پــایان تـــــلخ بهتر از تـــــلخی بی پـــایانه...!!!

 

پدر پی بر مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفته بود،

پسرش او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آن جا دور شد. پیرمرد

ساعت ها کنار جاده افتاده بود و ب زحمت، نفس های آخرش را

می کشید. رهگذران از ترس واگیر داشتن بیماری و فرار از دردسر، روی

خود را ب سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا ب پیرمرد نالان، راه

خود را می گرفتند و می رفتند. عابدی از آن جاده عبور می کرد. ب

محض این ک پیرمرد را دید، او را بر دوش گرفت تا ب مدرسه ببرد و

درمانش کند.

یکی از رهگذران ب طعنه ب عابد گفت:-

این پیرمرد فقیر است و بیماره و مرگش نیز نزدیک. ن از او سودی

ب تو می رسد و ن کمک تو تغییری در اوضاع این پیر مرد باعث می شود.

حتی پسرش هم او را در این جا ب حال خود رها کرده و رفته است. تو

برای چ ب او کمک می کنی؟

عابد ب رهگذر گفت:- من ب او کمک نمی کنم، بلکه ب خودم

کمک می کنم. اگر من هم مانند پسرش و رهگذران،او را ب حال خود

رها کنم، چگونه روی ب آسمان برگردانم و از خالق هستی، تقاضای هم

صحبتی داشته باشم.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

پند شماره (46)

کمک ب هم نوع، یعنی کمک ب خود. من و تو با دستگیری از

دیگران در اصل ب خود کمک کرده ایم. مولا علی در بیانی می فرماید:-

نجات یک انسان نجات یک جامعه است.

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 16:36 نويسنده رضــا |

 

آهــــــای شیطان

 

مـَـــن تَـــمام گُـــناهان دُنیـــا را خواهَـــم کَـــردْ

بـــه شَــــرْطـه آنکــــه

                 تُـــوفقط یکبار

     هَوَسِ دیـــدَن مَــــرا بــه سَـــرَش بِیندازی...!

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 0:49 نويسنده رضــا |

 

تو می روی سفر اما روایتش با ما

روایتِ پر ِ سوز، پر ز غربتش با ما

 

پیاده رفتن ِ تا کربلا برای شما

و صورتی پر ِ اشک، آه و حسرتش با ما

 

شلوغی ِ حرم ِ اربعین برای شما

دل و سه کنج اتاق، اوج خلوتش با ما

 

ضریح در بغل و بوسه ها برای شما

زهی نبود ِسعادت، ملامتش با ما

 

نماز ِعشق، بالای سر، برای شما

و سجده های ِ مکرر به تربتش با ما

 

خوش آن دمی که ببینم که گویدم ارباب:

دلی شکسته است اینجا، حاجتش با ما

 

 

 

 

التماس دعا

 

+ تاريخ شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 9:12 نويسنده رضــا |

 

خدایا!!

بازم شُکــرِت...

نه کسی دلِش برام تنگ میشه

نه کسی عاشقمه

نه کسی ازنبودنم غصه میخوره

خیالم راحته....

به کسی بعدِ مرگم پاسخگو نیستم...

 

 

+ تاريخ یکشنبه نهم آذر 1393ساعت 15:14 نويسنده رضــا |

 

 «لئوناردو داوینچی »هنگام کشیدن تابلوی شام آخر، دچار مشکل

بزرگی شد، او باید نیکی را ب شکل عیسی و بدی را ب شکل یهودا،از

یاران مسیح ک هنگام شام تصمیم گرفت ب او خیانت کند، تصویر

می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.

روزی، در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره

یکی از آن جوانان همسرا یافت.جوان را ب کارگاه اش دعوت کرد و از

چهره اش، اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت.تابلو شام آخر

تقریبا تمام شده بود، اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا

نکرده بود.

«کاردینال» مسئول کلیسا، کم کم ب او فشار می آورد ک نقاشی

دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و

ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت. ب زحمت از دستیارانش

خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن

نداشت.گدا را ک درست نمی فهمید، چ خبر است، ب کلیسا آوردند.

دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط

بی تقوایی، گناه و خودپرستی ک ب خوبی بر آن چهره نقش بسته

بودند، نسخه برداری کرد. وقتی کارش تمام شد، گدا، ک دیگر مستی

کمی از سرش پریده بود، چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را

دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت:- من این تابلو را قبلا دیده ام.

داوینچی با تعجب پرسید:- کی؟

گدا گفت:- سه سال قبل، پیش از آن ک همه چیزم را از دست

بدهم. موقعی ک در یک گروه همسرایی آواز می خواندم، زندگی پر

رویایی داشتم هنرمندی ازمن دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی

شوم.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

پند شماره: (45)

زندگی همیشه روی خوش را ب ما نشان نخواهد داد، پس باید

منتظر لحظات سخت باشیم و توشه ای محکم برای این مسیر برگیریم

تا در این مسیر از خود و خدای خود دور نشویم و از غافله ی راستین

زندگی جدا نمانیم.

