X
تبلیغات
فــــرامـــوش شـــــــده

پــایان تـــــلخ بهتر از تـــــلخی بی پـــایانه...!!!


دنیام امروز رو سرم آوار شد
با ی حرف ،واقعیت تلخ ،حقیقت سمی
حالم خوش نیست
قلبم درد میکنه
احساس میکنم له شده
تازه میفهمم حال بعضی از دوستامو
تازه میفهمم ک نفهمیدن بعضی چیزا چقد خوبه
خداییش بعضی فهميدنا سخته،عذاب آوره
دنیا رو تنگ میکنه بروی آدم
طوری ک نفس کم میاری
خیلی چیزارو کم میاری
همیشه فهمیدن خوب نیست،قشنگ نیست،مفید نیست
گاهی درد داره،شکنجه ست
گاهی هم باعث میشه بعضى یا شاید همه باورهاتو از دست بدی
ب خودت لعنت بفرستی،ب دنیا،ب آدما،روزگار ،زمونه
دلت میخواد نباشی،یا اصلا پاتو ب این دنیا نمیزاشتی
ولی چ فایده
دنیای تلخ من همیشه پر بوده از این فهمیدنای تلخ و کشنده
حرف زیاد دارم ولی...



+ تاريخ جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 19:21 نويسنده رضــا |


هر شب بی خوابی میزنه ب سر بابا

هر شب تا صبح بیدارم و بدنشو ماساژ میدم،دلداریش میدم

هر شب بابا شهادتین میخونه و وصیت میکنه

هر شب تنم تا خود صبح باید بلرزه

هر شب از درد تا صبح ناله میکنه

هر شب تا صبح غصه میخورم،نگاش میکنم،کمى هم دعا

در حد یک جمله

دعا کردن و از خدا طلب کردن رو میخواد

من ک پیشش رو سیام

دلم میخواد فقط،فقط ی بار دیگه بابام رو پاهاش بایسته و راه بره

و این شبها ادامه داره

تا کی...خدا میدونه



+ تاريخ جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 11:42 نويسنده رضــا |


12 بابا مرخص شد خداروشکر،بردمش اکو قلب گرفتن ازش خداروشکر سالمه

فقط سونوگرافی موند

وضعیت هوشیاریش خوبه فقط سمت چپ بدنش از کار افتاده ،گلوش هم اذیتش میکنه هنگام خوردن

دیروز خیلی اومدن عیادتش واس همین نتونست استراحت کنه،شلوغی و حرف زدن براش سمه

دیشب مث همیشه بیدارم کرد جابجاش کنم ،گفتم حالت خوبه؟گفت سرم درد میکنه حس میکنم سبک شده

گفتم فردا میبرمت متخصص شخصی،گفت کی،بعد از مردنم!گفتم خدا نکنه.ایشالا خوب میشی بازم راه میری گفت حالم خیلی بده امشب میمیرم.نگاه ساعت کردم ساعت 3بود

بعد از چند دقیقه دیدم خوابه،حس کردم نفس کشیدنش طبيعی نیست نامنظمه.دست زدم به بدنش سرد بود ،سعی کردم بیدارش کنم جوابمو ب سختی میداد،خیلی ترسیدم تا صبح چشم روهم نزاشتم

امروز بردم متخصص مغزو اعصاب شخصی ویزیتش کرد.همه عکسا و داروها و خلاصه پرونده رو نشونش دادم گفت مشکلى نداره،براش یک سری دارو و آمپول اضافه کرد با ده جلسه فیزیوتراپی.گفتش 1ماه دیگه بیارينش

الان خداروشکر بهتره،فردا میبرمش فیزیوتراپی

خدا کنه زودتر سرپا شه



+ تاريخ شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 22:10 نويسنده رضــا |


دلم واسه تمام دوستهای مجازیم تنگ شده

خيلی وقته ازشون خبری ندارم

یعنی الان در چه حالین؟خوشن،خرمن؟

آیا هنوز منو یادشونه؟

من یک فراموش شده م

هر جا باشن براشون بهترین آرزوهارو آرزومندم


+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 16:3 نويسنده رضــا |

سالی که نکوست از بهارش پیداست

اینم از بهارمون

خدا به داد زمستونش برسه

الهی به اميد تو



+ تاريخ دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 18:44 نويسنده رضــا |

