پــایان تـــــلخ بهتر از تـــــلخی بی پـــایانه...!!!

عابدی جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه و طلا را ب خانه زنی با چندین بچه قد و نیم قد برد.زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید خوشحال شدو شروع ب بدگویی از همسرش کرد و گفت:- ای کاش همه مانند شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود، ک از روی بی عقلی دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده شد و گوشه خانه افتاد، تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت ب سر کارش با او صحبت کردم ولی ب جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود میگفت ک دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود. من هم ک دیدم او دیگر ب درد ما نمیخورد، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او را از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل متحمل خرج اضافی نشویم. با رفتن او، بقیه هم وقتی فهمیدن اوضاع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند تا اینکه امروز شما این بسته های غذا و پول را برای ما آوردید، ما ب شدت ب آنها نیاز داشتیم. ای کاش همه انسانها مانند شما جوانمرد و ا هل معرفت بودند. مرد تبسمی کرد و گفت:- حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم.یک فروشنده دوره گرد امروز صبح ب مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را ب شما بدهم و ببینم حال شما خوب هست یا ن؟ همین! مرد عابد این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود.در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد:- راستی یادم رفت بگویم ک دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گرد هم سوخته بود. پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز پند شماره: (6) هنگامی ک ب جمله آخر داستان میرسیم احساس پشیمانی را میتوان در دل این داستان در وجود آن زن ب یک باره حس کنیم. در نتیجه تنها این مطلب را میتوانیم از این داستان برای خود برچینیم ک در گفت و گو برای کسانی ک زمانی بخشی از زندگی ما بوده اند تصمیمات عجولانه نگیریم و هیچ گاه زود قضاوت نکنیم و با سخنان مان آنها را در چشم خود و دیگران کوچک نشماریم شاید قلبی بزرگ و دلسوز در وجوشان نهفته باشد.
+ تاريخ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 9:9 نويسنده رضــا |

پدر و پسری مشغول قدم زدن در کوه بودند ک ناگهان پای پسر ب سنگی گیر کرد، ب زمین افتاد و ناخودآگاه فریاد کشید:- آی! صدایی از دور دست آمد:- آی! پسرک با کنجکاوی فریاد زد:- ک هستی؟ پاسخ شنید:- ک هستی؟پسرک خشمگین شد و فریاد زد:- ترسو! باز پاسخ شنید:- ترسو! پسرک با تعجب از پدرش پرسید:- چ خبر است؟ پدر لبخندی زد و گفت:- پسرم، توجه کن.بعدبا صدای بلند فریاد زد:- تو یک قهرمان هستی. صدا پاسخ داد:- تو یک قهرمان هستی. پسرک باز بیشتر تعجب کرد،پدر توضیح داد:-مردم می گویند ک این انعکاس کوه است، ولی در حقیقت، این انعکاس زندگی است.هر چیزی ک بگویی یا انجام دهی، زندگی آن را عینا ب تو بر میگرداند. اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت ب وجود می آید و اگر ب دنبال موفقیت باشی، حتما ب دست خواهی آورد. هر چیزی را ک بخواهی، زندگی همان را ب تو خواهد داد. پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز پند شماره: (5) آری، خواستن تمام چیزهایی ک ما انتظارش را داریم،ب یک تصویر ذهنی ایده آل بستگی دارد.این تصویر ذهنی شماست ک ب شما شادی، غم، موفقیت، شکست، خوشبختی و یا درد و رنج را هدیه می دهد. تصویر ذهنی شما میتواند ب شما کمک کند تا آنچه را برای رسیدن ب شادی و رضایت لازم دارید انجام دهید.میتواند ب شما کمک کند تا از زندگی خود لذت ببرید.میتواند اسباب اعتماد ب نفس و اطمینان ب کار و فعالیت هایی باشد ک شما برای زمان فراغت خود انتخاب می کنید.مصمم بر شاد زیستن شوید.از روی خیر خواهی ب ارزیابی خودتان بپردازید.بهترین و طلایی ترین لحظات زندگی را در ذهن مجسم کنید و با توجه ب واقعیت ها، ن خیالات واهی،و البته بر اساس تصویر مثبت ک از واقعیات زندگی دارید، این تصویر خوشایند از خویش را تقویت کنید. مراقب باشید تصویر ذهنی خود را جایی گم نکنید تا ب همراه آن انگیزه ی خوشبخت، شدن را از دست دهید.مواظب روح و اندیشه های قشنگتان باشید.نگذارید ک هیچ باد، مخالفی ابرهای سیاه را مقابل پنجره ی رو ب اقبال ذهنتان قرار دهد تا موفقیت و خوشبختی در زندگی را آن طور ک می پسندید، تجربه کنید.
+ تاريخ یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 15:25 نويسنده رضــا |

