پــایان تـــــلخ بهتر از تـــــلخی بی پـــایانه...!!!

 

پدربزرگ، درباره چه می نویسید؟

درباره تو پسرم، اما مهم تر از آن چ می نویسم، مدادی است ک

در دست دارم. میخواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.

پسرگ با تعجب ب مداد نگاه کرد، ولی چیز خاصی در آن ندید.

پدربزرگ گفت:- بستگی دارد چطور ب آن نگاه کنی. در این مداد

پنج صفت هست ک اگر ب دستشان بیاوری، برای تمام عمرت در دنیا

ب آرامش می رسی.

صفت اول: میتوانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگزنباید فراموش

کنی ک دستی وجود دارد ک هر حرکت تو را هدایت میکند. اسم این

دست،خداست. او همیشه باید تورا در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم: باید گاهی از آن چ مینویسی، دست بکشی و از مداد

تراش استفاده کنی. این باعث می شود، مداد کمی رنج بکشد، اما آخر

کار، نوکش تیزتر می شود و اثری ک از خود ب جا می گذارد، ظریف تر و

باریک تر خواهد بود. پس بدان ک باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا ک

این رنج باعث می شود، انسان بهتری شوی.

صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه،

از پاک کن استفاده کنیم. بدان ک تصحیح یک کار خطا، کار بدی

نیست. در واقع برای این ک خودت را در مسیر درست نگه داری، مهم

است.

صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد، مهم نیست. مغز آن

اهمیت دارد ک داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش، درونت چ

خبر است.

و سرانجام پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود ب جا

می گذارد، پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی ب جا می گذارد

و سعی کن، نسبت ب هر کاری ک میکنی، هشیار باشی و بدانی چ

می کنی.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

پند شماره: (39)

برای موفقیت در زندگی، خدا را فراموش نکنیم. از آزمایش ها و

سختی ها نرنجیم. انعطاف پذیر باشیم. ظاهر بین نباشیم و درون خود را

زیبا کنیم و سعی کنیم، همیشه زیباترین ها را خلق کنیم.

 

 

+ تاريخ جمعه نهم آبان 1393ساعت 21:8 نويسنده رضــا |

 

مردی متوجه شد ک گوش همسرش سنگین شده، شنوایی اش کم

شده است. ب نظرش رسید ک همسرش باید سمعک بگذارد، ولی

نمی دانست، این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. ب این خاطر، نزد

پزشک خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت. پزشک

گفت:- برای اینکه بتوانی دقیق تر بمن بگویی ک میزان ناشنوایی

همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده

و جوابش را ب من بگو. ابتدا در فاصله چهار متری او بایست و با صدای

معمولی، مطلبی را ب او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله سه

متری تکرار کن. بعد در دومتری و ب همین ترتیب نزدیک شو تا

جواب بدهد.

آن شب، همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در

اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد با خودش گفت:- الان فاصله ما حدود

چهارمتر است، بگذار امتحان کنم. سپس با صدای معمولی از همسرش

پرسید:- عزیزم، شام چی داریم؟ جوابی نشنید. بعد بلند شد و یک متر

جلوتر ب سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم

جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت تا ب در آشپزخانه رسید. سوالش را

تکرار کرد ولی باز هم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست در

پشت سر همسرش گفت:- عزیزم، شام چی داریم؟ همسرش گفت:- مگه

کری، برای چهارمین بار میگم; خوراک مرغ .

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

پند شماره: (38)

حقیقت ب همین سادگی و صراحت است. مشکل، ممکن است آن

طور ک ما همیشه فکر می کنیم، در دیگران نباشد. شاید اشکال از خود

ما باشد.

 

 

+ تاريخ پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 22:0 نويسنده رضــا |

 

وقتی خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای ک در محله ما تلفن

خرید، ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن ک به

دیوار وصل شده بود، ب خوبی در خاطرم مانده است.

قد من، کوتاه بود و دستم ب تلفن نمی رسید، ولی هر وقت ک مادرم

با تلفن حرف میزد، می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم.

بعد از مدتی، کشف کردم ک موجودی عجیب در این جعبه جادویی

زندگی میکند ک همه چیز را میداند. اسم این موجود اطلاعات لطفا

بود و ب همه سوالا ها پاسخ میداد. مثلا ساعت درست را میدانست و

شماره تلفن هر کسی را ب سرعت پیدا میکرد و...

بار اولی ک با این موجود عجیب رابطه برقرار کردم، روزی بود ک

مادرم ب دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم زیرزمین و با وسایل

نجاری پدرم بازی میکردم ک با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم

خیلی درد گرفته بود، ولی انگار گریه کردن فایده نداشت، چون کسی

در خانه نبود ک دلداریم بدهد. همانطور ک انگشتم را می مکیدم،در

خانه راه میرفتم تا اینکه ب راه پله رسیدم و چشمم ب تلفن افتاد.

فوری یک چهارپایه آوردم و رفتم، رویش ایستادم. تلفن را برداشتم و

در دهنی تلفن ک روی جعبه بالای سرم بود،گفتم:- اطلاعات لطفا.

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت:-

اطلاعات. انگشتم درد گرفته...حالا یکی بود ک حرف هایم را بشنود،

اشکهایم سرازیر شد. پرسید:- مادرت خانه نیست؟

گفتم ک هیچکس خانه نیست. پرسید:- خونریزی داری؟

جواب دادم:-نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد

دارم.

