پــایان تـــــلخ بهتر از تـــــلخی بی پـــایانه...!!!

 

باز شب شد و من تنهایم              

آهسته تو راشیدایم

باز شب شد و این تاریکی             

مشت کوبید به رویاهایم

باز شب شد و من تا به سحر        

خیره در ماه تو را می یابم

باز شب شد و من چون کولی      

 در تب آمدنت بی تابم

 

گفته بودی که شبی می آیی         

 امشبم منتظرت می مانم

پشت این پنجره و این ظلمت           

 باز شعرهای تو را می خوانم

نکند باز نیایی و دگر                       

هرشب این قصه به تکرار کنم 

نکند این دل بیمارم را                   

  پشت این پنجره تیمار کنم 

باز شب شد و من بار دگر               

 می روم پنجره را بگشایم

باز شب شد و این تاریکی             

   مشت کوبید به رویاهایم

 

 

+ تاريخ یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:49 نويسنده رضــا |

 

از تو که نیستی و من انگار مرده ام

از من که سال هاست به بن بست خورده ام

 

از من که در ابتدای خودش انتها شده

از من که پاک عاشق چشمها شده ...

 

 

 

دوست داشتن ات مثل بوسیدن ماه است...

 

 

من...

 هیچ وقت نمی توانم ماه را ببوسم....

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:26 نويسنده رضــا |

 

یکی از دوستام حرف قشنگی زد،گفت:

دیدی وقتی یه بادوم تلخ میخوری؟!!!

سریع بعدش چنتا بادوم شیرین میخوری تا تلخیش از بین بره!

تو دیگه لذتی از بادوم های شیرین نمیبری!

فقط میخوای اون تلخی رو فراموش کنی!

وقتی هم که اون تلخی تموم شد...

دیگه میترسی بادوم بخوری!

که نکنه دوباره تلخ باشه!!!

عشق مثل اون بادوم تلخه!

بعدش با آدمای زیادی آشنا میشیا!!!!

ولی فقط برای فراموش کردن اون!

بعدش هم دیگه میترسی عاشق شی!

در اصل آدما فقط یه بار عاشق میشن!

از اون به بعدش یا واسه فراموشیه

یا از اجبارِ تنهایی!!!!

نمیدونم این حرف چقدر درسته اما لعنت به کسانی که باعث میشن انسانها دیگه هیچ حسی جز ترس، گریه، بی تفاوتی، شک و تلخی نداشته باشن.

 

+ تاريخ یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 1:42 نويسنده رضــا |

 

ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﺩِﯾـــْـﻨـﯽ ﻧــــــﺪﺍﺭﯼ      

        ﻫﯿــــــﭽﯽ . . .         

 ﺍﮔﻪ ﻋﺎﺷــــﻘﺖ ﺷـــﺪﻡ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ     

     ﺍﮔﻪ ﻫﻤﻪ ﺩﻧﯿــــــﺎﻡُ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺳﺎﺧﺘﻢ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ      

    ﺍﮔﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻨﺖ...

   ﻫﻨـــــــــﻮﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﯿﺎﻟﺘﻢ ﺑﺎ ﯾــﻪ ﺩﻧﯿـــــــــﺎ ﻋﻮﺽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ !!    

      ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﻣﺪﯾــــــﻮﻧﯽ....

       ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﮐﺴﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺗﻪِ دل ﺑﻬــــــــﻢ ﮔﻔﺘــــن ﺩﻭﺳﺘــــــﺖ ﺩﺍﺭﻡ    

      ﻭ ﻣــــــﻦ ﯾﻪ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪ ﺯﺩﻡ ﻭ ﺭﺩ شدم..........

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:34 نويسنده رضــا |

 

یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوشیدمش و موقع بازگشت به خانه باران گرفت ... گلی شد .

و من بی خیال پی اش را نگرفتم به هوای اینکه هر وقت بشویم پاک می شود 

ولی نشد ...

بعدها هر چه شستمش پاک نشد ؛

حتی یکبار به خشکشویی دادم که بشویند ولی فایده نداشت !!!

آقایی که توی خشکشویی کار میکرد گفت :

"این لباس چِرک مرده شده!"

گفت :

"بعضی لکه ها دیر که شود ، می میرند ؛ باید تا زنده اند پاک شوند !"

