پــایان تـــــلخ بهتر از تـــــلخی بی پـــایانه...!!!

 

بازم خواب مار دیدم اَه

 

چند ساله دارم خواب مار میبینم همش

 

ماهی حداقل دوبار،امونمو بریده دیگه

 

خسته شدم دیگه،کلا از خواب دیدن زده شدم

 

ملت خواب میبینن منم خواب میبینم

 

 

 

حتی توی خواب آرامش ندارم

 

+ تاريخ شنبه چهارم بهمن 1393ساعت 18:25 نويسنده رضــا |

 

سلام دوستان شدیدا توصیه میکنم فیلم هندی PK رو

به هر طریق ک شده تهیه کنید و ببینید و لذت ببرید

این فیلم رو از دست ندید واقعا بی نظیره

 

 

+ تاريخ سه شنبه سی ام دی 1393ساعت 10:56 نويسنده رضــا |

 

(داستان واقعی)

در روز اول سال تحصیلی، خانم تامپسون، معلم کلاس پنجم

دبستان، وارد کلاس شد و پس از صحبت های اولیه، مطابق معمول ب

دانش آموزان گفت ک همه آن ها را ب یک اندازه دوست دارد و فرقی

بین آنها قائل نیست. البته او دروغ میگفت و چنین چیزی امکان

نداشت. مخصوصا این ک پسر کوچکی در ردیف جلوی کلاس روی

صندلی لم داده بود. نام او تدی بود و خانم تامپسون چندان دل خوشی

از او نداشت. تدی سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه

لباس های کثیف ب تن داشت. با بچه های دیگر نمی جوشید و ب درسش

هم نمی رسید. او واقعا دانش آموز نامرتبی بود و خانم تامپسون از دست

او بسیار ناراضی بود و سرانجام هم ب او نمره قبولی نداد و اورا مردود کرد.

امسال ک دوباره تدی در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم

تامپسون تصمیم گرفت، ب پرونده تحصیلی سال های قبل او نگاهی

بیاندازد تا شاید ب علت درس نخواندن او، پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلم کلاس اول تدی در پرونده اش نوشته بود:- تدی دانش آموز

باهوش، شاد و با استعدادی است. تکالیفش را خیلی خوب انجام

می دهد و رفتار خوبی دارد."رضایت کامل."

معلم کلاس دوم او، در پرونده اش نوشته بود:- تدی دانش آموز

فوق العاده ای است. همکلاسی هایش دوستش دارند، ولی او ب خاطر

بیماری درمان ناپذیر مادرش ک در خانه بستری است، دچار مشکل

روحی است.

معلم کلاس سوم او، در پرونده اش نوشته بود:- مرگ مادر برای

تدی بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را برای درس خواندن

میکند، ولی پدرش ب درس و مشق او علاقه ای ندارد. اگر شرایط

محیطی او در خانه تغییر نکند، او بزودی با مشکل روبه رو خواهد شد.

معلم کلاس چهارم تدی در پرونده اش نوشته بود:- تدی درس

خواندن را رها کرده است و علاقه ای ب مدرسه نشان نمی دهد. دوستان

زیادی ندارد و گاهی در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده های تدی ب مشکل او پی برد و از

این ک دیر ب فکر افتاده بود، خود را نکوهش کرد. تصادفا فردای آن

روز، روز معلم بود و همه دانش آموزان هدایایی برای او آوردند. هدایای

بچه ها، همه در کاغذ کادوهای زیبا و نوارهای رنگارنگ پیچیده شده

بود، ب جز هدیه ی تدی ک داخل یک کاغذ معمولی و ب شکل

نامناسبی بسته بندی شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز

کرد. وقتی بسته تدی را باز کرد، یک دستبند کهنه ک چند نگینش

افتاده بود و یک شیشه عطر ک سه چهارمش مصرف شده بود داخل

آن دید. این موضوع باعث خنده بچه های کلاس شد، اما خانم تامپسون

فورا خنده بچه ها را قطع کرد و شروع ب تعریف از زیبایی دستبند کرد.