 

 

روزی، مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید ک در نزد فرشتگان

 

است و کارهای آنها را نظره میکند.هنگام ورود،دسته بزرگی از

 

فرشتگان را دید ک سخت مشغول کارندو تند تند نامه هایی را ک با

 

پیک ها از زمین میرسند،باز میکنند و آنها را داخل جعبه میگذارند.

 

مرد از فرشته ای پرسید:-شما چ کار می کنید؟

 

فرشته در حالی ک داشت نامه ای را باز میکرد،گفت:-این جا

 

بخش دریافت است.ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل

 

می گیریم.

 

مرد کمی جلوتر رفت.باز تعدادی از فرشتگان را دید ک کاغذهایی

 

را داخل پاکت میگذارند و آنها را با پیک هایی ب زمین می فرستند.

 

مرد پرسید:-شما چ کار میکنید؟یکی از فرشتگان با عجله گفت:-

 

اینجا بخش ارسال است و ما الطاف و رحمتهای خداوندی را برای

 

بندگان میفرستیم.

 

مرد،کمی جلوتر رفت.دید فرشته ای بیکار نشسته است.مرد با

 

تعجب از فرشته پرسید:-شما چرا بی کارید؟

 

فرشته جواب داد:-این جا بخش تصدیق جواب است.مردمی ک

 

دعاهایشان مستجاب میشود،باید جواب بفرستند،ولی فقط عده بسیار

 

کمی جواب می دهند.

 

مرد از فرشته پرسید:-مردم چگونه می توانند،جواب بفرستند؟

 

فرشته پاسخ داد:-بسیار ساده.

 

فقط کافی است بگویند،

 

"خدایا شکر"

 

 

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

 

پند شماره:(4)

 

گاهی لازم است ب خاطر بسیاری از نعمات داده شده و داده نشده ی

 

خداوند،دست شکر ب آسمان گیریم،شاید ک نداده ها نیز داده شود.

 

"خدایا از تمام نعماتی ک ب ما عطا کرده ای،تو را سپاس گزاریم"

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 19:39 نويسنده رضــا |

 

 

جوانی گمنام،عاشق دختر پادشاهی شد.رنج این عشق،او را بیچاره

 

کرده بود و راهی برای رسیدن ب معشوق نمی یافت.مردی زیرک از

 

ندیمان پادشاه وقتی دلباختگی او را دید،و نیز او را جوانی ساده و

 

خوش قلب یافت،ب او گفت:-پادشاه،اهل معرفت است.اگر احساس

 

کند ک تو بنده ای از بندگان خدا هستی،خودش ب سراغ تو خواهد آمد.

 

جوان ب امید رسیدن ب معشوق،گوشه گیری پیشه کرد و ب عبادت

 

و نیایش مشغول شد،ب گونه ایک اندک اندک،مجذوب پرستش

 

گرید و آثار اخلاص در او تجلی یافت.

 

روزی ،گذر پادشاهبر مکان او افتاد.احوال وی را جویا شد و دانست

 

ک جوان،بنده ای با اخلاص از بندگان خداست.در همان جا از وی

 

خواست ک ب خواستگاری دخترش بیاید.جوان فرصتی برای فکر

 

 کردن طلبید و پادشاه ب او مهلت داد.

