؟

او در جواب گفت:- من نمیدانم ک این شخص قسم دروغ یاد

نمی کند. شاید من فراموش کرده باشم. امیدوارم حقیقت آشکار شود.

قاضی ب آن دو نفر اجازه مرخصی داد. پیرمرد عصای خود را از

دیگری گرفت. در این موقع، قاضی ب فکر فرو رفت و بی درنگ هر دوی

آنها را صدا زد. قاضی عصا را گرفت و با کنجکاوی آن را نگاه کرد و

بدنه آن را تراشید. ناگاه دید ک ده قطعه طلا در میان عصا جا سازی

شده است. ب طلبکار گفت:-

بدهکار وقتی ک عصا را ب دست تو داد، حیله کرد ک قسم دروغ

نخورد، ولی من از او زیرک تر هستم.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (25)

هنگام قضاوت درباره سخنان دیگران، سریع نگذریم و ب تمام

ریزه کاری ها دقت کنیم، شاید رازی در آن نهفته باشد.

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 23:32 نويسنده رضــا |

 

در خاک حاصلخیز بهاری، دو دانه کنار هم نشسته بودند. دانه اولی

گفت:- من می خواهم رشد کنم. من می خواهم ریشه هایم را هر چ

عمیق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هایم را از میان پوسته زمین

بالای سرم پخش کنم. من می خواهم شکوفه های لطیف خودم را

همانندبیرق های رنگین برافشانم و رسیدن بهار را نوید دهم. من

می خواهم، گرمای آفتاب را بر چهره ام و لطافت شبنم صبحگاهی را در

گلبرگ هایم احساس کنم.

و بدین ترتیب دانه رویید.

دانه دومی گفت:- من می ترسم. اگر من ریشه هایم را ب دل خاک

سیاه فرو کنم، نمی دانم ک در آن تاریکی با چ چیزهایی روب رو خواهم

شد. اگر از میان خاک سفت، بالای سرم را نگاه کنم، امکان دارد

شاخه های لطیفم آسیب ببینند. چ خواهم کرد اگر شکوفه هایم باز

شوند و ماری قصد خوردن آن ها را کند؟ تازه، اگر قرار باشد،

شکوفه هایم ب گل نشینند، احتمال دارد، کودکی مرا از ریشه بیرون

بکشد، آیا این چنین نیست؟ همان بهتر ک منتظر بمانم تا فرصت

بهتری نصیبم شود.

و بدین ترتیب دانه منتظر ماند.

مرغ خانگی ک برای یافتن غذا مشغول کندوکاو زمین بود، دانه را دید و در یک چشم بر هم زدن، آن را بلعید.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (24)

آن عده از انسان ها ک از حرکت و رشد می ترسند، زندگی آنان را

می بلعد. پس خطر را با عقل و اندیشه خود ب جان بخر و حرکت کن تا

ب قله موفقیت برسی.

 

 

+ تاريخ شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 23:25 نويسنده رضــا |

 

مردی، در حال پیاده روی در یکی از دره های کوهستان پیرنه ب

چوپان پیری برخورد و غذایش را با او قسمت کرد. سپس، مدتی

طولانی با هم نشستند و از زندگی سخن گفتند.

مرد گفت:- اگر کسی واقعا ب خدا اعتقاد داشته باشد، باید بپذیرد

ک آزاد نیست، زیرا خداوند بر هر حرکتی حاکم است.

چوپان، مرد را ب دره ی عمیقی در همان حوالی برد، جایی ک انسان

می توانست پژواک صدایش را ب وضوح بشنود.

چوپان گفت:- زندگی مثل این دیوارهاست و سرنوشت مانند

فریادی ست ک هر یک از ما ممکن است سر دهد. فریاد ما ب سینه

دیوار میخورد و ب همان شکل ب سوی ما باز می گردد.خداوند

پژواک صدای ماست.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (23)

خود ما هستیم ک زندگی مان را می سازیم، قضا وقدر در زندگی

اختیار ماست و ن چیز دیگر. پس جبر خداوند با اختیار ما همخوانی

نخواهد داشت. ما هستیم ک زندگی و مسیر را مشخص می کنیم. برای

اثبات این امر، ب این حدیث زیبا توجه کنید ک چ شیوا و کامل بیان

شده است. شخصی نزد امام صادق(ع) رفت و گفت:- آقا جان، آیا قضا

و قدر خداوند بر این است ک من این سیب را بخورم یا ن؟

امام صادق فرمود:- سیب را گاز بزن. حال سیب را بجو. اگر سیب را

فرو بری، تقدیر الهی بر این شده است ک این سیب را بخوری و اگر این

سیب را بیرون بریزی، تقدیر الهی بر این قرار داده شده است ک این

سیب را نخوری. پس خود تصمیم می گیری ک این سیب را بخوری یا

این ک بیرون بریزی.