سپس آن را همان جا ب دست کرد و مقداری از آن عطر را نیز ب خود

زد. تدی آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه، مدتی بیرون مدرسه

صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و ب

او گفت:- خانم تامپسون، شما امروز بوی مادرم را می دادید.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظی از تدی،داخل ماشینش رفت و

برای دقایقی طولانی گریه کرد. از آن روز ب بعد، او آدم دیگری شد و

در کنار تدریسس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، ب آموزش زندگی و

عشق ب همنوع ب بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه ای نیز ب تدی میکرد.

پس از مدتی، ذهن تدی دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را

بیشتر تشویق میکرد، او هم سریعتر پاسخ میداد. ب سرعت، او یکی از

باهوش ترین بچه های کلاس شد و خانم تامپسون با وجودی ک ب دروغ

گفته بود ک همه را ب یک اندازه دوست دارد، اما حالا تدی

محبوب ترین دانش آموزش شده بود.

یک سال بعد، خانم تامپسون یادداشتی از تدی دریافت کرد ک در

آن نوشته بود:- شما بهترین معلمیهستید ک من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگری از تدی ب خانم تامپسون رسید. او

نوشته بود ک دبیرستان را تمام کرده است و شاگرد سوم شده است، و

افزوده بود ک خانم تامپسون همچنان بهترین معلمی است ک در تمام

عمرش داشته است.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگری دریافت کرد ک در

آن تدی نوشته بود ک با وجودی ک روزگار سختی داشته است، اما

دانشکده را رها نکرده است و ب زودی از دانشگاه با رتبه عالی

فارغ التحصیل می شود. باز هم تاکید کرده بود ک خانم تامپسون،

بهترین معلم دوران زندگی اش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت. باز نامه ای دیگر رسید. این بار تدی

توضیح داده بود ک پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته است ب

تحصیل ادامه دهد. باز هم خانم تامپسون را محبوب ترین و بهترین

معلم دوران عمرش خطاب کرده بود، اما این بار، نام تدی در پایان نامه

کمی طولانی تر شده بود، دکتر تدی استوارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگری رسید. تدی

در این نامه گفته بود ک با دختری آشنا شده استو میخواهند با هم

ازدواج کنند. او توضیح داده بود ک پدرش چند سال پیش فوت شده

است و از خانم تامپسون خواهش کرده بود، اگر موافقت کند در مراسم

عروسی در کلیسا، در محلی ک معمولا برای نشستن مادر داماد در نظر

گرفته می شود، بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلی پذیرفت. حدس

بزنید چ کار کرد؟ او دستبند مادر تدی را با همان جاهای خالی

نگین ها ب دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطری ک

تدی برایش آورده بود، خرید و روز عروسی ب خودش زد.

تدی وقتی در کلیسا خانم تامپسون را دید بسیار خوشحال شد و ب

گرمی از او استقبال کرد و ب او گفت:-

خانم تامپسون از اینکه ب من اعتماد کردید، از شما متشکرم. ب

خاطر این ک باعث شدید من احساس کنم ک آدم مهمی هستم، از

شما متشکرم. و از همه بالاتر، ب خطر این ک ب من نشان دادید ک

میتوانم تغییر کنم،از شما متشکرم. خانم تامپسون ک اشک در چشم

داشت، در گوش او پاسخ داد:-

تدی تو اشتباه می کنی، این تو بودی ک ب من آموختی می توانم

تغییر کنم. من، پیش از آن روزی ک تو بیرون مدرسه با من صحیت

کردی، بلد نبودم، چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید ک تدی استوارد هم اکنون در دانشگاه آیوا، یک

استاد برجسته پزشکی است و بخش سرطان دانشکده پزشکی این

دانشگاه نیز ب نام او نامگذاری شده است.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

پند شماره: (51)

همین امروز، گرمای زندگی را ب وجود دیگران هدیه کنیم. وجود

خدا را باور کنیم و عشق را ب دیگران ببخشیم و ب این نکته ایمان

بیاوریم ک محبت و گرمای عشقمان، ب خودمان باز خواهد گشت.

 

 

پایان سری اول....

