اگر خبری از من نشد نگران نشو,یک فاتحه بخوان !!!

 

باید این احساس در دل مانده را پنهان کنم

این شکستن های بر جا مانده را درمان کنم

 

عاشقت باشم ولی عمدا فقط دورت کنم

له شدن های غرورم را کمی جبران کنم

 

روبرویت هی بخندم بی خیالی طی کنم

در نبودت خویش را در شاعری عریان کنم

 

رشد کرده در درونم ریشه ای با نام تو

در نظر دارم تبر بردارم و ویران کنم

 

خسته ام از این نقاب لعنتی بر چهره ام

نه نمی خواهم تو را در بودنم کتمان کنم

 

ابر بغض آلوده ام باید ببارم بی هوا

در توانم نیست باران باشم و پنهان کنم

 

 

+ تاريخ جمعه نهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 0:51 نويسنده ★ԅέʑձ★ |

 

بی معرفت نیستم،ولی

مزاحم آدمی که

مشغول فراموش کردنمه نمیشم✔

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۴ساعت 0:50 نويسنده ★ԅέʑձ★ |

 

ساعتها زیر دوش به کاشی های حمام خیره میشوی

 

غذایت راسرد می خوری

 

ناهارها نصفه شب صبحانه راشام

 

لباسهایت دیگربه تونمی آیندهمه را قیچی میزنی

 

ساعتها به یک آهنگ تکراری گوش میکنی وهیچوقت آهنگ راحفظ نمیشوی

 

شبها علامت سؤالهای ذهنت رامیشماری تاخوابت ببرد

 

تنهایی ازتوآدمی میسازد که دیگرشبیه آدم نیست

 

روزهای من اینگونه وشبهایم اصلاً نمیگذرد

 

 

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 20:20 نويسنده ★ԅέʑձ★ |

 

ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻪ:

 

ﯾﮑﯽ،ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﻪ..

ﯾﮑﯽ،ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ..

ﯾﮑﯽ،ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯿﺪﻩ..

یکی،دیگه به خودش نمیرسه...

ﯾﮑﯽ،مدام ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﻩ...

ﯾﮑﯽ،ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ عکس ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ...

یکی،محبت نمی کنه...

یکی،دیگه محبت نميپذيره...

و .....

اینگونه است که ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ در ٣٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ميمیرﻧﺪ و ﺩﺭ ٨٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻓﻦ میشوند...!

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه ششم مهر ۱۳۹۴ساعت 23:28 نويسنده ★ԅέʑձ★ |

 

بیاجایمان را عوض کنیم ...

 

شعرهای من عرضه نداشتند تو را عاشق کنند !

 

این بار

 

تو شعر بگو

 

تا من برایت عاشقی کنم ....!

 

+ تاريخ جمعه سوم مهر ۱۳۹۴ساعت 13:6 نويسنده ★ԅέʑձ★ |

 

شـایـد بـرای تـو

 

فـراوان بـاشـنـد کـسـانـی کـه

 

انـدازه مـن دوسـتـت دارنـد

 

امـا بـرای مـن ...

 

کـم کـه هـیـچ !

 

وجـود نـدارد کـسی کـه انـدازه ی " تـو "

 

دوسـتـش داشـتـه بـاشـم . . .

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 14:10 نويسنده ★ԅέʑձ★ |

 

✍اَحمَقـــانه تَریـن کارِ مُمکــن 

 

هَر دقیـــقه چِـــک کَردنِ اکانــت کَسیه 

 

که به تَنــــها چیزے کہ فِکر نمیکُنه

     تـــــویے

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 11:10 نويسنده ★ԅέʑձ★ |

 

بچین میز قمارت را دل از من روی ماه ازتو

بیا بردار بازی کن سفید از من سیاه ازتو

 

همیشه آخر بازی کسی که سوخت من بودم

همیشه باخت بامن بوده گاه از عشق گاه ازتو

 

تو رُخ میتابی و من قلعه ات را آرزومندم

خر است این اسب اگر یک لحظه بردارد نگاه ازتو

 

تمام خانه ها را بر سرم آوار کردی و

کسی جرأت ندارد تا بگیرد اشتباه از تو

 

قشنگم ، فیل ما مست است و گاهی کجروی دارد

نگیری خرده بر مستان اگر بستند راه از تو

 

مطیع رای‌خوبانم . چه بگذاری چه برداری

کماکان برنمی گردد سر ما بی کلاه از تو

 