پرسید:- دستت ب جا یخی می رسد؟

گفتم ک میتوانم درش را باز کنم. صدا گفت:- برو یک تکه یخ

بردار و روی انگشتت نگه دار. یک روز دیگر ب <<<اطلاعات لطفا>>> زنگ

زدم. صدایی ک دیگر برایم غریبه نبود گفت:-

اطلاعات پرسیدم ک تعمیر را چطور مینویسند؟و او جوابم را داد.

بعد از آن برای همه سوال هایم با اطلاعات لطفا تماس میگرفتم.

سوالهای جغرافی ام را از او میپرسیدم و او بود ک ب من گفت،

آمازون کجاست. سوال های ریاضی و علوم ام را هم بلد بود، جواب بدهد.

او ب من گفت ک باید ب قناری ام ک تازه از پارک گرفته بودم، دانه

بدهم. روزی ک قناری ام مرد،با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان

غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت، ب من گوش کرد و

بعد، حرف هایی زد ک عموما بزرگترها برای دلجویی از بچه ها

می گویند، ولی من راضی نشدم. پرسیدم:-

چرا پرنده های زیبا ک خیلی قشنگ آواز میخوانند و خانه ها

را پر از شادی میکنند، عاقبتشان این است ک ب یک مشت پر در

گوشه قفس تبدیل می شوند؟

او ک فکر میکنم، عمق درد و احساس مرا فهمیده بود، پاسخ داد:-

عزیزم، همیشه ب خاطر داشته باش ک دنیای دیگری هم هست

ک میشود در آن آواز خواند. من با سخنان او احساس بهتری پیدا

کردم. وقتی ک نه ساله شدم، از آن شهر کوچک رفتیم. دلم خیلی برای

دوستم تنگ می شد.

<<<اطلاعات لطفا>>>، متعلق ب آن جعبه چوبی قدیمی، بر روی دیوار

بود و من حتی ب فکرم هم نمی رسید ک تلفن زیبای خانه جدیدمان را

امتحان کنم. وقتی بزرگ تر و بزرگ تر می شدم،خاطرات کودکی ام را

همیشه دوره می کردم، در لحظاتی از عمرم ک با شک و دودلی و

هراس درگیر می شدم، یادم می آمد ک در بچگی چقدر احساس امنیت

می کردم. احساس می کردم ک >>>اطلاعات لطفا<<< چقدر مهربان و صبور

بود ک وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد.

سال ها بعد، وقتی شهرم را برای رفتن ب دانشگاه ترک می کردم،

هواپیما در وسط راه، جایی نزدیک ب شهر سابق، توقف کرد. ناخودآگاه،

تلفن را برداشتم و ب شهر کوچکم زنگ زدم. صدای واضح و آرامی ک

ب خوبی می شناختمش، پاسخ داد:->>> اطلاعات<<<.

ناخودآگاه گفتم:- می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرام او را شنیدم ک

می گفت: فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده باشد.

خندیدم و گفتم:- پس خودت هستی. می دانی آن روزها چقدر

برایم مهم بودی؟

گفت:- تو هم می دانی، تماس هایت برایم چقدر مهم بود؟ هیچ وقت

بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماس هایت بودم.

ب او گفتم ک در این مدت چقدر ب فکرش بوده ام، پرسیدم ک آیا

می توانم هر بار ک ب آنجا می روم، با او تماس بگیرم. گفت:-

لطفا این کار را بکن. بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.

سه ماه بعد، من دوباره ب آن شهر رفتم. یک صدای ناآشنا پاسخ

داد:- >>>اطلاعات<<< گفتم:- می خواهم با ماری صحبت کنم. پرسید:-

دوستش هستید؟

گفتم :- بله، یک دوست بسیار قدیمی.

گفت:- متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد، چون سخت

بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت. قبل از اینکه بتوانم

حرفی بزنم، گفت:-

صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته است. یادداشت اش

کرد ک اگر شما زنگ زدید، برایتان بخوانم. بگذارید بخوانم اش. صدای

خش خش کاغذی آمد و بعد صدای ناآشنا خواند:-

ب او بگو ک دنیای دیگری هم هست ک می شود در آن آواز

خواند،خودش منظورم را می فهمد.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

پند شماره: (37)

زندگی و عمر انسان ها در این چند روز دنیا، خلاصه نمی شود. پس

برای آینده توشه ای نیکو برگیریم.

 

 

+ تاريخ چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 22:38 نويسنده رضــا |

 

در روزگاران قدیم، تاجر ثروتمندی بود ک چهار همسر داشت.

همسر چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و ا و را همیشه با جواهرات

گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و

بهترین چیزها را ب او میداد. همسر سومش را هم خیلی دوست داشت

و ب او افتخار می کرد. نزد دوستانش، او را برای جلوه گری میبرد، گر چ

واهمه ی شدیدی داشت ک روزی، او با مردی دیگر برود و تنهایش

بگذارد.واقعیت این است ک او همسر دومش را هم بسیار دوست

می داشت. او زنی بسیار مهربان بود و همیشه نگران و مراقب مرد بود.