 

 

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 12:30 نويسنده رضــا |

 

شاگردی از استادش پرسید:- عشق چیست؟

استاد در جواب گفت:- ب گندم زار برو، پر خوشه ترین شاخه را

بیاور، اما در هنگام عبور از گندم زار ب یاد داشته باش ک نمی توانی ب

عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.

شاگرد ب گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد

پرسید:- چ آوردی؟

شاگرد با حسرت جواب داد:- هر چ جلو می رفتم، خوشه های پر

پشت تر می دیدم و ب امید پیدا کردن پرپشت ترین خوشه، تا انتهای

گندم زار رفتم، اما هیچ ندیدم.

استاد گفت:- عشق یعنی همین.

شاگرد پرسید پس ازدواج چیست؟

استاد ب سخن آمد ک:- ب جنگل برو بلندترین درخت را بیاور، اما

ب یاد داشته باش ک باز هم نمی توانی ب عقب برگردی. شاگرد رفت و

پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید:- چ شد؟ و او

در جواب استاد گفت:-ب جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را ک

دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم ک اگر جلوتر بروم، دست خالی برگردم.

استاد باز گفت:- ازدواج یعنی همین.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

پند شماره: (44)

عشق شوری بی پایان و بی انتهاست و ازدواج انتهای جاده عشق.

 

 

+ تاريخ جمعه سی ام آبان 1393ساعت 20:45 نويسنده رضــا |

 

روزی، مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت:- خداوند !

دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چ شکلی هستند؟

خداوند او را ب سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد.

مرد نگاهی ب داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ

وجود داشت ک روی آن یک ظرف خورش بود. آن قدر بوی خوبی

داشت ک دهانش آب افتاد. افرادی ک دور میز نشسته بودند، بسیار

لاغر مردنی و مریض حال بودند. ب نظر، قحطی زده می آمدند. آن ها در

دست خود قاشق هایی با دسته بلند داشتند ک این دسته ها ب

بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها ب راحتی

می توانستند، دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر

کنند، اما از آن جایی ک این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود،

نمی توانستند، دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند،

مرد روحانی با دیدن صحنه ی بدبختی و عذاب آن ها، غمگین شد.

خداوند گفت :-

تو جهنم را دیدی. حال نوبت بهشت است. آن ها ب سمت اتاق

بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آن جا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود.

یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز. آن ها مانند

اتاق قبل، همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی ب اندازه کافی

قوی و چاق بودند. می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت:-

خداوندا نمی فهمم. خداوند پاسخ داد: ساده است، فقط احتیاج ب

یک مهارت دارد. این ها یاد گرفته اند ک ب یکدیگر غذا بدهند، در حالی

ک آدم های طمع کار اتاق قبل، تنها ب خودشان فکر می کنند.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

پند شماره :(43)

جهنم یعنی خود خواهی ،و بهشت یعنی ،کمک ب همنوع و دوستی

با آن.

 

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 18:36 نويسنده رضــا |

 

کاترین، هشت ساله بود. شبی در اتاق، آرام خوابیده بود. از

صحبت های پدر و مادرش فهمید ک برادر کوچکش، سخت بیمار است

و پولی هم برای مداوای او ندارند. پدر ب تازگی کارش را از دست داده

بود و نمی توانست هزینه جراحی پر خرج پسرش را بپردازد. کاترین

شنید ک پدر آهسته و گریان ب مادر می گوید:-

فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.

کاترین با ناراحتی بلند شد و از زیر تخت، قلک کوچکش را در آورد.

قلک را شکست. سکه ها را روی تخت ریخت و آن ها را شمرد، فقط پنج

دلار. بعد، آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر ب داروخانه

رفت. جلوی پیشخوان، انتظار کشید تا د اروساز ب او توجه کند، ولی

داروساز سرش ب مشتریان گرم بود. سرانجام کاترین حوصله اش سر

رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت. داروساز جا خورد

وبا تعجب گفت:- چ می خواهی؟

دخترک با نگرانی پاسخ داد:-

برادرم ب شدت بیماره، میخواهم برایش معجزه بخرم. قیمتش

چقدره؟ داروساز با تعجب پرسید:- چ بخری عزیزم؟دخترک توضیح

داد:- چیزی در سر برادر کوچکم رفته و پدر می گوید ک فقط معجزه

میتواند اورا از مرگ نجات دهد. من هم میخواهم معجزه بخرم.