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 23:38 نويسنده رضــا |

 

دو تا گنجشک بودن

یکی داخل اتاق یکی بیرون پشت شیشه

گنجشک کوچولو از پشت شیشه گفت:

من همیشه باهات میمونم.......

قول میدم!!!!!!

و گنجشک توی اتاق فقط نگاهش کرد........!!

گنجشک کوچولو گفت :

من واقعأ "عاشقتم" !!!!!!

اما گنجشک توی اتاق فقط نگاش کرد....!!!!

امروز دیدم گنجشک کوچولو پشت 

شیشه اتاقم "یخ زده"

اون هیچوقت نفهمید ..............

گنجشک توی اتاقم "چوبی" بود !

حکایت بعضی ماهاست ..........

خودمونو نابود میکنیم

واسه "آدمای چوبی"

کسانی که نه مارو میبینن.........

نه صدامونو میشنوند..............

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 0:24 نويسنده رضــا |

 

مردی ک همسرش را از دست داده بود، دختر سه ساله ای داشت ک

برایش بسیار عزیز بود.دخترک ب بیماری سختی مبتلا شد.پدر ب هر

دری زد تا کودک، سلامتی اش را دوباره ب دست بیاورد. هر چ پول

داشت، برای درمان او خرج کرد، ولی بیماری، جان دخترک را گرفت و

او مرد.

پدر، در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچ کس صحبت

نمی کرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او

را ب زندگی عادی برگردانند، ولی موفق نشدند.

شبی پدر رویای عجیبی دید،دید ک در بهشت است و صف منظمی

از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی ب سوی کاخی مجلل در حرکت

هستند. هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه ی فرشتگان ب

جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای ک شمعش

خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگینش را در

آغوش گرفت و او را نوازش کرد. از او پرسید:- دلبندم، چرا غمگینی؟

چرا شمع تو خاموش است؟

دخترک ب پدرش گفت:- بابا جان، هروقت شمع من روشن میشود

اشک های تو آن را خاموش میکند و هر وقت تو دلتنگ میشوی،

من هم غمگین می شوم.

پدر در حالی ک اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.

اشک هایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و ب زندگی عادی خود

بازگشت.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

پند شماره: (50)

غم و اندوه، کلید حل مشکلات من و تو نیست. بلندشو و حرکت

کن.ناراحتی تو سبب افسردگی خود و دیگران می شود. غم را ب کناری

بگذار و ب زندگی با طراوت جدیدت بازگرد.ن مرده ها باز می گردند و ن

با گریه و اشک هایت مرهمی بر زخم هایت خواهی گذاشت.فقط یک راه

وجود دارد، دوباره زندگی را آغاز کردن و دوباره ب بازی زندگی وارد

شدن. تنها فرقی ک در این بین می بینی، یک یار کم تر است، اما بازی

هنوز تمام نشده است. پس تا آخر بازی با انرژی و شادابی بازی کنیم.

 

 

+ تاريخ چهارشنبه هفدهم دی 1393ساعت 19:46 نويسنده رضــا |

 

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا،جلوی دردید.

ب آن ها گفت:-من شما را نمی شناسم، ولی فکر میکنم، گرسنه

باشید. بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن ب شما بدهم.

آن ها پرسیدند:- آیا شوهرتان خانه است؟

زن گفت:-ن او ب دنبال کاری بیرون از خانه رفته است.

آنها گفتند:- پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.

عصر، وقتی شوهر ب خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.

شوهرش ب او گفت:- برو ب آنها بگو، شوهرم آمده، بفرمایید داخل.

زن بیرون رفت و آنها را ب خانه دعوت کرد. آن ها گفتند:-ما با

هم داخل خانه نمی شویم.

زن با تعجب پرسید:- چرا؟

یکی از پیرمردها ب دیگری اشاره کرد و گفت:- نام او ثروت است. و

ب پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:- نام او موفقیت است. و نام من

عشق است. حالا انتخاب کنید ک کدام یک از ما وارد خانه شویم.

زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهر گفت:-

چ خوب، ثروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود.

ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:- چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟

فرزند خانه ک سخنان آن ها را می شنید، پیشنهاد کرد:- بگذارید

عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.