از این حدیث می توان ب نکته ذکر شده در بالا پی برد.

 

 

+ تاريخ جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 23:43 نويسنده رضــا |

 

روزی از میکل آنژ (پیکر تراش، نقاش و شاعر ایتالیایی) پرسیدند ک

چطور می تواند چنین آثار زیبایی بیافریند، او در پاسخ گفت:- بسیار

ساده است، وقتی ب یک قطعه سنگ مرمر نگاه می کنم، مجسمه را در

درون آن می بینم، تنها کاری ک انجام میدهم، از بین بردن زواید آن

است.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (22)

برای هر یک از ما مقدر شده است ک یک اثر هنری بیافرینیم.

این نقطه ی مرکزی زندگی ماست و هر قدر هم سعی کنیم خودمان

را گول بزنیم، در هر حال می دانیم ک انجام این کار چقدر برای شادی

ما اهمیت دارد.

اثر هنری زندگی ما معمولا در زیر پوشش سال ها ترس، احساس

گناه و بی تصمیمی مخفی مانده است، ما باید این زواید را از بین ببیریم.

با این کار میتوانیم ب رسالتی ک برای ما مقدر شده است عمل

کنیم.

 

 

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 23:18 نويسنده رضــا |

 

روزی، یک معلم ریاضی، از شاگرد هفت ساله اش ب نام آرنو پرسید:-

آرنو اگر من ب تو یک سیب و یک سیب دیگر و یکی بیشتر

بدهم، تو چند سیب خواهی داشت؟

چند ثانیه بعد آرنو با اطمینان گفت:- چهار تا.

معلم ک انتظار جواب صحیح یعنی سه را داشت، با ناامیدی سوالش

را دوباره تکرار کرد.

آرنو، خوب گوش کن. این خیلی ساده است، اگر ب دقت گوش کنی

تو میتونی جواب صحیح را بگویی. اگر من ب تو یک سیب و یک سیب

دیگر و یکی بیشتر، بدهم تو چند سیب خواهی داشت؟

آرنو ک در قیافه ی معلمش نومیدی میدید، این بار شروع کرد

حساب کردن. او ک ب دنبال جوابی بود تا معلمش را خوشحال کند، با

تامل جواب داد:- چهار. نومیدی در صورت معلم باقی ماند. ب یادش

آمد ک آرنو توت فرنگی دوست د ارد. با خود فکر کرد شاید آرنو سیب را

دوست ندارد و برای همین نمی تواند تمرکز داشته باشد. با هیجان

بیشتری پرسید:- آرنو، اگر من ب تو یک توت فرنگی و یکی دیگر و

یکی بیشتر توت فرنگی بدهم، تو چند توت فرنگی خواهی داشت؟

معلم خوشحال ب نظر می رسید. آرنو با انگشتانش دوباره حساب

کرد. هیچ فشاری در آرنو وجود نداشت، ولی این فشار و اضطراب در

خود معلم دیده می شد. آرنو با تامل جواب داد:- سه.

حالا، خانم معلم تبسم پیروزمندانه ای بر لب داشت. برای این

موفقیت ب خودش تبریک گفت امّا هنوز شکی برایش باقی مانده بود.

او دوباره از آرنو پرسید:- اگر من ب تو یک سیب و یک سیب دیگر و

یکی دیگر بیشتر سیب بدهم، تو چند سیب خواهی داشت؟

آرنو فوری جواب داد:- چهار.

خانم معلم، مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید:-

چطور آرنو، چطور؟

آرنو با صدای ضعیف و با ترس پاسخ داد:- برای اینکه من قبلا یک

سیب در کیفم داشتم.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (21)

 اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری ب سوال ما داد، ضرورتا آن

شخص اشتباه نکرده است، شاید ما جواب را درست درک نکرده ایم. پس

ب جای این ک جواب خودمان را ب کسی تحمیل کنیم، ب دنبال علت

جواب طرف مقابلمان هم باشیم، شاید پاسخی درست برای سوال مبهم

ما داشته باشد. سعی کنیم در برخوردها، زود قضاوت نکنیم.