قیمتش چقدره؟ داروساز گفت:- متاسفم دخترم، ولی ما این جا معجزه

نمیفروشیم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت:-شما را ب خدا،

برادرم خیلی بیمار است و پدرم پول ندارد و همه پول من همین

است. من از کجا می توانم معجزه بخرم؟ مردی ک گوشه ایستاده بود و

لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید:- دخترم چقدر پول

داری؟ دخترک پول ها را کف دستش ریخت و ب مرد نشان داد. مرد

لبخندی زد و گفت:- آه چ جالب !. فکر میکنم این پول برای خرید

معجزه کافی باشد. بعد ب آرامی دست او را گرفت و گفت:- من

میخواهم برادر و پدر و مادرت را ببینم. فکر میکنم معجزه برادرت پیش

من باشد. آن مرد >>دکتر آرمسترانگ<<، فوق تخصص مغز و اعصاب در

شیکاگو بود.

فردای آن روز، عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و

او از مرگ نجات یافت.

پس از جراحی، پدر نزد پزشک رفت و گفت:- از شما متشکرم

نجات پسرم یک معجزه واقعی بود. می خواهم بدانم، بابت هزینه عمل

جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت:- فقط پنج دلار.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

پند شماره: (42)

کارهای بزرگ را می توان حتی با کمترین ها ب ثمر رساند، اگر تنها،

معجزه ای ب نام >>ایمان<< در دل ها وجود داشته باشد.

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 22:23 نويسنده رضــا |



روزی، بزرگی برای گردش ب کنار دریا رفته بود. تشنه اش شد. هر

چ گشت، آب قابل آشامیدن پیدا نکرد. ناچار، چند کف دست از آب

شور دریا را نوشید، ولی تشنگی اش بیشتر شد. ب جست و جو پرداخت و

سرانجام، چشمه ای کوچک یافت و خود را با آن سیراب کرد. بعد

مقداری از آن برداشت و ب کنار دریا رفت و در حالی ک آب را ب دریا

می ریخت گفت:- بی خود موج نزن و افاده نفروش. کمی از این آب

بخور و از شوری و بی مزه بودن خودت، خجالت بکش.

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

پند شماره: (41)

دل هایمان را مثل دریابزرگ و وجودمان را مثل چشمه، سرشار از

پاکی کنیم.





+ تاريخ یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 23:37 نويسنده رضــا |



شیطان ک می خواست خود را با عصر جدید تطبیق دهد، تصمیم

گرفت، وسوسه های قدیمی و در انبار مانده اش را ب حراج بگذارد. در

روزنامه آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر کارش پذیرا شد.

حراج جالبی بود ;سنگ هایی برای لغزش در تقوا، آیینه هایی ک آدم را

مهم جلوه می داد، عینک هایی ک دیگران را بی اهمیت نشان می داد،

خنجرهایی با تیغه های خمیده ک آدم می توانست آن ها را در پشت

دیگری فرو کند، ضبط صوت هایی ک فقط غیبت و دروغ را ضبط

می کرد.

شیطان رو ب خریداران فریاد می زد:-

نگران قیمت نباشید، الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را

بدهید.

یکی از مشتریان، در گوشه ای، دو شی بسیار فرسوده دید ک هیچ

کس ب آن ها توجه نمی کرد، اما خیلی گران بودند. تعجب کرد و

خواست، دلیل این اختلاف فاحش را بفهمد.

شیطان خندید و پاسخ داد:-

فرسودگی شان ب خاطر این است ک خیلی از آن ها استفاده

کرده ام. اگر زیاد جلب توجه می کردند، مردم می فهمیدند ک چطور در

مقابل آن ها مراقب باشند. یکی شک است و دیگری عقده حقارت.

تمام وسوسه های دیگر حرف می زنند ولی این دو وسوسه، عمل

می کنند.

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

پند شماره: (40)

شک و عقده حقارت، قدیمی ترین و یکی از کارسازترین وسیله های

شیطان برای فریب دادن انسان هاست.




+ تاريخ شنبه دهم آبان 1393ساعت 22:52 نويسنده رضــا |

 

پدربزرگ، درباره چه می نویسید؟

درباره تو پسرم، اما مهم تر از آن چ می نویسم، مدادی است ک

در دست دارم. میخواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.

پسرگ با تعجب ب مداد نگاه کرد، ولی چیز خاصی در آن ندید.

پدربزرگ گفت:- بستگی دارد چطور ب آن نگاه کنی. در این مداد

پنج صفت هست ک اگر ب دستشان بیاوری، برای تمام عمرت در دنیا

ب آرامش می رسی.

صفت اول: میتوانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگزنباید فراموش

کنی ک دستی وجود دارد ک هر حرکت تو را هدایت میکند. اسم این

دست،خداست. او همیشه باید تورا در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم: باید گاهی از آن چ مینویسی، دست بکشی و از مداد

تراش استفاده کنی. این باعث می شود، مداد کمی رنج بکشد، اما آخر

کار، نوکش تیزتر می شود و اثری ک از خود ب جا می گذارد، ظریف تر و

باریک تر خواهد بود. پس بدان ک باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا ک

این رنج باعث می شود، انسان بهتری شوی.

صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه،

از پاک کن استفاده کنیم. بدان ک تصحیح یک کار خطا، کار بدی

نیست. در واقع برای این ک خودت را در مسیر درست نگه داری، مهم

است.

صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد، مهم نیست. مغز آن

اهمیت دارد ک داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش، درونت چ

خبر است.

و سرانجام پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود ب جا

می گذارد، پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی ب جا می گذارد

و سعی کن، نسبت ب هر کاری ک میکنی، هشیار باشی و بدانی چ

می کنی.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

پند شماره: (39)

برای موفقیت در زندگی، خدا را فراموش نکنیم. از آزمایش ها و

سختی ها نرنجیم. انعطاف پذیر باشیم. ظاهر بین نباشیم و درون خود را

زیبا کنیم و سعی کنیم، همیشه زیباترین ها را خلق کنیم.

 

 

+ تاريخ جمعه نهم آبان 1393ساعت 21:8 نويسنده رضــا |

 

مردی متوجه شد ک گوش همسرش سنگین شده، شنوایی اش کم

شده است. ب نظرش رسید ک همسرش باید سمعک بگذارد، ولی

نمی دانست، این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. ب این خاطر، نزد

پزشک خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت. پزشک

گفت:- برای اینکه بتوانی دقیق تر بمن بگویی ک میزان ناشنوایی

همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده

و جوابش را ب من بگو. ابتدا در فاصله چهار متری او بایست و با صدای

معمولی، مطلبی را ب او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله سه

متری تکرار کن. بعد در دومتری و ب همین ترتیب نزدیک شو تا

جواب بدهد.

آن شب، همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در

اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد با خودش گفت:- الان فاصله ما حدود

چهارمتر است، بگذار امتحان کنم. سپس با صدای معمولی از همسرش

پرسید:- عزیزم، شام چی داریم؟ جوابی نشنید. بعد بلند شد و یک متر

جلوتر ب سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم

جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت تا ب در آشپزخانه رسید. سوالش را

تکرار کرد ولی باز هم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست در

پشت سر همسرش گفت:- عزیزم، شام چی داریم؟ همسرش گفت:- مگه

کری، برای چهارمین بار میگم; خوراک مرغ .

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

پند شماره: (38)

حقیقت ب همین سادگی و صراحت است. مشکل، ممکن است آن

طور ک ما همیشه فکر می کنیم، در دیگران نباشد. شاید اشکال از خود

ما باشد.

 

 

+ تاريخ پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 22:0 نويسنده رضــا |

 

وقتی خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای ک در محله ما تلفن

خرید، ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن ک به

دیوار وصل شده بود، ب خوبی در خاطرم مانده است.

قد من، کوتاه بود و دستم ب تلفن نمی رسید، ولی هر وقت ک مادرم

با تلفن حرف میزد، می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم.

بعد از مدتی، کشف کردم ک موجودی عجیب در این جعبه جادویی

زندگی میکند ک همه چیز را میداند. اسم این موجود اطلاعات لطفا

بود و ب همه سوالا ها پاسخ میداد. مثلا ساعت درست را میدانست و

شماره تلفن هر کسی را ب سرعت پیدا میکرد و...

بار اولی ک با این موجود عجیب رابطه برقرار کردم، روزی بود ک

مادرم ب دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم زیرزمین و با وسایل

نجاری پدرم بازی میکردم ک با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم

خیلی درد گرفته بود، ولی انگار گریه کردن فایده نداشت، چون کسی

در خانه نبود ک دلداریم بدهد. همانطور ک انگشتم را می مکیدم،در

خانه راه میرفتم تا اینکه ب راه پله رسیدم و چشمم ب تلفن افتاد.

فوری یک چهارپایه آوردم و رفتم، رویش ایستادم. تلفن را برداشتم و

در دهنی تلفن ک روی جعبه بالای سرم بود،گفتم:- اطلاعات لطفا.

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت:-

اطلاعات. انگشتم درد گرفته...حالا یکی بود ک حرف هایم را بشنود،

اشکهایم سرازیر شد. پرسید:- مادرت خانه نیست؟

گفتم ک هیچکس خانه نیست. پرسید:- خونریزی داری؟

جواب دادم:-نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد

دارم.

پرسید:- دستت ب جا یخی می رسد؟

گفتم ک میتوانم درش را باز کنم. صدا گفت:- برو یک تکه یخ

بردار و روی انگشتت نگه دار. یک روز دیگر ب <<<اطلاعات لطفا>>> زنگ

زدم. صدایی ک دیگر برایم غریبه نبود گفت:-

اطلاعات پرسیدم ک تعمیر را چطور مینویسند؟و او جوابم را داد.

بعد از آن برای همه سوال هایم با اطلاعات لطفا تماس میگرفتم.

سوالهای جغرافی ام را از او میپرسیدم و او بود ک ب من گفت،

آمازون کجاست. سوال های ریاضی و علوم ام را هم بلد بود، جواب بدهد.