مرد و زن هردو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:- کدام یک

از شما عشق است؟ او مهمان ماست.

عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه

افتادند. زن با تعجب پرسید:- شما دیگر چرا می آیید؟

پیرمردها با هم گفتند: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید،

بقیه نمی آمدند، ولی هرجا ک عشق است، ثروت و موفقیت هم هست.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

پند شماره: (49)

آری با دعوت عشق ب خانه ی دلمان، موفقیت و ثروت و یا شاید

هزاران چیز زیبای دیگر را نیز ب زندگیمان دعوت خواهیم کرد.

 

 

+ تاريخ شنبه سیزدهم دی 1393ساعت 23:37 نويسنده رضــا |

 

پولدارى؛

منش است و ربطى به ميزان دارايى ندارد

گدايى؛ 

صفت است ربطى به بى پولى ندارد...

دانايى؛ 

فهم و شعور است و ربطى به مدرك تحصيلى ندارد

نادانى؛

ياوه گويى است و ربطى به زياده گويى ندارد...

دشمن؛

نمايشى از كمبودها و ضعف هاى خويش است و ربطى به بدسرشتى و بدخواهى طرف مقابل ندارد

يار؛

همدلى است و ربطى به همراهى و پر كردن كمبود ندارد...

 

وقتى گرسنه اى،يه لقمه نون خوشبختيه ..

وقتى تشنه اى،يه قطره آب خوشبختيه ..وقتى خوابت مياد،يه چرت كوچيك خوشبختيه ...

خوشبختى يه مشتى از لحظاته ... يه مشت از نقطه هاى ريز،كه وقتى كنار هم قرار مى گيرن،يه خط رو ميسازن به اسم زندگى ...

 

 

+ تاريخ چهارشنبه دهم دی 1393ساعت 0:8 نويسنده رضــا |

 

نجار، یک روز کاری دیگر را هم ب پایان برد. آخر هفته بود و

تصمیم گرفت، دوستی را ب خانه اش دعوت کند. وقتی ک نجار و

دوستش ب خانه رسیدند، قبل از ورود، نجار، چند دقیقه در سکوت،

جلوی درختی در باغچه ایستاد. بعد با دو دستش، شاخه های درخت را

گرفت. چهره ی او بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و

فرزندان ب استقبال او آمدند. با دوستش ب ایوان رفتند. از آن جا

می توانستند درخت را ببینند. دوستش دیگر نتوانست جلوی

کنجکاوی اش را بگیرد و دلیل رفتار نجار را پرسید. نجار گفت:

این درخت مشکلات من است.

موقع کار، مشکلات فراوانی پیش می آید، اما این مشکلات مال من

است و ربطی ب همسر و فرزندانم ندارد. وقتی ب خانه می رسم،

مشکلاتم را ب شاخه های آن درخت می آویزم. روز بعد وقتی میخواهم

سرکار بروم، دوباره آن ها را از روی شاخه ها بر میدارم.جالب این است

ک وقتی صبح ب سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم، خیلی از

آن ها دیگر آن جانیستند، و بقیه هم خیلی سبک تر شده اند.

                                                                           (پائولو کوئلیو )

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

پند شماره: (48)

این نکته را همیشه ب خاطر داشته باشیم، مشکلات ما برای خود

ماست و دیگران هزینه ناراحتی های ما را نباید بپردازند. پس سعی کنیم

بار مشکلات و سختی های خود را ب دوش دیگران نگذاریم و خودمان با

صبر و بردباری و توکل ب یافتن راه حل برای آن ها بپردازیم. همیشه

سعی کنیم، دقایقی را ک برای استراحت در کنار دیگران می گذرانیم،

با ناراحتی ها و گرفتاری هایمان، مخدوش نسازیم و ذهن دیگران را

آزرده نکنیم.