چرک مُرده شد ...

و حسرت دوباره پوشیدنش را به دلم گذاشت !

بعید نیست اگر بگویم دل آدم هم کم ندارد از لباس سفید !

حواست که نباشد لکه می شود ؛

لکه اش می کنند !!!

وقتی لکه شد اگر پی اش را نگیری ، می شود چرک ...

به قول صاحب خشکشویی "لکه را تا تازه است ، تا زنده است ، باید شست و پاک کرد ...!"

 

+ تاريخ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:33 نويسنده رضــا |

 

میگویند زمان طلاست اما من چشیدم

 

دروغ میگویند ، زمان آتش است

 

ثانیه به ثانیه اش میسوزاند

 

و تا به شعله ات نکشد نمیگذرد

 

+ تاريخ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:15 نويسنده رضــا |

 

امشب یک جمله ی تلخ مهمان من باش !

بگذار یادم نرود

 

که مرا در شبی رو به انتهای زمستان

 

به هیچ خدایی نسپردی و رفتی !

 

+ تاريخ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:0 نويسنده رضــا |

 

مینـویـسـم ... پـاک میـکنـم...

 

 

 

املایـم بد نیست!

 

 

 

 

 

از تکرار اسـمت لـذت می بـرم...

 

 

 

برایت می نویـسـم ... دلتنـگم

 

 

 

 

می دانـم که نمی خوانـی

 

 

 

 

ولی

 

 

 

می دانـم که می دانـی...

 

 

+ تاريخ جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:28 نويسنده رضــا |

 

اسفنـــــد سلام خوش آمدی

 تو بوی عیــــــــــد ميدهی...

خانہ تڪانی...

خریــــــــــد...

سرمای بی ساماڹ هوا

و مرورِ خاطرات ۱۱ ماه پیش ......

اسفنــــــــــدجاڹ

          بی شڪ مهربانی

ڪہ با جمعہ آمدی

          الهی خوش قدم باشی

و آنقدر برایماڹ

          شادی و عشق آورده باشی

ڪہ تا تڪرار دوباره ات

یادت ڪنیم

سلام بہ دوستانم برساڹ

وبگو

        دوستشاڹ دارم...

بگو 

هرجای ایڹ آب و خاڪ ڪہ هستند

الهی

شاد و سلامت باشند

    اسفندتاڹ بخیر

   خدا همیشہ پشت و پناهتان...

 

 

+ تاريخ جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:50 نويسنده رضــا |

 

دوسـت داشـتـن ربطـی بـه دیـدن نـدارد

آدمهـــــا

خـــــدا را هم دوست دارند هنوز!!

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 9:51 نويسنده رضــا |

 

ﺧﺴﺮﻭ ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﮔﻔﺖ:

ﮔﺎﻫﯽ...!!

ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ،

ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ

ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ...

ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ.!!

ﮔﺎﻫﯽ...!!!

ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩ،

ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ...

ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪی،

ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ‌ای!!!

ﮔﺎﻫﯽ...!!!

ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻫﯽ،

ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ...

ﺗﺎ ﺁن‌ را ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨﺪ!!!

ﮔﺎﻫﯽ...!!!

ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ،

ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ:

ﻓﺮﻕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ نمی‌فهمد...

 

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:59 نويسنده رضــا |

 

بازم خواب مار دیدم اَه

 

چند ساله دارم خواب مار میبینم همش

 

ماهی حداقل دوبار،امونمو بریده دیگه

 

خسته شدم دیگه،کلا از خواب دیدن زده شدم

 

ملت خواب میبینن منم خواب میبینم

 

 

 

حتی توی خواب آرامش ندارم

 

+ تاريخ شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 18:25 نويسنده رضــا |

 

سلام دوستان شدیدا توصیه میکنم فیلم هندی PK رو

به هر طریق ک شده تهیه کنید و ببینید و لذت ببرید

این فیلم رو از دست ندید واقعا بی نظیره

 

 

+ تاريخ سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ساعت 10:56 نويسنده رضــا |

 

(داستان واقعی)