در این بن بست حیرانی کجا میرانی ام ؟ دیگر

چه دارم رو کنم زیبای کافر کیش،آه از تو

 

آه از تو

 

 

+ تاريخ سه شنبه سی ام تیر ۱۳۹۴ساعت 10:26 نويسنده ★ԅέʑձ★ |

 


دکتر نیستــــــــــــم اما برایَت ده دقیقـــﮧ
راه رفتن روی جدول های کنار خیابان را تجویز میکنم
تا بدانی تعآدل چیز مهمی ست
اما دیوآنـﮧ بودن قشنگ تر است


*************************************


وقتی قبلابهترین هاروتوی یه نفردیده باشی...
 سخت میتونی خوبی هاروتو یکی دیگه پیداکنی ...
 واسه همین همیشه تنهایی وخاطره دمار ازروزگارت درمیاره...!

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ساعت 10:2 نويسنده ★ԅέʑձ★ |

 

شاید روزے بے خبر دیگر پستـــــ نگذارم...

      دلم مےخواهد ترانہ‌ے خداحافظے رابنویسم... روے دیوار همیڹ مجازے

       ولے...

واژه‌ها فرار مےڪنند

     دلم طاقـٺ نمےآورد

        اشڪ‌ها اماڹ نمےدهند

   نمےدانم ،شاید مڹ هم روزے 

بے خداحافظے بروم از ایڹ 

                   صفحہ‌ےِ مجازے..

 

 

+ تاريخ یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت 13:9 نويسنده ★ԅέʑձ★ |

 

گذاشتم خیال کنی از یاد بردمت،

پنهانی دوست داشتنت صفایی دارد که نپرس...!!!

 

 

 

چه حرف ها که درونم مرد و نگفتم

خوشا بحال شماها که شاعری بلدید...

 

 

+ تاريخ سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 11:56 نويسنده ★ԅέʑձ★ |

 

 

√√ ﺷﺎﯾـــــــــﺪ √√

ﺳَﺨـﺕ ﺗَـــــــﺮﯾـﻥ ﺭﺍﺑــــــﻄﻪ

× ﺍﯾـــــﻥ ﺑﺎﺷَــــــﺪ ﮐـﻪ ×

ﺩﻭ ﺍﻧﺴــــــــﺎﻥ ﻣﻐــــــــﺮﻭﺭ

ﻋﺎﺷــــﻖ ﻫﻤـ ﺑﺎﺷﻨــــﺩ ...

 

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 13:10 نويسنده ★ԅέʑձ★ |

 

 

تو رفته ای و من هنوز باورم نمی شود

 

و هر چه می کنم که از تو بگذرم،نمی شود!

 

نمی شود! چطور بی تو سرکنم؟! خودت بگو!

 

دگر دوام می شود بیاورم؟ نمی شود...

 

نگو خدا نخواست! هی نگو که قسمت این نبود!

 

من این بهانه ها و حرف ها سرم نمی شود!

 

جنون به حال من دچار می شود بدون تو!

 

بد است حالم آنقدر، که بدترم نمی شود!

 

تمام شهر خواستند بشنوم که رفته ای

 

تمام شهر! بشنوید! من کَرَم! نمی شود!

 

+ تاريخ شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ساعت 12:21 نويسنده ★ԅέʑձ★ |

 

ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﯽ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ

ﯾﮏ ﻧﻔﺮ، ﺍﻣﺎ ...

ﺩﻟﺖ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ

ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ ﮐﻪ ﻫﺮﮐﺴﯽ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ،

ﺟﺰ ﺁﻥ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ...

 

+ تاريخ سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:36 نويسنده ★ԅέʑձ★ |

 

باز شب شد و من تنهایم              

آهسته تو راشیدایم

باز شب شد و این تاریکی             

مشت کوبید به رویاهایم

باز شب شد و من تا به سحر        

خیره در ماه تو را می یابم

باز شب شد و من چون کولی      

 در تب آمدنت بی تابم

 

گفته بودی که شبی می آیی         

 امشبم منتظرت می مانم

پشت این پنجره و این ظلمت           

 باز شعرهای تو را می خوانم

نکند باز نیایی و دگر                       

هرشب این قصه به تکرار کنم 

نکند این دل بیمارم را                   

  پشت این پنجره تیمار کنم 

باز شب شد و من بار دگر               

 می روم پنجره را بگشایم

باز شب شد و این تاریکی             

   مشت کوبید به رویاهایم

 

 

+ تاريخ یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:49 نويسنده ★ԅέʑձ★ |

 

از تو که نیستی و من انگار مرده ام

از من که سال هاست به بن بست خورده ام

 

از من که در ابتدای خودش انتها شده

از من که پاک عاشق چشمها شده ...