 

 

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 23:14 نويسنده رضــا |

 

خردمند، با دقت ب سخنان مرد جوان ک دلیل ملاقاتش را توضیح

میداد، گوش کرد، امّا ب او گفت ک فعلا وقت ندارد، راز خوشبختی را

 برایش فاش کند. ب او پیشنهاد کرد ک گردشی در قصر بکند و حدود

دو ساعت دیگر، نزد او بازگردد اما پیش از رفتن مرد جوان، قاشق

کوچکی را ب دست او داد و در آن مقداری روغن ریخت و گفت:- در

تمام مدت گردش، این قاشق را در دست داشته باش و نگذرا روغن آن

بریزد.

مرد جوان شروع کرد ب بالا و پایین رفتن از پله های قصر در

حالی ک چشم از قاشق بر نمی داشت. دو ساعت بعد، نزد خردمند

برگشت. مرد خردمند از او پرسید:- آیا فر شهای ایرانی اتاق پذیرایی را

دیدی؟ آیا باغی را که استاد باغبان، ده سال صرف آراستن آن کرده

است، دیدی؟ آیا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا ک روی پوست

آهو نگاشته شده است، در کتابخانه ملاحظه کردی؟ مرد جوان با

شرمندگی گفت:- هیچ ندیدم، تمام حواسم ب چند قطره روغن در

قاشق بود تا نریزد.

خردمند گفت:- خوب، پس برگرد و شگفتی های دنیای مرا بشناس

آدم نمی تواند ب کسی اعتماد کند، مگر اینکه خانه ای را ک در آن

ساکن است، بشناسد.

مرد جوان برگشت و بار دیگر با اطمینان شروع ب گردش در کاخ

کرد. وقتی پیش خردمند برگشت، همه چیز را موشکافانه برای او

تعریف کرد، خردمند گفت:- پس آن چند قطره روغن ک ب تو سپردم،

چ شد؟

مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد ک آن ها ریخته اند. آن

وقت خردمند ب او گفت:- تنها نصیحتی ک می توانم ب تو کنم، چنین

است.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (20)

راز خوشبختی در این است، ک همه ی شگفتی های جهان را بنگری

بدون این ک هرگز چند قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی. یا

تمام زیبایی ها را درک کنی، ولی عزت و انسانیت خود را فراموش نکنی.

بخشی از کتاب کیمیاگر، اثر پائولو کوئلیو

 

 

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 23:17 نويسنده رضــا |

 

روزی، دختر کوچکی، کنار یک کلیسا در محلی ایستاده بود.

دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود، چون ب شدت شلوغ

بود. همان طور ک از جلوی کشیش رد می شد، با لحنی کودکانه، همراه

با گریه گفت:- من نمی تونم ب کانون شادی بیام.

کشیش با دیدن لباس های کهنه و کثیف او تقریبا توانست علت را

حدس بزند. دست دخترک را گرفت و ب داخل برد و جایی برای 

نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد. دخترک از اینکه برای او

جا پیدا شده بود، بی اندازه خوشحال بود. شب، موقع خواب ب بچه هایی

ک جایی برای پرستیدن خداوند نداشتند، فکر می کرد.

چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه ای

اجاره ای ک داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و

مهربانی ک با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای

نهایی کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

کشیش هنگام جابه جا کردن بدن دخترک، یک کیف پول قرمز

چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کرد ک ب نظر میرسید، دخترک آن را

از زباله های دور ریخته شده، پیدا کرده باشد. داخل کیف، پنجاه وهفت

سنت پول و یک کاغذ وجود داشت ک روی آن با یک خط بد و بچگانه

نوشته شده بود: " این پول برای کمک ب کلیسای کوچکمان است،

برای این ک کمی بزرگتر سود تا بچه های بیشتری بتوانند ب کانون

شادی بیایند."

این پول، تمام مبلغی بود ک آن دختر توانسته بود در طی دو سال

ب عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند.

چشم های کشیش با خواندن نامه، پر از اشک شد و فهمید ک باید

چ کار کند. پس نامه و کیف پول را برداشت و ب سرعت ب کلیسا

رفت و پشت بلند گو، قصه فداکاری و از خودگذشتگی آن دختر را تعریف

کرد. او احساسات مردم کلیسا را برانگیخت تا دست ب کار شوند و پول

کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگتر کنند. داستان این جا تمام

نشد.

این داستان در یکی از روزنامه ها چاپ شد. بعد از آن یک دلال

معاملات املاک، مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را ب کلیسا

پیشنهاد کرد ک هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی ب آن مرد گفته

شد ک آنها توانایی خرید زمینی ب آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد

زمینش را ب قیمت پنجاه و هفت سنت ب کلیسا بفروشد.