 

 

+ تاريخ شنبه ششم دی 1393ساعت 23:10 نويسنده رضــا |

 

شبی، پسر کوچکمان یک برگ کاغذ ب مادرش داد. همسرم ک در

حال آشپزی بود، دست هایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با

صدای بلند خواند. او با خط بچه گانه نوشته بود:-

صورت حساب:

کوتاه کردن چمن پنج دلار

مرتب کردن اتاق خوابم یک دلار

مراقبت از برادر کوچکم سه دلار

بیرون بردن سطل زباله دو دلار

نمره ریاضی خوبی ک امروز گرفتم شش دلار

جمع بدهی شما ب من: هفده دلار

همسرم را دیدم ک ب چشمان منتظر پسرمان نگاهی کرد. چند

لحظه خاطراتش را مرور کرد. سپس قلم را برداشت و پشت برگه

صورت حساب او این عبارات را نوشت:

بابت سختی نه ماه بارداری ک در وجودم رشد کردی، هیچ.

بابت تمام شب هایی ک بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم، هیچ.

بابت تمام زحماتی ک در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی،

هیچ.

بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازی هایت، هیچ.

و اگر تمام این ها را جمع بزنی، خواهی دید ک هزینه عشق واقعی

من ب تو هیچ است.

وقتی پسرمان آن چ را ک مادرش نوشته بود خواند، چشمانش پر

از اک شد و در حالی ک ب چشمان مادرش نگاه می کرد، گفت:-

مامان......دوستت دارم.

آن گاه قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت:- قبلا ب طور

کامل پرداخت شده.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

پند شماره: (47)

یک لحظه عشق واقعی، ارزشی والاتر از تمام مادیات دنیا را دارد.

آیا برای لحظه ای عاشقانه، جواب زحمات و هزینه ی عشق واقعی

مادرمان را پرداخته ایم. پس همین الان ک این داستان کوتاه را

خواندی، هزینه ی عشق بی چون، چرای مادر را ک با تمام وجود برای

وجود تو خرج کرده است، حتی اگر برای یک لحظه هم ک شده بپرداز،

شاید دیگر فردایی وجود نداشته باشد.

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه چهارم دی 1393ساعت 23:46 نويسنده رضــا |

 

ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺳﻔﺖ ﺑﭽﺴﺒﯿﺪ ! ﻗﺪﺭ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ ....

ﺍﺭﺯﺍﻥ ﻧﻔﺮﻭﺷﯿﺪ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺭﺍ ؛ ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ، ﺑﻪ ﺣﺮﻓﯽ ، ﺑﻪ ﻧﻘﻠﯽ ، ﺑﻪ ﻫﺪﯾﻪ ﺍﯼ ، ﺑﻪ ﺍﻧﺪﮎ ﺗﻮﺟﻬﯽ ...

ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺗﻼﺵ ﮐﻨﺪ . ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻧﺘﺎﻥ ﻫﺰﺍﺭ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮐﻨﺪ .

ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﻗﺪﺭﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﺪ . ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺑﻬﺎﯾﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﻣﻔﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻣﺪﻩ ﺭﺍ ﻣﻔﺖ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ! ﮔــــــﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﯿﺪ

 

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه دوم دی 1393ساعت 21:15 نويسنده رضــا |

 

پدر پی بر مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفته بود،

پسرش او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آن جا دور شد. پیرمرد

ساعت ها کنار جاده افتاده بود و ب زحمت، نفس های آخرش را

می کشید. رهگذران از ترس واگیر داشتن بیماری و فرار از دردسر، روی

خود را ب سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا ب پیرمرد نالان، راه

خود را می گرفتند و می رفتند. عابدی از آن جاده عبور می کرد. ب

محض این ک پیرمرد را دید، او را بر دوش گرفت تا ب مدرسه ببرد و

درمانش کند.

یکی از رهگذران ب طعنه ب عابد گفت:-

این پیرمرد فقیر است و بیماره و مرگش نیز نزدیک. ن از او سودی

ب تو می رسد و ن کمک تو تغییری در اوضاع این پیر مرد باعث می شود.