مرد در هر مشکلی ب او پناه میبرد و او نیز ب تاجر کمک میکرد تا

گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.اما همسر اول مرد ک

زنی بسیار وفادار و توانا بود و در واقع عامل اصلی ثروتمند شدن مرد

تاجر ب حساب می آمد، اصلا مورد توجه مرد نبود. با این ک از صمیم

قلب، عاشق شوهرش بود، اما مرد تاجر ب ندرت، وجود او را در خانه

حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی ب او نداشت.

روزی، مرد احساس کرد ب شدت بیمار است و ب زودی خواهد

مرد. ب دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت:-

من اکنون چهار همسر دارم، اما اگر بمیرم، دیگر هیچ کسی را

نخواهم داشت. چ تنها و بیچاره خواهم شد ! بنابراین، تصمیم گرفت با

همسرانش حرف بزند و برای تنهایی اش فکری بکند. اول از همه، سراغ

همسر چهارمش رفت و گفت:-

من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر ب تو توجه

کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم کرده ام. حالا در برابر این همه

محبت من، آیا در مرگ، با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟

زن ب سرعت گفت:- هرگز ! همین یک کلمه ، مرد را رها کرد، مرد

با قلبی ک ب شدت شکسته بود، نزد همسر سومش رفت و گفت:- من

در زندگی، تو را بسیار دوست داشتم، آیا در این سفر همراه من خواهی

آمد؟

زن گفت:- البته ک نه ! زندگی در اینجا بسیار خوب است. تازه، من

بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم. قلب مرد از

این حرف یخ کرد. مرد تاجر ب همسر دوم رو آورد و گفت:-

تو همیشه ب من کمک کرده ای. این بار هم ب کمکت نیاز دارم،

شاید از همیشه بیشتر. می توانی در مرگ همراه من باشی؟

زن گفت:- این بار با دفعات دیگر فرق دارد. من می توانم تا

گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم، اما در مرگ، متاسفم !

گویی ساعقه ای ب قلب مرد آتش زد. در همین حین، صدایی او را

ب خود آورد:-

من با تو می مانم، هر جا ک بروی.

تاجر نگاهش کرد. همسر اولش بود ک پوست و استخوان شده بود.

انگار سوء تغذیه، بیمارش کرده باشد.غم سراسر وجودش را تیره و

ناخوش کرده بود. هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود. تاجر

سرش را ب زیر انداخت و آرام گفت:-

باید در آن روزهایی ک می توانستم، ب تو توجه می کردم و مراقبت

بودم.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (36)

در حقیقت همه ما چهار همسر داریم;

1. همسر چهارم ک بدن ماست. مهم نیست چقدر زمان و پول

صرف زیبا کردن او بکنی. وقت مرگ اول از همه، تو را ترک می کند.

2. همسر سوم ک دارایی ماست. هر قدر هم برایت عزیز باشند،

وقتی بمیری، ب دست دیگران خواهد افتاد.

3. همسر دوم ک خانواده و دوستان ما هستند. هر قدر هم صمیمی

و عزیز باشند،وقت مردن، نهایتا تا سر مزار، کنارت خواهند ماند.

4. همسر اول ک روح ماست و غالبا ب آن بی توجه هستیم و تمام

وقت خود را صرف تن و پول و د وست می کنیم. او ضامن توانمندی های

ماست، اما ما، ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی ک قرار است

همراه ما باشد، اما آن روز، دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده

است.

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 22:37 نويسنده رضــا |

 

روزی، مرد کوری روی پله های یک ساختمان نشسته بود. کلاه و

تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد:-

من کور هستم، لطفا کمک کنید. روزنامه نگار خلاقی از کنار او

می گذشت. نگاهی ب او انداخت. فقط چند سکه داخل کلاه بود.او

چند سکه، داخل کلاه انداخت و بدون این ک از مرد کور اجازه بگیرد

تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و چیز دیگری روی آن نوشت. تابلو

را کنار پای او گذاشت و آن جا را ترک کرد.

عصر آن روز، روزنامه نگار ب آن محل برگشت و متوجه شد ک کلاه

مرد کور، پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم ها،

خبرنگار را شناخت و از او خواست بگوید، ک بر روی تابلو چ نوشته

است؟ روزنامه نگار جواب داد:-

چیز خاص و مهمی نبود. من فقط نوشته ی شما را ب شکل دیگری

نوشتم و لبخندی زد و ب راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست

ک او چ نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

" امروز بهار است، ولی من نمی توانم آن را ببینم. "

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (35)

وقتی نمی توانید کارتان را پیش ببرید، شیوه ی خود را تغییر دهید.

خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید، هر تغییر،

بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچک ترین اعمالتان از دل،

فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید. این رمز موفقیت است.

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 22:26 نويسنده رضــا |

 

کاش زندگی از آخر ب اول بود

 

 پیر بدنیا می آمدیم

آنگاه در رخداد یک عشق جوان میشدیم

سپس کودکی معصوم می شدیم ودر 

نیمه شبی با نوازش های مادر آرام میمردیم........

 

+ تاريخ دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 8:26 نويسنده رضــا |

 

این داستان واقعی است و ب اواخر قرن پانزده بر میگردد.

در یک دهکده کوچک، نزدیک نورنبرگ، خانواده ای با هجده فرزند

زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر باید هجده

ساعت در روز ب هر کار سختی ک در آن حوالی پیدا میشد، تن

می داد.