اعضای کلیسا هم مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک و

پول از دور و نزدیک، ب دست آن ها می رسید.

در طی پنج سال، هدیه آن دختر کوچک، تبدیل ب دویست وپنجاه

هزار دلار پول شد ک در آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال

1900). محبت و فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را ب بار آورد.

از این پس، هرگاه در شهر فیلادلفیا هستید، ب کلیسای تمپل ک

3300 نفر ظرفیت دارد، سری بزنید. از دانشگاه تمپل هم ک تا ب حال،

هزاران فارغ التحصیل داشته است دیدن کنید.

همچنین بیمارستان گودساماریتا و مرکز "کانون شادی" را ک

صدها کودک زیبا در آن هستند، ببینید. مرکز "کانون شادی" با این

هدف ساخته شد ک هیچ کودکی در آن حوالی، روزهای یک شنبه را

خارج از آن محیط نباشد.

در یکی از اتاق های همین مرکز میتوانید، عکسی از صورت زیبا و

شیرین آن دخترک ببینید ک با پنجاه و هفت سنت پولش، ک با نهایت

فداکاری جمع کرده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زده است.

در کنار آن، تصویر کشیش مهربان، دکتر راسل اچ کان ول ب چشم

میخورد ک نویسنده کتاب "گورستان الماس ها" است.

این یک داستان حقیقی است و نشان میدهد، خداوند قادر است ک

چه کارهایی با پنجاه و هفت سنت انجام دهد.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (19)

این داستان، مصداقی است برای ما انسان ها ک توان کمک و

دستگیری را داریم، امّا دریغ می کنیم. پس آیا بهتر نیست دستگیر

یکدیگر باشیم، حتی ب اندازه یک دانه گندم، شاید آن دانه روزی، یک

خروار شود.

 

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 23:31 نويسنده رضــا |

 

از عایشه نقل شده است ک روزی، گوسفندی را ذبح کردیم

پیامبر (ص) تمام قسمت های آن گوسفند را ب دیگران انفاق کرد، و تنها

کتفی از گوسفند باقی ماند.

من ب پیامبر عرض کردم:- یا رسول الله (ص)، از گوسفند، تنها

کتفی برای خودمان باقی مانده است.

رسول الله (ص) فرمودند:- هر آن چ انفاق کردیم، باقی است، ب

غیر از این کتف.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (18)

بزرگ ترین اندوخته انسان، انفاق و دستگیری از مستمندان است.

 

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 23:33 نويسنده رضــا |

 

یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و ناامید، از

خاورمیانه بازگشت. دوستی از وی پرسید:- چرا در کشورهای عربی

موفق نشدی؟ او جواب داد:- هنگامی ک من ب آنجا رسیدم، مطمئن

بودم ک می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم،امّا مشکلی

ک داشتم این بود ک عربی نمی دانستم. برای همین، تصمیم گرفتم،

پیام خود را از راه پوستر ب آنها انتقال ده

م، و سه پوستر زیر را

طراحی کردم;

پوستر اول مردی را نشان میداد ک خسته و کوفته در بیابان

بیهوش افتاده بود. پوستر دوم مردی را نشان میداد ک در حال

نوشیدن کوکاکولا بود. پوستر سوم، مردی بسیار سرحال و شاداب را

نشان می داد.

پوسترها را ب ترتیب در هر جایی ک در معرض دید بود، چسباندم.

دوستش از او پرسید:- آیا این روش، ب کار آمد؟ او جواب داد:-

متاسفانه من نمی دانستم عرب ها از راست ب چپ می خوانند. بدین

ترتیب ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و در آخر، تصویر اول را دیدند.

 

 پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (17)

ارزیابی مخاطب، اولین قدم در روند فروش و بازاریابی است. اولین

اصولی ک فیلیپ کاتلر، استاد بازاریابی ب دانش آموزانش می آموزد،

شناخت محیط پیرامون فرهنگ و آداب رسوم بازار مبدا است. همیشه

مخاطب خود را بشناسید و در ارزیابی های خودتان، فرهنگ، رسوم و

حتی زبان آنها را در نظر بگیرید.