 

همین ک پادشاه از آن مکان دور شد،جوان وسایل خود را جمع

 

کرد و ب مکانی نامعلوم رفت.ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و

 

ب جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند.

 

بعد از مدتها جست و جو اورا یافت و ب او گفت:-تو در شوق

 

رسیدن ب دختر پادشاه آن گونه بیقرار بودی.چرا وقتی پادشاه ب

 

سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست،از آن فرار کردی؟

 

جوان گفت:-اگر آن بندگی دروغین ک ب خاطر رسیدن ب

 

معشوق بود،پادشاهی را ب در خانه ام آورد،چرا قدم در بندگی راستین

 

نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه ی خویش ببینم؟

 

 

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

 

 

پند شماره: (3)

 

در نهایت نیاز،دست خواهش ب سوی انسان نیازمند دراز میکنیم.

 

اگر از تنها بی نیاز عالم،طلب نیاز کنیم و بدانیم ک عشق های زمینی

 

ماندگار نخواهند بود و تنها عشق ماندگار،عشق آسمانی و خدایی است

 

او ما را بی نیاز خواهد کرد.ناگفته نماند ک عشق زمینی برای انسان ها

 

ب منزله ی پرو بالی برای رسیدن ب عشق آسمانی و خدایی است.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 8:44 نويسنده رضــا |

 

مارها،قورباغه ها را میخوردند و قورباغه ها از این نابسامانی،بسیار

غمگین بودند.تا این که قورباغه ها از مارها ب لک لک ها شکایت کردند.

لک لک ها بعضی از مارها را خوردند و بقیه را هم تارومار کردند،

قورباغه ها از این حمایت شادمان شدند ،ولی طولی نکشید ک لک لکها

گرسنه ماندند و شروع کردند ب خوردن قورباغه ها و قورباغه ها ناگهان

دچار اختلاف دیدگاه شدند.

عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند،امّا عده ای دیگر خواهان

بازگشت مارها شدند.

مارها بازگشتند،ولی این بار،هم پای لک لک ها شروع ب خوردن

قورباغه ها کردند.قورباغه ها دیگر متقاعد شدند ک انگار برای خورده

شدن ب دنیا آمده اند.برای آنها هنوز یک مشکل حل نشده است و آن

مشکل این که؛آنها نمیدانند دوستانشان آنها را میخورند یا دشمنانشان؟

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

پند شماره: (2)

بسیاری اوقات،این ساده دلی و کوته فکری خود ماست ک ب ما

ضربه میزند و باعث سرنگونی ما انسانها میشود.پس در

تصمیم گیری ها و انتخابهای خود،دقت بیشتری ب خرج دهیم.

از دشمنان برند شکایت ب دوستان

چون دوست دشمن است،شکایت کجا بریم؟

ز دوستان دو رنگ ام همیشه دل تنگ است

فدای همت دشمن شوم ک یک رنگ است

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 9:54 نويسنده رضــا |

 

من در دنیای واقعی مرده ام….ذهنم آشفته

 

خواب هایم پریشان،

 

خنده هایم فتوشاپی

 

درد و دل هایم با دیوار وبلاگ !

 

میزان همدردی ها هم با کامنت !

 

وتکرار پشت تکرار…

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 17:38 نويسنده رضــا |

روزی از روزها،پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با

دشمنان از دست داده بود،تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب 

کند.پادشاه،تمام جوانان شهر را جمع کرد و ب هر کدام دانه گیاهی

داد.از آنها خواست،دانه را در یک گلدان بکارند تا دانه رشد کند،

سپس گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.