حتی پسرش هم او را در این جا ب حال خود رها کرده و رفته است. تو

برای چ ب او کمک می کنی؟

عابد ب رهگذر گفت:- من ب او کمک نمی کنم، بلکه ب خودم

کمک می کنم. اگر من هم مانند پسرش و رهگذران،او را ب حال خود

رها کنم، چگونه روی ب آسمان برگردانم و از خالق هستی، تقاضای هم

صحبتی داشته باشم.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

پند شماره (46)

کمک ب هم نوع، یعنی کمک ب خود. من و تو با دستگیری از

دیگران در اصل ب خود کمک کرده ایم. مولا علی در بیانی می فرماید:-

نجات یک انسان نجات یک جامعه است.

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 16:36 نويسنده رضــا |

 

آهــــــای شیطان

 

مـَـــن تَـــمام گُـــناهان دُنیـــا را خواهَـــم کَـــردْ

بـــه شَــــرْطـه آنکــــه

                 تُـــوفقط یکبار

     هَوَسِ دیـــدَن مَــــرا بــه سَـــرَش بِیندازی...!

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 0:49 نويسنده رضــا |

 

تو می روی سفر اما روایتش با ما

روایتِ پر ِ سوز، پر ز غربتش با ما

 

پیاده رفتن ِ تا کربلا برای شما

و صورتی پر ِ اشک، آه و حسرتش با ما

 

شلوغی ِ حرم ِ اربعین برای شما

دل و سه کنج اتاق، اوج خلوتش با ما

 

ضریح در بغل و بوسه ها برای شما

زهی نبود ِسعادت، ملامتش با ما

 

نماز ِعشق، بالای سر، برای شما

و سجده های ِ مکرر به تربتش با ما

 

خوش آن دمی که ببینم که گویدم ارباب:

دلی شکسته است اینجا، حاجتش با ما

 

 

 

 

التماس دعا

 

+ تاريخ شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 9:12 نويسنده رضــا |

 

خدایا!!

بازم شُکــرِت...

نه کسی دلِش برام تنگ میشه

نه کسی عاشقمه

نه کسی ازنبودنم غصه میخوره

خیالم راحته....

به کسی بعدِ مرگم پاسخگو نیستم...

 

 

+ تاريخ یکشنبه نهم آذر 1393ساعت 15:14 نويسنده رضــا |

 

 «لئوناردو داوینچی »هنگام کشیدن تابلوی شام آخر، دچار مشکل

بزرگی شد، او باید نیکی را ب شکل عیسی و بدی را ب شکل یهودا،از

یاران مسیح ک هنگام شام تصمیم گرفت ب او خیانت کند، تصویر

می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.

روزی، در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره

یکی از آن جوانان همسرا یافت.جوان را ب کارگاه اش دعوت کرد و از

چهره اش، اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت.تابلو شام آخر

تقریبا تمام شده بود، اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا

نکرده بود.

«کاردینال» مسئول کلیسا، کم کم ب او فشار می آورد ک نقاشی

دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و

ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت. ب زحمت از دستیارانش

خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن

نداشت.گدا را ک درست نمی فهمید، چ خبر است، ب کلیسا آوردند.

دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط

بی تقوایی، گناه و خودپرستی ک ب خوبی بر آن چهره نقش بسته

بودند، نسخه برداری کرد. وقتی کارش تمام شد، گدا، ک دیگر مستی

کمی از سرش پریده بود، چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را

دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت:- من این تابلو را قبلا دیده ام.

داوینچی با تعجب پرسید:- کی؟

گدا گفت:- سه سال قبل، پیش از آن ک همه چیزم را از دست

بدهم. موقعی ک در یک گروه همسرایی آواز می خواندم، زندگی پر

رویایی داشتم هنرمندی ازمن دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی

شوم.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

پند شماره: (45)

زندگی همیشه روی خوش را ب ما نشان نخواهد داد، پس باید

منتظر لحظات سخت باشیم و توشه ای محکم برای این مسیر برگیریم

تا در این مسیر از خود و خدای خود دور نشویم و از غافله ی راستین

زندگی جدا نمانیم.

 

 

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 12:30 نويسنده رضــا |

 

شاگردی از استادش پرسید:- عشق چیست؟

استاد در جواب گفت:- ب گندم زار برو، پر خوشه ترین شاخه را

بیاور، اما در هنگام عبور از گندم زار ب یاد داشته باش ک نمی توانی ب

عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.