در روز اول سال تحصیلی، خانم تامپسون، معلم کلاس پنجم

دبستان، وارد کلاس شد و پس از صحبت های اولیه، مطابق معمول ب

دانش آموزان گفت ک همه آن ها را ب یک اندازه دوست دارد و فرقی

بین آنها قائل نیست. البته او دروغ میگفت و چنین چیزی امکان

نداشت. مخصوصا این ک پسر کوچکی در ردیف جلوی کلاس روی

صندلی لم داده بود. نام او تدی بود و خانم تامپسون چندان دل خوشی

از او نداشت. تدی سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه

لباس های کثیف ب تن داشت. با بچه های دیگر نمی جوشید و ب درسش

هم نمی رسید. او واقعا دانش آموز نامرتبی بود و خانم تامپسون از دست

او بسیار ناراضی بود و سرانجام هم ب او نمره قبولی نداد و اورا مردود کرد.

امسال ک دوباره تدی در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم

تامپسون تصمیم گرفت، ب پرونده تحصیلی سال های قبل او نگاهی

بیاندازد تا شاید ب علت درس نخواندن او، پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلم کلاس اول تدی در پرونده اش نوشته بود:- تدی دانش آموز

باهوش، شاد و با استعدادی است. تکالیفش را خیلی خوب انجام

می دهد و رفتار خوبی دارد."رضایت کامل."

معلم کلاس دوم او، در پرونده اش نوشته بود:- تدی دانش آموز

فوق العاده ای است. همکلاسی هایش دوستش دارند، ولی او ب خاطر

بیماری درمان ناپذیر مادرش ک در خانه بستری است، دچار مشکل

روحی است.

معلم کلاس سوم او، در پرونده اش نوشته بود:- مرگ مادر برای

تدی بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را برای درس خواندن

میکند، ولی پدرش ب درس و مشق او علاقه ای ندارد. اگر شرایط

محیطی او در خانه تغییر نکند، او بزودی با مشکل روبه رو خواهد شد.

معلم کلاس چهارم تدی در پرونده اش نوشته بود:- تدی درس

خواندن را رها کرده است و علاقه ای ب مدرسه نشان نمی دهد. دوستان

زیادی ندارد و گاهی در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده های تدی ب مشکل او پی برد و از

این ک دیر ب فکر افتاده بود، خود را نکوهش کرد. تصادفا فردای آن

روز، روز معلم بود و همه دانش آموزان هدایایی برای او آوردند. هدایای

بچه ها، همه در کاغذ کادوهای زیبا و نوارهای رنگارنگ پیچیده شده

بود، ب جز هدیه ی تدی ک داخل یک کاغذ معمولی و ب شکل

نامناسبی بسته بندی شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز

کرد. وقتی بسته تدی را باز کرد، یک دستبند کهنه ک چند نگینش

افتاده بود و یک شیشه عطر ک سه چهارمش مصرف شده بود داخل

آن دید. این موضوع باعث خنده بچه های کلاس شد، اما خانم تامپسون

فورا خنده بچه ها را قطع کرد و شروع ب تعریف از زیبایی دستبند کرد.

سپس آن را همان جا ب دست کرد و مقداری از آن عطر را نیز ب خود

زد. تدی آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه، مدتی بیرون مدرسه

صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و ب

او گفت:- خانم تامپسون، شما امروز بوی مادرم را می دادید.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظی از تدی،داخل ماشینش رفت و

برای دقایقی طولانی گریه کرد. از آن روز ب بعد، او آدم دیگری شد و

در کنار تدریسس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، ب آموزش زندگی و

عشق ب همنوع ب بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه ای نیز ب تدی میکرد.

پس از مدتی، ذهن تدی دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را

بیشتر تشویق میکرد، او هم سریعتر پاسخ میداد. ب سرعت، او یکی از

باهوش ترین بچه های کلاس شد و خانم تامپسون با وجودی ک ب دروغ

گفته بود ک همه را ب یک اندازه دوست دارد، اما حالا تدی

محبوب ترین دانش آموزش شده بود.