پینک یکی از آن جوانها بود ک تصمیم گرفت تمام تلاش خود را

برای پادشاه شدن بکار گیرد،بنابراین با تمام وجود تلاش کرد تا دانه

را پرورش دهد ولی موفق نشد.اول ب این فکر افتاد ک دانه را در آب و 

هوای دیگری پرورش دهد،ب همین دلیل ب کوهستان رفت و خاک

آنجا را هم آزمایش کرد،ولی موفق نشد.پینک حتی با کشاورزان 

دهکده های اطراف مشورت کرد،ولی همه این کارها ب فایده بود و 

نتوانست گیاه را پرورش دهد.

سرانجام روز موعود فرا رسید.همه جوانان در قصر پادشاه حاضر

شدند و گیاه کوچک خود را در گلدان،نزد پادشاه آوردند.پادشاه به

همه گلدانها نگاه کرد.وقتی نوبت به پینک رسید،پادشاه از او پرسید

-پس گیاه تو کجاست؟پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد.در

این هنگام،پادشاه دست پینک را بالا برد و او جانشین خود را اعلام

کرد.همه جوانان ب این انتخاب پادشاه اعتراض کردند.پادشاه روی

تخت نشست و گفت:

-این جوان درستکارترین جوان شهر است.من قبلا همه دانه ها را

در آب جوشانده بودم،بنابراین هیچ یک از دانه ها قابلیت رشد نداشتند،

وسپس ادامه داد:

-مردم ب پادشاهی نیاز دارند ک در عین راستگویی و درستکاری

با آنها صادق باشد،ن آن پادشاهی ک برای رسیدن ب قدرت و حفظ

آن،دست ب هر عمل ریاکارانه ای بزند.

 

پندهای قند پهلو>>>گردآورنده:مهندس حسین شکرریز

 

پند شماره: (1)

پیشرفت در دنیای امروز دو اصل دارد:صداقت و راستگویی.شاید با

توجه ب این داستان،ب این نکته فکر کنیم ک بسیاری با دروغ و خیانت،

ب مال و مقام دست یافته اند و روزگاری سرشار از پول و ثروت دارند،ولی

باید این را نیز در نظر داشت ک آیا در زندگی این اشخاص آرامش نیز

جایی دارد و آیا این ثروت،یک ثروت دایمی برای آنها خواهد بود یا نه؟

جوابی ک داستانها و تجربیات روزمره زندگی ب ما خواهد داد این 

است ک :خیر

پس باز بیشتر بنگریم و دقت کنیم و جمله بالا را دوباره اصلاح کنیم؛

لازمه ی پیشرفت و داشتن زندگی ایهمراه با آرامش این است:صداقت

و راست گویی

+ تاريخ دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 10:47 نويسنده رضــا |

 

این بار دومه خواب می بینم 

اربعین نزدیک شده منم آماده رفتن

ولی هربار ی چیزی باعث میشه نرم

بار اول پاسپورتم یادم رفته بود

با دوستان رفتیم ی شهر مرزی

یهو یادم اومد عه پاسپورتم جا مونده

وقت هم نبود برگردم

این بار پول نداشتم

وقت رفتن بود ک فهمیدم هیچکی از دوستام قصد ندارن امسال برن

ناامیدانه تنهایی خواستم برم ک یادم اومد هیچ پولی برام نمونده

 توی بیداری ک ب چیزایی ک دوست دارم نرسیدم

تو خواب دیگه چرا ؟

 

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 18:54 نويسنده رضــا |

 

یکی دیگه از خونوادمون ب جمع شهریوریا پیوست

ایشالا ک قدمش خیر باشه

اسمشو خودم انتخاب کردم

مهدی جان تولدت مبارک

 

+ تاريخ شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 10:14 نويسنده رضــا |

 

دو سه روزی میشه ک برای عید دیدنی اومده خونشون

چندبار ناخواسته بطور تصادفی دیدمش...

امروز صبح بعد از نماز چرت زدم،خوابشو دیدم

تو خواب دم درشون ایستاده بود

منم برای اینکه منو نبینه سرمو انداختم پایین

تند,تند راه رفتم ک یهو فریاد زد...