او ب من گفت ک باید ب قناری ام ک تازه از پارک گرفته بودم، دانه

بدهم. روزی ک قناری ام مرد،با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان

غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت، ب من گوش کرد و

بعد، حرف هایی زد ک عموما بزرگترها برای دلجویی از بچه ها

می گویند، ولی من راضی نشدم. پرسیدم:-

چرا پرنده های زیبا ک خیلی قشنگ آواز میخوانند و خانه ها

را پر از شادی میکنند، عاقبتشان این است ک ب یک مشت پر در

گوشه قفس تبدیل می شوند؟

او ک فکر میکنم، عمق درد و احساس مرا فهمیده بود، پاسخ داد:-

عزیزم، همیشه ب خاطر داشته باش ک دنیای دیگری هم هست

ک میشود در آن آواز خواند. من با سخنان او احساس بهتری پیدا

کردم. وقتی ک نه ساله شدم، از آن شهر کوچک رفتیم. دلم خیلی برای

دوستم تنگ می شد.

<<<اطلاعات لطفا>>>، متعلق ب آن جعبه چوبی قدیمی، بر روی دیوار

بود و من حتی ب فکرم هم نمی رسید ک تلفن زیبای خانه جدیدمان را

امتحان کنم. وقتی بزرگ تر و بزرگ تر می شدم،خاطرات کودکی ام را

همیشه دوره می کردم، در لحظاتی از عمرم ک با شک و دودلی و

هراس درگیر می شدم، یادم می آمد ک در بچگی چقدر احساس امنیت

می کردم. احساس می کردم ک >>>اطلاعات لطفا<<< چقدر مهربان و صبور

بود ک وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد.

سال ها بعد، وقتی شهرم را برای رفتن ب دانشگاه ترک می کردم،

هواپیما در وسط راه، جایی نزدیک ب شهر سابق، توقف کرد. ناخودآگاه،

تلفن را برداشتم و ب شهر کوچکم زنگ زدم. صدای واضح و آرامی ک

ب خوبی می شناختمش، پاسخ داد:->>> اطلاعات<<<.

ناخودآگاه گفتم:- می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرام او را شنیدم ک

می گفت: فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده باشد.

خندیدم و گفتم:- پس خودت هستی. می دانی آن روزها چقدر

برایم مهم بودی؟

گفت:- تو هم می دانی، تماس هایت برایم چقدر مهم بود؟ هیچ وقت

بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماس هایت بودم.

ب او گفتم ک در این مدت چقدر ب فکرش بوده ام، پرسیدم ک آیا

می توانم هر بار ک ب آنجا می روم، با او تماس بگیرم. گفت:-

لطفا این کار را بکن. بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.

سه ماه بعد، من دوباره ب آن شهر رفتم. یک صدای ناآشنا پاسخ

داد:- >>>اطلاعات<<< گفتم:- می خواهم با ماری صحبت کنم. پرسید:-

دوستش هستید؟

گفتم :- بله، یک دوست بسیار قدیمی.

گفت:- متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد، چون سخت

بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت. قبل از اینکه بتوانم

حرفی بزنم، گفت:-

صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته است. یادداشت اش

کرد ک اگر شما زنگ زدید، برایتان بخوانم. بگذارید بخوانم اش. صدای

خش خش کاغذی آمد و بعد صدای ناآشنا خواند:-

ب او بگو ک دنیای دیگری هم هست ک می شود در آن آواز

خواند،خودش منظورم را می فهمد.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

پند شماره: (37)

زندگی و عمر انسان ها در این چند روز دنیا، خلاصه نمی شود. پس

برای آینده توشه ای نیکو برگیریم.

 

 

+ تاريخ چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 22:38 نويسنده رضــا |

 

در روزگاران قدیم، تاجر ثروتمندی بود ک چهار همسر داشت.

همسر چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و ا و را همیشه با جواهرات

گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و

بهترین چیزها را ب او میداد. همسر سومش را هم خیلی دوست داشت

و ب او افتخار می کرد. نزد دوستانش، او را برای جلوه گری میبرد، گر چ

واهمه ی شدیدی داشت ک روزی، او با مردی دیگر برود و تنهایش

بگذارد.واقعیت این است ک او همسر دومش را هم بسیار دوست

می داشت. او زنی بسیار مهربان بود و همیشه نگران و مراقب مرد بود.

مرد در هر مشکلی ب او پناه میبرد و او نیز ب تاجر کمک میکرد تا

گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.اما همسر اول مرد ک

زنی بسیار وفادار و توانا بود و در واقع عامل اصلی ثروتمند شدن مرد

تاجر ب حساب می آمد، اصلا مورد توجه مرد نبود. با این ک از صمیم

قلب، عاشق شوهرش بود، اما مرد تاجر ب ندرت، وجود او را در خانه

حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی ب او نداشت.