یک سال بعد، خانم تامپسون یادداشتی از تدی دریافت کرد ک در

آن نوشته بود:- شما بهترین معلمیهستید ک من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگری از تدی ب خانم تامپسون رسید. او

نوشته بود ک دبیرستان را تمام کرده است و شاگرد سوم شده است، و

افزوده بود ک خانم تامپسون همچنان بهترین معلمی است ک در تمام

عمرش داشته است.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگری دریافت کرد ک در

آن تدی نوشته بود ک با وجودی ک روزگار سختی داشته است، اما

دانشکده را رها نکرده است و ب زودی از دانشگاه با رتبه عالی

فارغ التحصیل می شود. باز هم تاکید کرده بود ک خانم تامپسون،

بهترین معلم دوران زندگی اش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت. باز نامه ای دیگر رسید. این بار تدی

توضیح داده بود ک پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته است ب

تحصیل ادامه دهد. باز هم خانم تامپسون را محبوب ترین و بهترین

معلم دوران عمرش خطاب کرده بود، اما این بار، نام تدی در پایان نامه

کمی طولانی تر شده بود، دکتر تدی استوارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگری رسید. تدی

در این نامه گفته بود ک با دختری آشنا شده استو میخواهند با هم

ازدواج کنند. او توضیح داده بود ک پدرش چند سال پیش فوت شده

است و از خانم تامپسون خواهش کرده بود، اگر موافقت کند در مراسم

عروسی در کلیسا، در محلی ک معمولا برای نشستن مادر داماد در نظر

گرفته می شود، بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلی پذیرفت. حدس

بزنید چ کار کرد؟ او دستبند مادر تدی را با همان جاهای خالی

نگین ها ب دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطری ک

تدی برایش آورده بود، خرید و روز عروسی ب خودش زد.

تدی وقتی در کلیسا خانم تامپسون را دید بسیار خوشحال شد و ب

گرمی از او استقبال کرد و ب او گفت:-

خانم تامپسون از اینکه ب من اعتماد کردید، از شما متشکرم. ب

خاطر این ک باعث شدید من احساس کنم ک آدم مهمی هستم، از

شما متشکرم. و از همه بالاتر، ب خطر این ک ب من نشان دادید ک

میتوانم تغییر کنم،از شما متشکرم. خانم تامپسون ک اشک در چشم

داشت، در گوش او پاسخ داد:-

تدی تو اشتباه می کنی، این تو بودی ک ب من آموختی می توانم

تغییر کنم. من، پیش از آن روزی ک تو بیرون مدرسه با من صحیت

کردی، بلد نبودم، چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید ک تدی استوارد هم اکنون در دانشگاه آیوا، یک

استاد برجسته پزشکی است و بخش سرطان دانشکده پزشکی این

دانشگاه نیز ب نام او نامگذاری شده است.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

پند شماره: (51)

همین امروز، گرمای زندگی را ب وجود دیگران هدیه کنیم. وجود

خدا را باور کنیم و عشق را ب دیگران ببخشیم و ب این نکته ایمان

بیاوریم ک محبت و گرمای عشقمان، ب خودمان باز خواهد گشت.

 

 

پایان سری اول....

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 23:38 نويسنده رضــا |

 

دو تا گنجشک بودن

یکی داخل اتاق یکی بیرون پشت شیشه

گنجشک کوچولو از پشت شیشه گفت:

من همیشه باهات میمونم.......

قول میدم!!!!!!

و گنجشک توی اتاق فقط نگاهش کرد........!!

گنجشک کوچولو گفت :

من واقعأ "عاشقتم" !!!!!!

اما گنجشک توی اتاق فقط نگاش کرد....!!!!

امروز دیدم گنجشک کوچولو پشت 

شیشه اتاقم "یخ زده"

اون هیچوقت نفهمید ..............

گنجشک توی اتاقم "چوبی" بود !

حکایت بعضی ماهاست ..........

خودمونو نابود میکنیم

واسه "آدمای چوبی"

کسانی که نه مارو میبینن.........

نه صدامونو میشنوند..............

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ساعت 0:24 نويسنده رضــا |

 

مردی ک همسرش را از دست داده بود، دختر سه ساله ای داشت ک

برایش بسیار عزیز بود.دخترک ب بیماری سختی مبتلا شد.پدر ب هر

دری زد تا کودک، سلامتی اش را دوباره ب دست بیاورد. هر چ پول

داشت، برای درمان او خرج کرد، ولی بیماری، جان دخترک را گرفت و

او مرد.

پدر، در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچ کس صحبت

نمی کرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او

را ب زندگی عادی برگردانند، ولی موفق نشدند.