در آن وضعیت اسفناک، آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دوتا از آن

هجده فرزند) رویایی را در سر می پروراندند؛هر دوی آن ها آرزو

می کردند، نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند ک

پدرشان هرگز نمی تواند، آن ها را برای ادامه تحصیل ب نورنبرگ

بفرستد.

یک شب، پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر

تصمیم گرفتند، با سکه قرعه بیندازند. بازنده باید برای کار در معدن،ب

جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی، ب

فراگیری هنر بپردازد. وقتی آن برادر تحصیلش تمام شد، باید در چهار

سال بعد، برادرش را از راه فروختن نقاشی هایش حمایت مالی میکرد تا

او هم ب تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.

آنها در صبح روز یکشنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت

دورر برنده شد و ب نورنبرگ رفت. آلبرت ب معدن های خطرناک جنوب

رفت و برای چهار سال ب طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را ک در

آکادمی تحصیل می کرد و جزو بهترین هنرجویان بود، حمایت کند.

نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از ،بیشتر استادانش بود.در زمان

فارغ التحصیلی، او درآمد زیادی از نقاشی های خودش ب دست آورده

بود.

وقتی هنرمند جوان ب دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای

موفقیت های آلبرشت و برگشت او ب کانون خانواده پس از چهار سال،

یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام، آلبرشت ایستاد و یک

نوشیدنی ب برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی ک ا و را

حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین

گفت:-

آلبرت، برادر بزرگوارم، حالا نوبت توست. تو حالا می توانی ب

نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت می کنم.

تمام سرها سوی ب انتهای میز آنجا ک آلبرت نشسته بود برگشت.

اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و ب آرامی گفت

:- نه !

از جا برخاست و در حالی ک اشک هایش را پاک می کرد ب انتهای

میز و ب چهره هایی ک دوستشان داشت، خیره شد. ب آرامی گفت

:- نه برادر، من نمیتوانم ب نورنبرگ بروم. دیگر خیلی دیر شده

است. ببین، چهار سال کار در معدن، چ بر سر دستانم آورده است،

استخوان انگشتانم چندین بار شکسته است و در دست راستم، درد

شدیدی را حس میکنم، ب طوری ک حتی نمی توانم یک لیوان را در

دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم. ن برادر، برای

من دیگر خیلی دیر شده است.

بیش از چهارصدو پنجاه سال از آن قضیه می گذرد. هم اکنون

صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر، قلمکاری ها، آبرنگ ها و

کنده کاری های چوبی او در هر موزه ی بزرگی در سراسر جهان، نگه داری

می شود.

یک روز آلبرشت دورر، برای قدردانی از همه سختی هایی ک

برادرش ب خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را ک

ب حالت دعا ب هم چسبیده بود و انگشتان لاغرش ب سمت آسمان

بود، ب تصویر کشید. او نقاشی استادانه اش را صرفا دست ها نام گذاری

کرد، اما جهانیان، احساساتشان را متوجه این شاهکار کردند و کار

بزرگ هنرمندانه او را"دستان دعا کننده "، نامیدند.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (34)

این اثر خارق العاده را مشاهده کنید. بیندیشید و ب خاطر بسپارید

ک مسلما رویاهای ما با حمایت دیگران تحقق می یابند.

 

 

+ تاريخ یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 23:13 نويسنده رضــا |

 

خانمی در زمین گلف، مشغول بازی بود. ضربه ای ب توپ زد و توپ

ب درون بیشه زار کنار زمین افتاد. او برای پیدا کردن توپ، ب بیشه زار

رفت و ناگهان با صحنه ای روبرو شد. قورباغه ای در تله ای گرفتار بود.

قورباغه حرف می زد و رو ب خانم گفت:- اگر مرا از بند آزاد کنی، سه

آرزویت را برآورده می کنم. خانم، ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد

کرد. قورباغه ب او گفت:- نگذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را

بگویم؛ هر آرزویی ک برایت برآورده کردم، ده برابر آن را برای همسرت

برآورده می کنم!

خانم کمی تامل کرد و گفت:- اشکالی ندارد.

زن آرزوی اول خود را گفت:- من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

قورباغه ب او گفت:- اگر زیباترین شوی، شوهرت ده برابر زیباتر

می شود و ممکن است چشم زن های دیگر ب دنبالش باشد و تو او را از

دست دهی، خانم گفت:- اشکالی ندارد، چون من زیباترینم و پیش

من، کس دیگری در چشم او نخواهد درخشید. پس آرزویش برآورده

شد.

بعد گفت:- می خواهم ثروتمندترین فرد دنیا شوم. قورباغه ب او

گفت:- شوهرت ده برابر، ثروتمندتر میشود و ممکن است ب

زندگی تان لطمه بخورد.

خانم گفت:- نه، هر چ من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال

من است.پس ثروتمند شد.

آرزوی سومش را گفت:- قورباغه جا خورد ولی بدون چون و چرا

آن را برآورده کرد. خانم گفت:- میخواهم ب یک حمله قلبی خفیف

دچار شوم.

نکته: خانم ها خیلی باهوش هستند.

قابل توجه خواننده های مونث؛ این جا پایان داستان بود. لطفا ادامه را

نخوانید.

مرد دچار حمله قلبی ده برابر خفیف تر از همسرش شد.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (33)

در آرزوهایمان ب کلمات نیز دقت کنیم و ببینیم از خدا چ

میخواهیم، شاید این خواسته ب ضرر ما باشد.