 

 

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 0:23 نويسنده رضــا |

 

 

 

پادشاه بزرگ یونان، اسکندر، پس از تسخیر سرزمینهای بسیار، در

 

حال بازگشت ب وطن خود بود.دربین راه، بیمار شد و ب مدت چند

 

ماه بستری گردید. با نزدیک شدن مرگ، اسکندر دریافت ک چقدر

 

پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده

 

بوده است. او فرماندهان ارتش را فراخواند و گفت:-

 

من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد، امّا سه خواسته دارم،

 

لطفا، خواسته هایم را انجام دهید. فرماندهان ارتش، در حالی ک اشک از

 

گونه هایشان سرازیر شده بود، موافقت کردند تا از آخرین خواسته های

 

پادشاهشان اطاعت کنند. اسکند گفت:-

 

اولین خواسته ام این است ک پزشکان من باید تابوتم را ب تنهایی

 

حمل کنند. دوم، هنگامی ک تابوتم ب سوی قبرستان حمل می شود

 

مسیر منتهی ب آن باید با طلا، نقره و سنگهای قیمتی ک در

 

خزانه داری جمع آوری کرده ام، پوشانده شود. سومین و آخرین خواسته ام

 

این است ک هر دو دستم باید، بیرون از تابوت آویزان باشد.

 

مردمی ک آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب

 

کردند، امّا هیچ کس جرات اعتراض نداشت. فرمانده ی مورد علاقه

 

اسکندر دستش را بوسید و روی قلب خود گذاشت و گفت: سرورم، ب

 

شما اطمینان میدهیم ک همه ی خواسته هایتان اجرا خواهد شد، امّا

 

بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟

 

در پاسخ ب این پرسش، اسکندر نفس عمیقی کشید و گفت:-

 

می خواهم دنیا را از سه درسی ک تازه آموخته ام، آگاه سازم;

 

پزشکان تابوتم را حمل کنند، چرا ک مردم بفهمند ک طبیبان همیشه

 

درمانگر دردها نیستند. آنها ضعیف هستند و نمیتوانند انسان را از

 

چنگال مرگ نجات دهند، بنابراین، مردم میفهمند ک زندگی جاودانه

 

و ابدی نیست.

 

دومین خواسته ام، یعنی پوشاندن مسیر قبرستان با طلا، نقره و

 

جواهرات، این پیام را ب مردم می رساند ک هنگام فرا رسیدن مرگ

 

هیچ یک از تعلقات دنیوی را نمی توان با خود برد.

 

و امّا سومین خواسته ام، یعنی بیرون ماندن دستهایم از تابوت،

 

می خواهم مردم بدانند ک من با دستان خالی ب این دنیا آمده ام و با

 

دستان خالی این دنیا را ترک می کنم.

 

آخرین گفتار اسکندر:-

 

بدنم را دفن کنید. هیچ مقبره ای برایم نسازید و دستانم را از

 

تابوت بیرون بگذارید تا دنیا بفهمد، من ک بسیار چیزها ب دست

 

آورده ام، آنگاه ک از این دنیا می روم، هیچ چیز در کف ندارم.

 

 

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز       

 

 

 

پند شماره: (16)

 

چ خوب است ک از تاریخ پند بگیریم و اندرزهایش را ب کار

 

بندیم. شاید این تنها توشه ی نیکویی باشد ک اسکندر، پس از سالیان

 

سال، جنگ و خونریزی، با خود ب دنیای ابدی می برد و آن هم، پند و

 

عبرتی بود ک برای مردم پس از خویش، برجای گذاشت.

+ تاريخ شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 0:3 نويسنده رضــا |

 

 

 

کشاورزی، الاغ پیری داشت. یک روز، الاغ از سر اتفاق، ب درون یک

 

چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چ سعی کرد، نتوانست الاغ را از درون

 

چاه بیرون بیاورد. پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد،

 

کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند، چاه را با خاک پر کنند تا الاغ

 

زودتر بمیرد و مرگ تدریجی، باعث عذابش نشود. مردم با سطل، روی

 

سر الاغ خاک می ریختند، امّا الاغ، هر بار، خاکهای روی بدنش را

 

می تکاند و زیر پایش می ریخت و هر چ خاک زیر پایش بالاتر می آمد،

 

سعی می کرد روی خاک ها بایستد.

 

روستاییان، همین طور ب زنده ب گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و

 

الاغ همینطور ب بالا آمدن، تا اینکه ب لبه چاه رسید و در حیرت

 

کشاورز و روستاییان از چاه بیرون آمد.

 

 

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

 

 

 

پند شماره: (15)

 

مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو

 

انتخاب داریم; یا زنده ب گور شویم یا اینکه از این مشکلات همچون

 

 سکویی برای پیشرفت، استفاده کنیم.

 

+ تاريخ پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 23:20 نويسنده رضــا |