روزی، مرد احساس کرد ب شدت بیمار است و ب زودی خواهد

مرد. ب دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت:-

من اکنون چهار همسر دارم، اما اگر بمیرم، دیگر هیچ کسی را

نخواهم داشت. چ تنها و بیچاره خواهم شد ! بنابراین، تصمیم گرفت با

همسرانش حرف بزند و برای تنهایی اش فکری بکند. اول از همه، سراغ

همسر چهارمش رفت و گفت:-

من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر ب تو توجه

کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم کرده ام. حالا در برابر این همه

محبت من، آیا در مرگ، با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟

زن ب سرعت گفت:- هرگز ! همین یک کلمه ، مرد را رها کرد، مرد

با قلبی ک ب شدت شکسته بود، نزد همسر سومش رفت و گفت:- من

در زندگی، تو را بسیار دوست داشتم، آیا در این سفر همراه من خواهی

آمد؟

زن گفت:- البته ک نه ! زندگی در اینجا بسیار خوب است. تازه، من

بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم. قلب مرد از

این حرف یخ کرد. مرد تاجر ب همسر دوم رو آورد و گفت:-

تو همیشه ب من کمک کرده ای. این بار هم ب کمکت نیاز دارم،

شاید از همیشه بیشتر. می توانی در مرگ همراه من باشی؟

زن گفت:- این بار با دفعات دیگر فرق دارد. من می توانم تا

گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم، اما در مرگ، متاسفم !

گویی ساعقه ای ب قلب مرد آتش زد. در همین حین، صدایی او را

ب خود آورد:-

من با تو می مانم، هر جا ک بروی.

تاجر نگاهش کرد. همسر اولش بود ک پوست و استخوان شده بود.

انگار سوء تغذیه، بیمارش کرده باشد.غم سراسر وجودش را تیره و

ناخوش کرده بود. هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود. تاجر

سرش را ب زیر انداخت و آرام گفت:-

باید در آن روزهایی ک می توانستم، ب تو توجه می کردم و مراقبت

بودم.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (36)

در حقیقت همه ما چهار همسر داریم;

1. همسر چهارم ک بدن ماست. مهم نیست چقدر زمان و پول

صرف زیبا کردن او بکنی. وقت مرگ اول از همه، تو را ترک می کند.

2. همسر سوم ک دارایی ماست. هر قدر هم برایت عزیز باشند،

وقتی بمیری، ب دست دیگران خواهد افتاد.

3. همسر دوم ک خانواده و دوستان ما هستند. هر قدر هم صمیمی

و عزیز باشند،وقت مردن، نهایتا تا سر مزار، کنارت خواهند ماند.

4. همسر اول ک روح ماست و غالبا ب آن بی توجه هستیم و تمام

وقت خود را صرف تن و پول و د وست می کنیم. او ضامن توانمندی های

ماست، اما ما، ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی ک قرار است

همراه ما باشد، اما آن روز، دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده

است.

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 22:37 نويسنده رضــا |

 

روزی، مرد کوری روی پله های یک ساختمان نشسته بود. کلاه و

تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد:-

من کور هستم، لطفا کمک کنید. روزنامه نگار خلاقی از کنار او

می گذشت. نگاهی ب او انداخت. فقط چند سکه داخل کلاه بود.او

چند سکه، داخل کلاه انداخت و بدون این ک از مرد کور اجازه بگیرد

تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و چیز دیگری روی آن نوشت. تابلو

را کنار پای او گذاشت و آن جا را ترک کرد.

عصر آن روز، روزنامه نگار ب آن محل برگشت و متوجه شد ک کلاه

مرد کور، پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم ها،

خبرنگار را شناخت و از او خواست بگوید، ک بر روی تابلو چ نوشته

است؟ روزنامه نگار جواب داد:-

چیز خاص و مهمی نبود. من فقط نوشته ی شما را ب شکل دیگری

نوشتم و لبخندی زد و ب راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست

ک او چ نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

" امروز بهار است، ولی من نمی توانم آن را ببینم. "

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (35)

وقتی نمی توانید کارتان را پیش ببرید، شیوه ی خود را تغییر دهید.

خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید، هر تغییر،

بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچک ترین اعمالتان از دل،

فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید. این رمز موفقیت است.

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 22:26 نويسنده رضــا |

 

کاش زندگی از آخر ب اول بود

 

 پیر بدنیا می آمدیم

آنگاه در رخداد یک عشق جوان میشدیم

سپس کودکی معصوم می شدیم ودر 

نیمه شبی با نوازش های مادر آرام میمردیم........

 

+ تاريخ دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 8:26 نويسنده رضــا |

 

این داستان واقعی است و ب اواخر قرن پانزده بر میگردد.

در یک دهکده کوچک، نزدیک نورنبرگ، خانواده ای با هجده فرزند

زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر باید هجده

ساعت در روز ب هر کار سختی ک در آن حوالی پیدا میشد، تن

می داد.