 

 

 

+ تاريخ شنبه سوم آبان 1393ساعت 21:25 نويسنده رضــا |

 

این یک داستان واقعی است و در ژاپن اتفاق افتاده است. شخصی

دیوار خانه اش را برای نوسازی، خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای

فضایی خالی، بین دیوارهای چوبی هستند. آن شخص، در حین خراب

کردن دیوار، در بین آن مارمولکی را دید ک میخی از بیرون ب پایش

فرو رفته بود. دلش سوخت اما برای یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ

را بررسی کرد، متعجب شد، چون این میخ ده سال پیش، هنگام

ساختن خانه کوبیده شده بود. چ اتفاقی افتاده بود؟

مارمولک، ده سال در چنان موقعیتی زنده مانده بود. چنین چیزی

امکان نداشت و غیر قابل تصور بود، متحیر از این مساله، کارش را کنار

گذاشت و مارمولک را مشاهده کرد در این مدت چ کار می کرده است؟

چگونه و چ می خورده است؟

همان طور ک ب مارمولک نگاه میکرد، مارمولکی دیگر، با غذایی در

دهانش ظاهر شد. مرد شدیدا منقلب شد. با خود گفت:-

ده سال مراقبت ! چ عشقی ! چ عشق قشنگی !

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

پند شماره: (32)

اگر موجود ب این کوچکی بتواند، عشقی ب این بزرگی داشته باشد،

پس تصور کنید، ما تا چ حد می توانیم، عاشق باشیم و ب نزدیکان مان

عشق بورزیم.

 

 

+ تاريخ جمعه دوم آبان 1393ساعت 22:39 نويسنده رضــا |

 

در زمانهای بسیار قدیم، وقتی هنوز پای بشر ب زمین نرسیده بود،

فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. آن ها از بی کاری، خسته

و کسل شده بودند. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:- بیایید یک بازی

بکنیم، مثل قایم باشک.

همگی از این پیشنهاد شاد شدند. دیوانگی، فورا فریاد زد ک چشم

می گذارم. از آن جایی ک کسی نمی خواست،دنبال دیوانگی برود، همه

قبول کردند ک او چشم بگذارد.

دیوانگی، جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد ب

شمردن؛ یک...دو...سه...همه رفتند تا جایی پنهان شوند. لطافت

خود را ب شاخ ماه آویزان کرد. خیانت، داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

اصالت د ر میان ابرها مخفی شد. هوس ب مرکز زمین رفت. دروغ، گفت

زیر سنگ پنهان می شود، اما ب ته دریا رفت.طمع، داخل کیسه ای ک

خودش دوخته بود، مخفی شد.

دیوانگی مشغول شمردن بود هفتادو نه...هشتاد...همه پنهان

شدند، ب جز عشق ک همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد.

جای تعجب نیست، چون همه میدانیم، پنهان کردن عشق، مشکل

است. در همین حال، دیوانگی ب پایان شمارش می رسید. نود و پنج...

نود و شش...هنگامی ک دیوانگی ب صد رسید، عشق پرید و در میان

بوته گل سرخ پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد:- دارم میام. اولین کسی ک را ک پیدا کرد تنبلی بود

زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود، جایی پنهان شود. بعد لطافت را یافت

ک ب شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس، در مرکز زمین،

یکی یکی، همه را پیدا کرد، ب جز عشق و از یافتن عشق، نا امید شده

بود. حسادت در گوشهایش زمزمه کرد:- تو فقط باید عشق را پیدا

کنی. او در پشت بوته گل سرخ پنهان شده است.

دیوانگی، شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان

زیاد آن را در بوته های گل سرخ فرو کرد. عشق از پشت بوته بیرون

آمد، در حالی ک با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان

انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها ب چشمان عشق فرو

رفته بودند و او نمیتوانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی

گفت:- من چ کردم؟ من چ کردم؟ چگونه میتوانم تو را درمان

کنم؟ عشق پاسخ داد:- تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر

می خواهی کمکم کنی، می توانی راهنمای من شوی.

و از آن روز، عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست.از

همان روز تا همیشه، عشق و دیوانگی ب همراه یکدیگر، ب احساس

تمام آدم های عاشق، سرک می کشند.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

پند شماره: (31)

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی از خود بیگانگی

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 23:14 نويسنده رضــا |

 

بیچاره پاییز ...

 دستش نمک ندارد...

این همه باران به آدم ها میبخشد،

اما همین آدم ها

تهمت ناروای خزان را به او میزنند.

خودمانیم ...

تقصیر خودش است ؛

بلد نیست مثل

" بهار" خودگیر باشد 

تا شب عیدی زیر لفظی بگیرد و 

با هزار ناز و کرشمه

سال تحویلی را هدیه دهد ...

سیاست " تابستان " را هم ندارد 

که در ظاهر با آدم ها گرم و صمیمی باشد 

ولی از پشت خنجری سوزناک بزند

 

بیچاره .....

بخت و اقبال " زمستان " هم

نصیبش نشده 

که با تمام سردی و بی تفاوتیش

این همه خواهان داشته باشد !

 

او " پاییز " است 

رو راست و بخشنده ...