شاگرد ب گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد

پرسید:- چ آوردی؟

شاگرد با حسرت جواب داد:- هر چ جلو می رفتم، خوشه های پر

پشت تر می دیدم و ب امید پیدا کردن پرپشت ترین خوشه، تا انتهای

گندم زار رفتم، اما هیچ ندیدم.

استاد گفت:- عشق یعنی همین.

شاگرد پرسید پس ازدواج چیست؟

استاد ب سخن آمد ک:- ب جنگل برو بلندترین درخت را بیاور، اما

ب یاد داشته باش ک باز هم نمی توانی ب عقب برگردی. شاگرد رفت و

پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید:- چ شد؟ و او

در جواب استاد گفت:-ب جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را ک

دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم ک اگر جلوتر بروم، دست خالی برگردم.

استاد باز گفت:- ازدواج یعنی همین.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

پند شماره: (44)

عشق شوری بی پایان و بی انتهاست و ازدواج انتهای جاده عشق.

 

 

+ تاريخ جمعه سی ام آبان 1393ساعت 20:45 نويسنده رضــا |

 

روزی، مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت:- خداوند !

دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چ شکلی هستند؟

خداوند او را ب سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد.

مرد نگاهی ب داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ

وجود داشت ک روی آن یک ظرف خورش بود. آن قدر بوی خوبی

داشت ک دهانش آب افتاد. افرادی ک دور میز نشسته بودند، بسیار

لاغر مردنی و مریض حال بودند. ب نظر، قحطی زده می آمدند. آن ها در

دست خود قاشق هایی با دسته بلند داشتند ک این دسته ها ب

بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها ب راحتی

می توانستند، دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر

کنند، اما از آن جایی ک این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود،

نمی توانستند، دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند،

مرد روحانی با دیدن صحنه ی بدبختی و عذاب آن ها، غمگین شد.

خداوند گفت :-

تو جهنم را دیدی. حال نوبت بهشت است. آن ها ب سمت اتاق

بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آن جا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود.

یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز. آن ها مانند

اتاق قبل، همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی ب اندازه کافی

قوی و چاق بودند. می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت:-

خداوندا نمی فهمم. خداوند پاسخ داد: ساده است، فقط احتیاج ب

یک مهارت دارد. این ها یاد گرفته اند ک ب یکدیگر غذا بدهند، در حالی

ک آدم های طمع کار اتاق قبل، تنها ب خودشان فکر می کنند.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

پند شماره :(43)

جهنم یعنی خود خواهی ،و بهشت یعنی ،کمک ب همنوع و دوستی

با آن.

 

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 18:36 نويسنده رضــا |

 

کاترین، هشت ساله بود. شبی در اتاق، آرام خوابیده بود. از

صحبت های پدر و مادرش فهمید ک برادر کوچکش، سخت بیمار است

و پولی هم برای مداوای او ندارند. پدر ب تازگی کارش را از دست داده

بود و نمی توانست هزینه جراحی پر خرج پسرش را بپردازد. کاترین

شنید ک پدر آهسته و گریان ب مادر می گوید:-

فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.

کاترین با ناراحتی بلند شد و از زیر تخت، قلک کوچکش را در آورد.

قلک را شکست. سکه ها را روی تخت ریخت و آن ها را شمرد، فقط پنج

دلار. بعد، آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر ب داروخانه

رفت. جلوی پیشخوان، انتظار کشید تا د اروساز ب او توجه کند، ولی

داروساز سرش ب مشتریان گرم بود. سرانجام کاترین حوصله اش سر

رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت. داروساز جا خورد

وبا تعجب گفت:- چ می خواهی؟

دخترک با نگرانی پاسخ داد:-

برادرم ب شدت بیماره، میخواهم برایش معجزه بخرم. قیمتش

چقدره؟ داروساز با تعجب پرسید:- چ بخری عزیزم؟دخترک توضیح

داد:- چیزی در سر برادر کوچکم رفته و پدر می گوید ک فقط معجزه

میتواند اورا از مرگ نجات دهد. من هم میخواهم معجزه بخرم.