در آن وضعیت اسفناک، آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دوتا از آن

هجده فرزند) رویایی را در سر می پروراندند؛هر دوی آن ها آرزو

می کردند، نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند ک

پدرشان هرگز نمی تواند، آن ها را برای ادامه تحصیل ب نورنبرگ

بفرستد.

یک شب، پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر

تصمیم گرفتند، با سکه قرعه بیندازند. بازنده باید برای کار در معدن،ب

جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی، ب

فراگیری هنر بپردازد. وقتی آن برادر تحصیلش تمام شد، باید در چهار

سال بعد، برادرش را از راه فروختن نقاشی هایش حمایت مالی میکرد تا

او هم ب تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.

آنها در صبح روز یکشنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت

دورر برنده شد و ب نورنبرگ رفت. آلبرت ب معدن های خطرناک جنوب

رفت و برای چهار سال ب طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را ک در

آکادمی تحصیل می کرد و جزو بهترین هنرجویان بود، حمایت کند.

نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از ،بیشتر استادانش بود.در زمان

فارغ التحصیلی، او درآمد زیادی از نقاشی های خودش ب دست آورده

بود.

وقتی هنرمند جوان ب دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای

موفقیت های آلبرشت و برگشت او ب کانون خانواده پس از چهار سال،

یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام، آلبرشت ایستاد و یک

نوشیدنی ب برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی ک ا و را

حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین

گفت:-

آلبرت، برادر بزرگوارم، حالا نوبت توست. تو حالا می توانی ب

نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت می کنم.

تمام سرها سوی ب انتهای میز آنجا ک آلبرت نشسته بود برگشت.

اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و ب آرامی گفت

:- نه !

از جا برخاست و در حالی ک اشک هایش را پاک می کرد ب انتهای

میز و ب چهره هایی ک دوستشان داشت، خیره شد. ب آرامی گفت

:- نه برادر، من نمیتوانم ب نورنبرگ بروم. دیگر خیلی دیر شده

است. ببین، چهار سال کار در معدن، چ بر سر دستانم آورده است،

استخوان انگشتانم چندین بار شکسته است و در دست راستم، درد

شدیدی را حس میکنم، ب طوری ک حتی نمی توانم یک لیوان را در

دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم. ن برادر، برای

من دیگر خیلی دیر شده است.

بیش از چهارصدو پنجاه سال از آن قضیه می گذرد. هم اکنون

صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر، قلمکاری ها، آبرنگ ها و

کنده کاری های چوبی او در هر موزه ی بزرگی در سراسر جهان، نگه داری

می شود.

یک روز آلبرشت دورر، برای قدردانی از همه سختی هایی ک

برادرش ب خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را ک

ب حالت دعا ب هم چسبیده بود و انگشتان لاغرش ب سمت آسمان

بود، ب تصویر کشید. او نقاشی استادانه اش را صرفا دست ها نام گذاری

کرد، اما جهانیان، احساساتشان را متوجه این شاهکار کردند و کار

بزرگ هنرمندانه او را"دستان دعا کننده "، نامیدند.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (34)

این اثر خارق العاده را مشاهده کنید. بیندیشید و ب خاطر بسپارید

ک مسلما رویاهای ما با حمایت دیگران تحقق می یابند.

 

 

+ تاريخ یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 23:13 نويسنده رضــا |

 

خانمی در زمین گلف، مشغول بازی بود. ضربه ای ب توپ زد و توپ

ب درون بیشه زار کنار زمین افتاد. او برای پیدا کردن توپ، ب بیشه زار

رفت و ناگهان با صحنه ای روبرو شد. قورباغه ای در تله ای گرفتار بود.

قورباغه حرف می زد و رو ب خانم گفت:- اگر مرا از بند آزاد کنی، سه

آرزویت را برآورده می کنم. خانم، ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد

کرد. قورباغه ب او گفت:- نگذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را

بگویم؛ هر آرزویی ک برایت برآورده کردم، ده برابر آن را برای همسرت

برآورده می کنم!

خانم کمی تامل کرد و گفت:- اشکالی ندارد.

زن آرزوی اول خود را گفت:- من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

قورباغه ب او گفت:- اگر زیباترین شوی، شوهرت ده برابر زیباتر

می شود و ممکن است چشم زن های دیگر ب دنبالش باشد و تو او را از

دست دهی، خانم گفت:- اشکالی ندارد، چون من زیباترینم و پیش

من، کس دیگری در چشم او نخواهد درخشید. پس آرزویش برآورده

شد.

بعد گفت:- می خواهم ثروتمندترین فرد دنیا شوم. قورباغه ب او

گفت:- شوهرت ده برابر، ثروتمندتر میشود و ممکن است ب

زندگی تان لطمه بخورد.

خانم گفت:- نه، هر چ من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال

من است.پس ثروتمند شد.