ساده دل فکر میکند

اگر تمام داشته هایش را

زیر پای ادم ها بریزد،

روزی ؛

جایی ؛

لحظه ای ;

از خوبی هایش یاد میکنند ...

خبر ندارد آدم ها

رو راست بودن و بخشنده بودنش را

به پای محبتش نمیگذارند ... 

 

عادت آدم ها همین است !!!!!!!

 

یکی به این پاییز بگوید 

آدم ها یادشان میرود که تو

رسم عاشقی را نشانشان داده ای ...

دست در دست معشوقه ای دیگر 

پا بر روی برگ هایت

میگذارند و میگذرند ...

 

تنها یادگاری که برایت میماند 

" صدای خش خش برگ های تو بعد از رفتن آنهاست " ....!

 

 

+ تاريخ پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 9:41 نويسنده رضــا |

 

پیرمردی تنها، در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه

سیب زمینی اش را شخم بزند، امّا این کار خیلی سختی بود.

تنها پسرش ک می توانست ب او کمک کند، در زندان بود. پیرمرد

نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد.

پسر عزیزم، من حال خوشی ندارم چون امسال نمی توانم سیب زمینی

بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت

همیشه، زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه

خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی، تمام مشکلات من حل می شد.

من می دانم ک اگر تو اینجا بودی، مزرعه را برای من شخم می زدی.

دوست دار تو، پدر

فردای آن روز، پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:

پدر، ب خاطر خدا، مزرعه را شخم نزن. من در آنجا اسلحه پنهان

کرده ام.

صبح فردا ددوازده نفر از ماموران FBI و افسران پلیس محلی، تمام

مزرعه را شخم زدند، بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد، بهت زده،

نامه ی دیگری ب پسرش نوشت و ب او گفت ک چ اتفاقی افتاده است.

پسرش پاسخ داد:- پدر برو سیب زمینی هایت را بکار. این بهترین

کاری بود ک از این جا می توانستم برایت انجام بدهم.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (30)

در دنیا هیچ بن بستی نیست، یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم

ساخت.

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 21:2 نويسنده رضــا |

 

اولیور وندل هولمز در جلسه ای حضور داشت. او کوتاه ترین مرد

حاضر در جلسه بود. دوستی ب مزاح رو ب او گفت:-

آقای هولمز، تصور می کنم در میان ما بزرگان، شما قدری احساس

کوچکی می کنید.

هولمز پاسخ داد:- احساس نیم سکه طلایی را دارم ک در میان

پول خردها قرار گرفته باشد.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (29)

با ارزش ترین چیز نزد هر انسان، نفس اوست.

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 21:17 نويسنده رضــا |

 

درد داره... موقعی که هنوزم دوسش داری اما نباید به روی خودت بیاری!

 

موقعی که میخوای مثل قبل شی اما نمیشه!

 

موقعی که یاد کاراش میوفتی و یه لبخند میاد گوشه ی لبت!

 

موقعی که اسمش میشه پسورد زندگیت!

 

موقعی که دل یه چیزی میگه و عقل یه چیزه دیگه!

 

موقعی که کلی خاطرخواه داری اما دلت پیش یه بیمعرفته!

 

موقعی که نمیدونی کجای زندگیشی! موقعی که اون برات جذاب ترینه!

 

موقعی که باید ازش ناراحت باشی اما نمیتونی!

 

موقعی که میدونی بهت زنگ نمیزنه اما با شنیدن صدای هر زنگ تلفنی نفست بند میاد!

 موقعی که بهش نیاز داری ولی نیست!

 بَد دَرد داره

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 11:52 نويسنده رضــا |

 

روزی، کودکی در خیابان، مرد فقیری را دید ک از ظاهرش پیدا

بود، مدت هاست غذای درست و حسابی نخورده است. پسرک از مادرش

خواست تا ب آن مرد فقیر کمک کند. مادر ک عجله داشت، دست

کودک را کشید و با سرعت ب طرف اتوبوس ک آماده ی حرکت بود،

دوید. ناگهان ب یاد آورد ک بلیط ندارد. از مسافرانی ک در حال سوار

شدن بودند، بلیط خواست، امّا آن ها نیز عجله داشتند. مادر حرکت

اتوبوس و همین طور، رفتن فقیر گوشه خیابان را دید.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (28)

چهار چیز هرگز قابل جبران نیست:

سنگی ک پرتاب شده باشد.

حرفی ک از دهان خارج شده باشد.

فرصتی ک از دست رفته باشد.

زمانی ک سپری شده باشد.

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 23:46 نويسنده رضــا |

 

روزی، دو مرد ب ماهی گیری رفتند. یکی از آنها، ماهیگیر بسیار

کارکشته و متبحری بود، امّا دیگری سررشته ای ازاین کار نداشت. هر

بار ک ماهی گیر کارکشته، ماهی بزرگی را صید میکرد، بلافاصله آن را

در یک ظرف پر از یخ می انداخت تا تروتازه بماند و فاسد نشود، امّآ هر

بار ک ماهیگیر بی تجربه، یک ماهی بزرگ صید می کرد، دوباره آن را

ب آب می انداخت.

ماهی گیر متبحر ک تا شب شاهد این ماجرا بود، از این ک می دید

دوستش تمام مدت وقتش را تلف می کند، سرانجام کاسه صبرش لبریز

شد و پرسید:- چرا هر ماهی بزرگ ک صید می کنی دوباره در آب

می اندازی؟

ماهی گیر بی تجربه جواب داد:- برای این ک من فقط یک تابه

کوچک دارم!