شبی پدر رویای عجیبی دید،دید ک در بهشت است و صف منظمی

از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی ب سوی کاخی مجلل در حرکت

هستند. هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه ی فرشتگان ب

جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای ک شمعش

خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگینش را در

آغوش گرفت و او را نوازش کرد. از او پرسید:- دلبندم، چرا غمگینی؟

چرا شمع تو خاموش است؟

دخترک ب پدرش گفت:- بابا جان، هروقت شمع من روشن میشود

اشک های تو آن را خاموش میکند و هر وقت تو دلتنگ میشوی،

من هم غمگین می شوم.

پدر در حالی ک اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.

اشک هایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و ب زندگی عادی خود

بازگشت.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

پند شماره: (50)

غم و اندوه، کلید حل مشکلات من و تو نیست. بلندشو و حرکت

کن.ناراحتی تو سبب افسردگی خود و دیگران می شود. غم را ب کناری

بگذار و ب زندگی با طراوت جدیدت بازگرد.ن مرده ها باز می گردند و ن

با گریه و اشک هایت مرهمی بر زخم هایت خواهی گذاشت.فقط یک راه

وجود دارد، دوباره زندگی را آغاز کردن و دوباره ب بازی زندگی وارد

شدن. تنها فرقی ک در این بین می بینی، یک یار کم تر است، اما بازی

هنوز تمام نشده است. پس تا آخر بازی با انرژی و شادابی بازی کنیم.

 

 

+ تاريخ چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳ساعت 19:46 نويسنده رضــا |

 

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا،جلوی دردید.

ب آن ها گفت:-من شما را نمی شناسم، ولی فکر میکنم، گرسنه

باشید. بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن ب شما بدهم.

آن ها پرسیدند:- آیا شوهرتان خانه است؟

زن گفت:-ن او ب دنبال کاری بیرون از خانه رفته است.

آنها گفتند:- پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.

عصر، وقتی شوهر ب خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.

شوهرش ب او گفت:- برو ب آنها بگو، شوهرم آمده، بفرمایید داخل.

زن بیرون رفت و آنها را ب خانه دعوت کرد. آن ها گفتند:-ما با

هم داخل خانه نمی شویم.

زن با تعجب پرسید:- چرا؟

یکی از پیرمردها ب دیگری اشاره کرد و گفت:- نام او ثروت است. و

ب پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:- نام او موفقیت است. و نام من

عشق است. حالا انتخاب کنید ک کدام یک از ما وارد خانه شویم.

زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهر گفت:-

چ خوب، ثروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود.

ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:- چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟

فرزند خانه ک سخنان آن ها را می شنید، پیشنهاد کرد:- بگذارید

عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.

مرد و زن هردو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:- کدام یک

از شما عشق است؟ او مهمان ماست.

عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه

افتادند. زن با تعجب پرسید:- شما دیگر چرا می آیید؟

پیرمردها با هم گفتند: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید،

بقیه نمی آمدند، ولی هرجا ک عشق است، ثروت و موفقیت هم هست.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

پند شماره: (49)

آری با دعوت عشق ب خانه ی دلمان، موفقیت و ثروت و یا شاید

هزاران چیز زیبای دیگر را نیز ب زندگیمان دعوت خواهیم کرد.

 

 

+ تاريخ شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 23:37 نويسنده رضــا |

 

پولدارى؛

منش است و ربطى به ميزان دارايى ندارد

گدايى؛ 

صفت است ربطى به بى پولى ندارد...

دانايى؛ 

فهم و شعور است و ربطى به مدرك تحصيلى ندارد

نادانى؛

ياوه گويى است و ربطى به زياده گويى ندارد...

دشمن؛

نمايشى از كمبودها و ضعف هاى خويش است و ربطى به بدسرشتى و بدخواهى طرف مقابل ندارد

يار؛

همدلى است و ربطى به همراهى و پر كردن كمبود ندارد...

 

وقتى گرسنه اى،يه لقمه نون خوشبختيه ..

وقتى تشنه اى،يه قطره آب خوشبختيه ..وقتى خوابت مياد،يه چرت كوچيك خوشبختيه ...

خوشبختى يه مشتى از لحظاته ... يه مشت از نقطه هاى ريز،كه وقتى كنار هم قرار مى گيرن،يه خط رو ميسازن به اسم زندگى ...