قیمتش چقدره؟ داروساز گفت:- متاسفم دخترم، ولی ما این جا معجزه

نمیفروشیم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت:-شما را ب خدا،

برادرم خیلی بیمار است و پدرم پول ندارد و همه پول من همین

است. من از کجا می توانم معجزه بخرم؟ مردی ک گوشه ایستاده بود و

لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید:- دخترم چقدر پول

داری؟ دخترک پول ها را کف دستش ریخت و ب مرد نشان داد. مرد

لبخندی زد و گفت:- آه چ جالب !. فکر میکنم این پول برای خرید

معجزه کافی باشد. بعد ب آرامی دست او را گرفت و گفت:- من

میخواهم برادر و پدر و مادرت را ببینم. فکر میکنم معجزه برادرت پیش

من باشد. آن مرد >>دکتر آرمسترانگ<<، فوق تخصص مغز و اعصاب در

شیکاگو بود.

فردای آن روز، عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و

او از مرگ نجات یافت.

پس از جراحی، پدر نزد پزشک رفت و گفت:- از شما متشکرم

نجات پسرم یک معجزه واقعی بود. می خواهم بدانم، بابت هزینه عمل

جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت:- فقط پنج دلار.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

پند شماره: (42)

کارهای بزرگ را می توان حتی با کمترین ها ب ثمر رساند، اگر تنها،

معجزه ای ب نام >>ایمان<< در دل ها وجود داشته باشد.

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 22:23 نويسنده رضــا |



روزی، بزرگی برای گردش ب کنار دریا رفته بود. تشنه اش شد. هر

چ گشت، آب قابل آشامیدن پیدا نکرد. ناچار، چند کف دست از آب

شور دریا را نوشید، ولی تشنگی اش بیشتر شد. ب جست و جو پرداخت و

سرانجام، چشمه ای کوچک یافت و خود را با آن سیراب کرد. بعد

مقداری از آن برداشت و ب کنار دریا رفت و در حالی ک آب را ب دریا

می ریخت گفت:- بی خود موج نزن و افاده نفروش. کمی از این آب

بخور و از شوری و بی مزه بودن خودت، خجالت بکش.

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

پند شماره: (41)

دل هایمان را مثل دریابزرگ و وجودمان را مثل چشمه، سرشار از

پاکی کنیم.





+ تاريخ یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 23:37 نويسنده رضــا |



شیطان ک می خواست خود را با عصر جدید تطبیق دهد، تصمیم

گرفت، وسوسه های قدیمی و در انبار مانده اش را ب حراج بگذارد. در

روزنامه آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر کارش پذیرا شد.

حراج جالبی بود ;سنگ هایی برای لغزش در تقوا، آیینه هایی ک آدم را

مهم جلوه می داد، عینک هایی ک دیگران را بی اهمیت نشان می داد،

خنجرهایی با تیغه های خمیده ک آدم می توانست آن ها را در پشت

دیگری فرو کند، ضبط صوت هایی ک فقط غیبت و دروغ را ضبط

می کرد.

شیطان رو ب خریداران فریاد می زد:-

نگران قیمت نباشید، الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را

بدهید.

یکی از مشتریان، در گوشه ای، دو شی بسیار فرسوده دید ک هیچ

کس ب آن ها توجه نمی کرد، اما خیلی گران بودند. تعجب کرد و

خواست، دلیل این اختلاف فاحش را بفهمد.

شیطان خندید و پاسخ داد:-

فرسودگی شان ب خاطر این است ک خیلی از آن ها استفاده

کرده ام. اگر زیاد جلب توجه می کردند، مردم می فهمیدند ک چطور در

مقابل آن ها مراقب باشند. یکی شک است و دیگری عقده حقارت.

تمام وسوسه های دیگر حرف می زنند ولی این دو وسوسه، عمل

می کنند.

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

پند شماره: (40)

شک و عقده حقارت، قدیمی ترین و یکی از کارسازترین وسیله های

شیطان برای فریب دادن انسان هاست.




+ تاريخ شنبه دهم آبان 1393ساعت 22:52 نويسنده رضــا |