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (27)

گاهی اوقات، ما نیز مثل این ماهی گیر، نقشه های بزرگ، رویاهای

بزرگ، مشاغل بزرگ و فرصت های بزرگی را ک خداوند در اختیارمان

قرار می دهد، پس می دهیم، زیرا ایمانمان بسیار کم است. ما آن را

مسخره می کنیم، زیرا او نمی داند تنها چیزی ک احتیاج دارد، یک تابه

بزرگ تر است. همان طور ک ما نمی دانیم تا چ اندازه آمادگی داریم ک

ایمانمان را گسترده کنیم؟

فراموش نکنید ک خداوند، هرگز نعمتی ب شما نمی بخشد ک شما

از عهده اداره آن بر نیایید.

پس تلاش کنیم، ظرف وجودی خود را بزرگ تر ک نیم تا ب خواسته های

بزرگ تر خود برسیم.

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 23:47 نويسنده رضــا |

 

در زمانهای قدیم، تاجری ب روستایی رفت ک میمون های زیادی

در جنگل های حوالی آن وجود داشت. او خطاب ب مردم روستا گفت:-

من میمون های اینجا را خریدارم و حاضرم ب ازای هر میمون ده

دلار ب فروشنده پرداخت کنم.

مردم روستا ک جنگل مجاور روستایشان پر از میمون بود. خوشحال

شدند و ب راحتی معامله را قبول کردند. ب نظر آنها قیمت بسیار

منصفانه بود. در مدت کوتاهی بیش از هزار میمون را گرفتند و هر

میمونی را ده دلار ب آن تاجر فروختند.

فردای آن روز مرد تاجر دوباره ب روستا آمد و ب روستاییان گفت:-

هر میمون را بیست دلار از شما میخرم. این بار، روستاییان دوباره

زمین های کشاورز خود را رها کردند و تلاششان را برای گرفتن

میمون ها ب کار گرفتند، امّا ظاهرا تعداد میمونهای باقیمانده کم تر

شده بود. در آن روز فقط پانصد میمون را گرفتند و فروختند.

روز بعد، آن مرد تاجر دوباره ب روستا آمد و این بار پیشنهاد پنجاه

دلاری ب ازای هر میمون را ب ساکنان آن روستا داد. او ب مردم گفت:-

برای انجام کاری ب شهر میروم، امّا معاون من اینجا میماند و ب

نمایندگی از من، میمون ها را از شما می خرد.

مردم روستا بسیار مشتاق شده بودند. هر میمون پنجاه دلار! امّا

مساله این بود ک آن ها همه میمونها را گرفته بودند و دیگر میمونی

برای فروختن باقی نمانده بود.

روستاییان نزد معاون تاجر رفتند و ماجرا را ب او گفتند. معاون بعد

از کمی تامل، خطاب ب روستاییان گفت:- این میمونها را در قفس

میبینید؟ من حاضرم هر کدام از آنها را ب قیمت سی و پنج دلار ب

شما بفروشم و زمانی ک تاجر برگشت، شما میتوانید آنها را ب قیمت

پنجاه دلار ب او بفروشید.

ظاهرا معامله پر منفعتی ب نظر میرسید، ولی غافل از حیله ای ک

در آن نهفته است. بدین ترتیب، مردم ب خانه هایشان رفتند و هر چ

پس انداز کرده بودند، برای خرید میمون ها آوردند و هر میمون را ب

مبلغ سی و پنج دلار از معاون تاجر خریدند.

چشمتان روز بد نبیند! از فردا، مردم آن روستا، دیگر ن آن مرد

تاجر را دیدند و ن دستشان ب آن معاون رسید و فقط میمون ها بودند

ک با از دست رفتن سرمایه روستاییان، دوباره در آن روستا ساکن

شدند.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (26)

نتیجه ای ک میتوان از این حکایت گرفت این است;

سرمایه های ملّی خود را ارزان نفروشید، حالا هر چیز ک باشید، چون

شما با اندوخته هایی ک متعلق ب سرزمین شماست، ثروتمندید و تا

زمانی ک آن ها را در محدوده خود دارید، برنده اید. همین ک آن ها را از

دست دادید، در هر شرایطی بازنده خواهید شد.

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 23:41 نويسنده رضــا |

 

دو پیرمرد ک یکی قدبلند و قوی هیکل و دیگری خمیده و ناتوان

بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی ب شکایت از یکدیگر

آمدند.

اولی گفت:- ب مقدار ده قطعه طلا ب این شخص قرض دادم تا در

وقت امکان ب من برگرداند، امّا اکنون ک توانایی ادا کردن دین خویش

را دارد، آن را ب تاخیر می اندازد و ادعا میکند، طلب من را داده است.

حضرت قاضی، از شما تقاضا دارم، وی را سوگند دهید ک آیا بدهکاری

خود را داده است، یا ن؟ چنان چ قسم یاد کرد، من دیگر حرفی ندارم.

دومی گفت:- من اقرار می کنم ک ده قطعه طلا از وی قرض

نموده ام، ولی بدهی ام را ادا کرده ام و برای قسم خوردن، آماده هستم.

قاضی گفت:- دست راست خود را بلند کن و قسم بخور.