 

 

+ تاريخ چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۳ساعت 0:8 نويسنده رضــا |

 

نجار، یک روز کاری دیگر را هم ب پایان برد. آخر هفته بود و

تصمیم گرفت، دوستی را ب خانه اش دعوت کند. وقتی ک نجار و

دوستش ب خانه رسیدند، قبل از ورود، نجار، چند دقیقه در سکوت،

جلوی درختی در باغچه ایستاد. بعد با دو دستش، شاخه های درخت را

گرفت. چهره ی او بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و

فرزندان ب استقبال او آمدند. با دوستش ب ایوان رفتند. از آن جا

می توانستند درخت را ببینند. دوستش دیگر نتوانست جلوی

کنجکاوی اش را بگیرد و دلیل رفتار نجار را پرسید. نجار گفت:

این درخت مشکلات من است.

موقع کار، مشکلات فراوانی پیش می آید، اما این مشکلات مال من

است و ربطی ب همسر و فرزندانم ندارد. وقتی ب خانه می رسم،

مشکلاتم را ب شاخه های آن درخت می آویزم. روز بعد وقتی میخواهم

سرکار بروم، دوباره آن ها را از روی شاخه ها بر میدارم.جالب این است

ک وقتی صبح ب سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم، خیلی از

آن ها دیگر آن جانیستند، و بقیه هم خیلی سبک تر شده اند.

                                                                           (پائولو کوئلیو )

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

پند شماره: (48)

این نکته را همیشه ب خاطر داشته باشیم، مشکلات ما برای خود

ماست و دیگران هزینه ناراحتی های ما را نباید بپردازند. پس سعی کنیم

بار مشکلات و سختی های خود را ب دوش دیگران نگذاریم و خودمان با

صبر و بردباری و توکل ب یافتن راه حل برای آن ها بپردازیم. همیشه

سعی کنیم، دقایقی را ک برای استراحت در کنار دیگران می گذرانیم،

با ناراحتی ها و گرفتاری هایمان، مخدوش نسازیم و ذهن دیگران را

آزرده نکنیم.

 

 

+ تاريخ شنبه ششم دی ۱۳۹۳ساعت 23:10 نويسنده رضــا |

 

شبی، پسر کوچکمان یک برگ کاغذ ب مادرش داد. همسرم ک در

حال آشپزی بود، دست هایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با

صدای بلند خواند. او با خط بچه گانه نوشته بود:-

صورت حساب:

کوتاه کردن چمن پنج دلار

مرتب کردن اتاق خوابم یک دلار

مراقبت از برادر کوچکم سه دلار

بیرون بردن سطل زباله دو دلار

نمره ریاضی خوبی ک امروز گرفتم شش دلار

جمع بدهی شما ب من: هفده دلار

همسرم را دیدم ک ب چشمان منتظر پسرمان نگاهی کرد. چند

لحظه خاطراتش را مرور کرد. سپس قلم را برداشت و پشت برگه

صورت حساب او این عبارات را نوشت:

بابت سختی نه ماه بارداری ک در وجودم رشد کردی، هیچ.

بابت تمام شب هایی ک بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم، هیچ.

بابت تمام زحماتی ک در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی،

هیچ.

بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازی هایت، هیچ.

و اگر تمام این ها را جمع بزنی، خواهی دید ک هزینه عشق واقعی

من ب تو هیچ است.

وقتی پسرمان آن چ را ک مادرش نوشته بود خواند، چشمانش پر

از اک شد و در حالی ک ب چشمان مادرش نگاه می کرد، گفت:-

مامان......دوستت دارم.

آن گاه قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت:- قبلا ب طور

کامل پرداخت شده.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

پند شماره: (47)

یک لحظه عشق واقعی، ارزشی والاتر از تمام مادیات دنیا را دارد.

آیا برای لحظه ای عاشقانه، جواب زحمات و هزینه ی عشق واقعی

مادرمان را پرداخته ایم. پس همین الان ک این داستان کوتاه را

خواندی، هزینه ی عشق بی چون، چرای مادر را ک با تمام وجود برای

وجود تو خرج کرده است، حتی اگر برای یک لحظه هم ک شده بپرداز،

شاید دیگر فردایی وجود نداشته باشد.

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 23:46 نويسنده رضــا |