آرزوی سومش را گفت:- قورباغه جا خورد ولی بدون چون و چرا

آن را برآورده کرد. خانم گفت:- میخواهم ب یک حمله قلبی خفیف

دچار شوم.

نکته: خانم ها خیلی باهوش هستند.

قابل توجه خواننده های مونث؛ این جا پایان داستان بود. لطفا ادامه را

نخوانید.

مرد دچار حمله قلبی ده برابر خفیف تر از همسرش شد.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

پند شماره: (33)

در آرزوهایمان ب کلمات نیز دقت کنیم و ببینیم از خدا چ

میخواهیم، شاید این خواسته ب ضرر ما باشد.

 

 

 

+ تاريخ شنبه سوم آبان 1393ساعت 21:25 نويسنده رضــا |

 

این یک داستان واقعی است و در ژاپن اتفاق افتاده است. شخصی

دیوار خانه اش را برای نوسازی، خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای

فضایی خالی، بین دیوارهای چوبی هستند. آن شخص، در حین خراب

کردن دیوار، در بین آن مارمولکی را دید ک میخی از بیرون ب پایش

فرو رفته بود. دلش سوخت اما برای یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ

را بررسی کرد، متعجب شد، چون این میخ ده سال پیش، هنگام

ساختن خانه کوبیده شده بود. چ اتفاقی افتاده بود؟

مارمولک، ده سال در چنان موقعیتی زنده مانده بود. چنین چیزی

امکان نداشت و غیر قابل تصور بود، متحیر از این مساله، کارش را کنار

گذاشت و مارمولک را مشاهده کرد در این مدت چ کار می کرده است؟

چگونه و چ می خورده است؟

همان طور ک ب مارمولک نگاه میکرد، مارمولکی دیگر، با غذایی در

دهانش ظاهر شد. مرد شدیدا منقلب شد. با خود گفت:-

ده سال مراقبت ! چ عشقی ! چ عشق قشنگی !

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

پند شماره: (32)

اگر موجود ب این کوچکی بتواند، عشقی ب این بزرگی داشته باشد،

پس تصور کنید، ما تا چ حد می توانیم، عاشق باشیم و ب نزدیکان مان

عشق بورزیم.

 

 

+ تاريخ جمعه دوم آبان 1393ساعت 22:39 نويسنده رضــا |

 

در زمانهای بسیار قدیم، وقتی هنوز پای بشر ب زمین نرسیده بود،

فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. آن ها از بی کاری، خسته

و کسل شده بودند. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:- بیایید یک بازی

بکنیم، مثل قایم باشک.

همگی از این پیشنهاد شاد شدند. دیوانگی، فورا فریاد زد ک چشم

می گذارم. از آن جایی ک کسی نمی خواست،دنبال دیوانگی برود، همه

قبول کردند ک او چشم بگذارد.

دیوانگی، جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد ب

شمردن؛ یک...دو...سه...همه رفتند تا جایی پنهان شوند. لطافت

خود را ب شاخ ماه آویزان کرد. خیانت، داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

اصالت د ر میان ابرها مخفی شد. هوس ب مرکز زمین رفت. دروغ، گفت

زیر سنگ پنهان می شود، اما ب ته دریا رفت.طمع، داخل کیسه ای ک

خودش دوخته بود، مخفی شد.

دیوانگی مشغول شمردن بود هفتادو نه...هشتاد...همه پنهان

شدند، ب جز عشق ک همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد.

جای تعجب نیست، چون همه میدانیم، پنهان کردن عشق، مشکل

است. در همین حال، دیوانگی ب پایان شمارش می رسید. نود و پنج...

نود و شش...هنگامی ک دیوانگی ب صد رسید، عشق پرید و در میان

بوته گل سرخ پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد:- دارم میام. اولین کسی ک را ک پیدا کرد تنبلی بود

زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود، جایی پنهان شود. بعد لطافت را یافت

ک ب شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس، در مرکز زمین،

یکی یکی، همه را پیدا کرد، ب جز عشق و از یافتن عشق، نا امید شده

بود. حسادت در گوشهایش زمزمه کرد:- تو فقط باید عشق را پیدا

کنی. او در پشت بوته گل سرخ پنهان شده است.

دیوانگی، شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان

زیاد آن را در بوته های گل سرخ فرو کرد. عشق از پشت بوته بیرون

آمد، در حالی ک با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان

انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها ب چشمان عشق فرو

رفته بودند و او نمیتوانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی

گفت:- من چ کردم؟ من چ کردم؟ چگونه میتوانم تو را درمان

کنم؟ عشق پاسخ داد:- تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر

می خواهی کمکم کنی، می توانی راهنمای من شوی.

و از آن روز، عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست.از

همان روز تا همیشه، عشق و دیوانگی ب همراه یکدیگر، ب احساس

تمام آدم های عاشق، سرک می کشند.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

پند شماره: (31)

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی از خود بیگانگی

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 23:14 نويسنده رضــا |