 

 

 

دوست داشتن ات مثل بوسیدن ماه است...

 

 

من...

 هیچ وقت نمی توانم ماه را ببوسم....

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:26 نويسنده ★ԅέʑձ★ |

 

یکی از دوستام حرف قشنگی زد،گفت:

دیدی وقتی یه بادوم تلخ میخوری؟!!!

سریع بعدش چنتا بادوم شیرین میخوری تا تلخیش از بین بره!

تو دیگه لذتی از بادوم های شیرین نمیبری!

فقط میخوای اون تلخی رو فراموش کنی!

وقتی هم که اون تلخی تموم شد...

دیگه میترسی بادوم بخوری!

که نکنه دوباره تلخ باشه!!!

عشق مثل اون بادوم تلخه!

بعدش با آدمای زیادی آشنا میشیا!!!!

ولی فقط برای فراموش کردن اون!

بعدش هم دیگه میترسی عاشق شی!

در اصل آدما فقط یه بار عاشق میشن!

از اون به بعدش یا واسه فراموشیه

یا از اجبارِ تنهایی!!!!

نمیدونم این حرف چقدر درسته اما لعنت به کسانی که باعث میشن انسانها دیگه هیچ حسی جز ترس، گریه، بی تفاوتی، شک و تلخی نداشته باشن.

 

+ تاريخ یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 1:42 نويسنده ★ԅέʑձ★ |

 

ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﺩِﯾـــْـﻨـﯽ ﻧــــــﺪﺍﺭﯼ      

        ﻫﯿــــــﭽﯽ . . .         

 ﺍﮔﻪ ﻋﺎﺷــــﻘﺖ ﺷـــﺪﻡ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ     

     ﺍﮔﻪ ﻫﻤﻪ ﺩﻧﯿــــــﺎﻡُ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺳﺎﺧﺘﻢ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ      

    ﺍﮔﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻨﺖ...

   ﻫﻨـــــــــﻮﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﯿﺎﻟﺘﻢ ﺑﺎ ﯾــﻪ ﺩﻧﯿـــــــــﺎ ﻋﻮﺽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ !!    

      ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﻣﺪﯾــــــﻮﻧﯽ....

       ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﮐﺴﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺗﻪِ دل ﺑﻬــــــــﻢ ﮔﻔﺘــــن ﺩﻭﺳﺘــــــﺖ ﺩﺍﺭﻡ    

      ﻭ ﻣــــــﻦ ﯾﻪ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪ ﺯﺩﻡ ﻭ ﺭﺩ شدم..........

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:34 نويسنده ★ԅέʑձ★ |

 

یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوشیدمش و موقع بازگشت به خانه باران گرفت ... گلی شد .

و من بی خیال پی اش را نگرفتم به هوای اینکه هر وقت بشویم پاک می شود 

ولی نشد ...

بعدها هر چه شستمش پاک نشد ؛

حتی یکبار به خشکشویی دادم که بشویند ولی فایده نداشت !!!

آقایی که توی خشکشویی کار میکرد گفت :

"این لباس چِرک مرده شده!"

گفت :

"بعضی لکه ها دیر که شود ، می میرند ؛ باید تا زنده اند پاک شوند !"

چرک مُرده شد ...

و حسرت دوباره پوشیدنش را به دلم گذاشت !

بعید نیست اگر بگویم دل آدم هم کم ندارد از لباس سفید !

حواست که نباشد لکه می شود ؛

لکه اش می کنند !!!

وقتی لکه شد اگر پی اش را نگیری ، می شود چرک ...

به قول صاحب خشکشویی "لکه را تا تازه است ، تا زنده است ، باید شست و پاک کرد ...!"

 

+ تاريخ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:33 نويسنده ★ԅέʑձ★ |

 

میگویند زمان طلاست اما من چشیدم

 

دروغ میگویند ، زمان آتش است

 

ثانیه به ثانیه اش میسوزاند

 

و تا به شعله ات نکشد نمیگذرد

 

+ تاريخ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:15 نويسنده ★ԅέʑձ★ |