داشتم با پسرای فامیل میرفتم سفر تفریحى ده ساعت نگذشت که خبر دادن خودتو برسون پدرت سکته مغزی کرده صبح اومدم پیشش،سمت چپ بدنش خشک شده،ولی خداروشکر حرف زدنش بهتر شده،ظهر تونست سوپ بخوره حال خودمم بد شد رفتم اورژانس برای اولین بار سرم بهم وصل کردن پدرم آدم مهربون و ساده ایه،خدا این حق بابام نبود ،بابام تاحالا بد کسیو نخواست آزارش به کسی نرسید،کاش من بجاش مریض میشدم خدا گذر هیچ کسیو به بیمارستان نکشونه قدر سلامتی خودتونو بدونید که نعمت ارزشمندیه خدا همه بیمارهارو شفا بده روزگار چشم دیدن خوشیمو ک نداره هیچ،چشم دیدن منم نداره
+ تاريخ شنبه نهم فروردین 1393ساعت 15:10 نويسنده رضــا |


وقتی پشتمون حرف زیاده که

می خوان جامون باشن یا می خوان باهامون باشن

ثابت شُدس


+ تاريخ جمعه یکم فروردین 1393ساعت 11:37 نويسنده رضــا |

گذاشتم به دارم بکشند...!

بیگناه بودم

اما...

حوصله ی اثباتش را نداشتم ..!







+ تاريخ جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 20:1 نويسنده رضــا |


آدما قانونی دارن به اسم طلاق توافقی
کاش خدا هم ی قانونی میزاشت به اسم پایان توافقی
اونی ک خسته می شد
اونی ک می برید
اونی ک کم می آورد
می تونست با خدا به توافق برسه
بدنیا اومدنمون ک دست خودمون نبود
لااقل به پایان بردنش  دست خودمون می بود

خدا.....................

میشه به توافق برسیم؟!!!!!


+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 16:2 نويسنده رضــا |








+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391ساعت 16:59 نويسنده رضــا |



زیر بارون قدم میزنم


زیر لب آهنگهایی که حالا فقط چند بیتی ازشون یادمه زمزمه میکنم


بلکه روح مرده ی من زنده بشه


مگه نه اینکه همه چیز از آب زنده میشه!!!؟


پس چرا فقط ...


خاطرات دفن شده در زیر اعماق لایه های گذر زمان


زنده میشن ...جون میگیرن


و باز باران..........


بارانی از جنس بلور 


این بار نه از آسمان...نه شیرین


بلکه از چشمهای خشک ....و شور شــــور...


باز باران تو ببار و زنده کن هر چه خاطره کشته ام


من نیز می بارم و باز میکشم هر چه زنده کرده ای


تو بارشت زنده میکند ...بارش من اما می میراند




+ تاريخ چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 11:7 نويسنده رضــا |

       

     

 





+ تاريخ چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 1:34 نويسنده رضــا |

آرامشی ملیـح در گوشه ی چشمانـم ...


ماننـد بـارانی بـروی شیروانی ...


امـــا ...!!!


نـاودان نـدارد...


غصه هـایم  درون سینه ام به چـاه می روند .....




+ تاريخ جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 11:25 نويسنده رضــا |


وامـانـده ام کـه تا به کجـا می تـوان گـریخـت


از ایـن همیشـه هـا کـه نـدارنـد بـاورم


حـال مرا نپـرس کـه هنجارهـا مرا


مجبـور می کنند کـه بگـویم بهتـــرم ...



+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 22:52 نويسنده رضــا |



از آن سـوی تنهـــایـی

 

از آن سـوی بـغـض

 

از آن سـوی بــــاران

 

کسـی صدایــم می کنـــد ...

  

تــو بگــــو

  

بـروم یـا بمــــانم ...؟؟؟!



+ تاريخ پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 22:16 نويسنده رضــا |






+ تاريخ چهارشنبه ششم دی 1391ساعت 17:11 نويسنده رضــا |






+ تاريخ شنبه دوم دی 1391ساعت 20:59 نويسنده رضــا |

تـو آمدی همچون سنگ صبـور


رازهـایم را فهمیدی امـا


تـا آمدم به خـود بجنبم


تنها خاطـراتت را در خیالم


پـرواز دادم...رفته بـودی


بـه همین سادگـی......



+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391ساعت 20:37 نويسنده رضــا |

درگـــیر جنـگ تـن بـه تنــم


 بـا تنــی کـه نیــسـت.....


دارم شکـست مـی خورم


از دشمنـی کـه نیـست.....!!!



+ تاريخ جمعه دهم آذر 1391ساعت 13:48 نويسنده رضــا |

 

 

+ تاريخ دوشنبه ششم آذر 1391ساعت 22:56 نويسنده رضــا |