پیرمرد:- یک دست ک سهل است، هر دو دست را بلند می کنم.

سپس عصا را ب مرد مدعی داد و هر دو دستش را بلند کرد و گفت:-

ب خدا قسم ک من قطعات طلا را ب این شخص داده ام و اگر باز

دیگر از من مطالبه کند، از روی فراموشکاری و ناآگاهی است.

قاضی ب طلبکار گفت:- اکنون چ می گویی؟

او در جواب گفت:- من نمیدانم ک این شخص قسم دروغ یاد

نمی کند. شاید من فراموش کرده باشم. امیدوارم حقیقت آشکار شود.

قاضی ب آن دو نفر اجازه مرخصی داد. پیرمرد عصای خود را از

دیگری گرفت. در این موقع، قاضی ب فکر فرو رفت و بی درنگ هر دوی

آنها را صدا زد. قاضی عصا را گرفت و با کنجکاوی آن را نگاه کرد و

بدنه آن را تراشید. ناگاه دید ک ده قطعه طلا در میان عصا جا سازی

شده است. ب طلبکار گفت:-

بدهکار وقتی ک عصا را ب دست تو داد، حیله کرد ک قسم دروغ

نخورد، ولی من از او زیرک تر هستم.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (25)

هنگام قضاوت درباره سخنان دیگران، سریع نگذریم و ب تمام

ریزه کاری ها دقت کنیم، شاید رازی در آن نهفته باشد.

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 23:32 نويسنده رضــا |

 

در خاک حاصلخیز بهاری، دو دانه کنار هم نشسته بودند. دانه اولی

گفت:- من می خواهم رشد کنم. من می خواهم ریشه هایم را هر چ

عمیق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هایم را از میان پوسته زمین

بالای سرم پخش کنم. من می خواهم شکوفه های لطیف خودم را

همانندبیرق های رنگین برافشانم و رسیدن بهار را نوید دهم. من

می خواهم، گرمای آفتاب را بر چهره ام و لطافت شبنم صبحگاهی را در

گلبرگ هایم احساس کنم.

و بدین ترتیب دانه رویید.

دانه دومی گفت:- من می ترسم. اگر من ریشه هایم را ب دل خاک

سیاه فرو کنم، نمی دانم ک در آن تاریکی با چ چیزهایی روب رو خواهم

شد. اگر از میان خاک سفت، بالای سرم را نگاه کنم، امکان دارد

شاخه های لطیفم آسیب ببینند. چ خواهم کرد اگر شکوفه هایم باز

شوند و ماری قصد خوردن آن ها را کند؟ تازه، اگر قرار باشد،

شکوفه هایم ب گل نشینند، احتمال دارد، کودکی مرا از ریشه بیرون

بکشد، آیا این چنین نیست؟ همان بهتر ک منتظر بمانم تا فرصت

بهتری نصیبم شود.

و بدین ترتیب دانه منتظر ماند.

مرغ خانگی ک برای یافتن غذا مشغول کندوکاو زمین بود، دانه را دید و در یک چشم بر هم زدن، آن را بلعید.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (24)

آن عده از انسان ها ک از حرکت و رشد می ترسند، زندگی آنان را

می بلعد. پس خطر را با عقل و اندیشه خود ب جان بخر و حرکت کن تا

ب قله موفقیت برسی.

 

 

+ تاريخ شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 23:25 نويسنده رضــا |

 

مردی، در حال پیاده روی در یکی از دره های کوهستان پیرنه ب

چوپان پیری برخورد و غذایش را با او قسمت کرد. سپس، مدتی

طولانی با هم نشستند و از زندگی سخن گفتند.

مرد گفت:- اگر کسی واقعا ب خدا اعتقاد داشته باشد، باید بپذیرد

ک آزاد نیست، زیرا خداوند بر هر حرکتی حاکم است.

چوپان، مرد را ب دره ی عمیقی در همان حوالی برد، جایی ک انسان

می توانست پژواک صدایش را ب وضوح بشنود.

چوپان گفت:- زندگی مثل این دیوارهاست و سرنوشت مانند

فریادی ست ک هر یک از ما ممکن است سر دهد. فریاد ما ب سینه

دیوار میخورد و ب همان شکل ب سوی ما باز می گردد.خداوند

پژواک صدای ماست.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (23)

خود ما هستیم ک زندگی مان را می سازیم، قضا وقدر در زندگی

اختیار ماست و ن چیز دیگر. پس جبر خداوند با اختیار ما همخوانی

نخواهد داشت. ما هستیم ک زندگی و مسیر را مشخص می کنیم. برای

اثبات این امر، ب این حدیث زیبا توجه کنید ک چ شیوا و کامل بیان

شده است. شخصی نزد امام صادق(ع) رفت و گفت:- آقا جان، آیا قضا

و قدر خداوند بر این است ک من این سیب را بخورم یا ن؟

امام صادق فرمود:- سیب را گاز بزن. حال سیب را بجو. اگر سیب را

فرو بری، تقدیر الهی بر این شده است ک این سیب را بخوری و اگر این

سیب را بیرون بریزی، تقدیر الهی بر این قرار داده شده است ک این

سیب را نخوری. پس خود تصمیم می گیری ک این سیب را بخوری یا

این ک بیرون بریزی.

از این حدیث می توان ب نکته ذکر شده در بالا پی برد.

 

 

+ تاريخ جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 23:43 نويسنده رضــا |