چند بار,اونم با حرص زیاد

من تورو فراموشت کردم

تورو فراموشت کردم

فرااااااموشت کرررردم

حتی توی خوابم فراموش شده ام...

ب قول یکی از دوستان هعی...

هنوزم صداش داره تو گوشم میپیچه

 

+ تاريخ جمعه دهم مرداد 1393ساعت 11:13 نويسنده رضــا |

 

این بار هم که بغلم کرد میخواست حرص دیگری را در بیاورد

بیچاره من...

 

تازه متوجه شدم

اغلب کسایی ک پا به دنیام گذاشتن به نوعی میخواستن حرص یکی ديگه رو در بیارن

عده ای هم از روی کنجکاوی...

برخی برای تجربه...

البته همه اشتباهی پا به دنیام گذاشتند

بیچاره من...

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 19:46 نويسنده رضــا |

 

 هر وقت نتونستی کسی را فراموش کنی

 

بدان هنوز تو در خاطرش هستی...

 

 

+ تاريخ شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 11:9 نويسنده رضــا |

 

مقصد مهم نیست

 

مسیر هم مهم نیست

 

حتی خود سفر هم چندان مهم نیست

 

همسفر خیلی مهمه

 

 

 

 

+ تاريخ شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 9:17 نويسنده رضــا |

صحبت از مهر و محبت چیست!؟

جای آن در قلب ما خالیست!!!

 

 

بعضی وقتا آدم اونقدر دلش از زندگی میگیره ک

حتی نفس کشیدن هم براش سخت میشه...

حتی خودش هم نمیدونه چه مرگشه ،

خدا در کنار تمام نعمت هاش ،نعمت فراموشی 

هم ب آدما داده...

اما نمیدونم چرا من از این نعمت محرومم،

نه میتونم گذشته رو فراموش کنم،

نه میتونم آینده رو بسازم...

روبه رو سراب ،پشت سر خراب !

 

دلم برای خودم تنگ شده ،برای اون روزا ک از

خنده ی ته دل ،اشکم در بیاد!

خیلی وقته ک زندگی نمیکنم 

فقط از سر عادت نفس میکشم ک منو جای

مرده ها خاکم  نکنن !

خیلی دلم گرفته...

کاش میشد برم ی گوشه ،ب دنیا پشت کنم و 

بگم :من دیگه بازی نمیکنم...

 

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت 4:29 نويسنده رضــا |



خدایا حکمت این خوابها چیه؟؟؟
نمیدونم چرا اینقد خواب مار می بینم
خوابای ترسناک با کیفیت HD و 3D
خداییش پریشب زهره ام ترکید
خواب دیدم خوابیده ام دو سه تا مار دارن کنارم تکون میخورن
یکیشون زیر کتفم قرار گرفته بود و داشت سعی میکرد خودشو بکشه بیرون 
ترسیدم نیشم بزنه
خیال میکردم واقعیه نه خواب
هعی روزگار ،خوشی روزارو ازم گرفتی حالا چشمت دنبال شبهامه؟
شبها هم نباید آرامش داشته باشم؟؟؟
نمیدونم کابوسه یا رویای صادقه
تعبیرش ک میشه دشمن
آخه من کی هستم ،چکاره ام ک دشمن داشته باشم؟
نمیدونم،من ک توی این مارهای شبهای چند ساله ام موندم
کسی حکایت این خوابهارو نمیدونه..؟


+ تاريخ پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 12:3 نويسنده رضــا |


دنیام امروز رو سرم آوار شد
با ی حرف ،واقعیت تلخ ،حقیقت سمی
حالم خوش نیست
قلبم درد میکنه
احساس میکنم له شده
تازه میفهمم حال بعضی از دوستامو
تازه میفهمم ک نفهمیدن بعضی چیزا چقد خوبه
خداییش بعضی فهميدنا سخته،عذاب آوره
دنیا رو تنگ میکنه بروی آدم
طوری ک نفس کم میاری
خیلی چیزارو کم میاری
همیشه فهمیدن خوب نیست،قشنگ نیست،مفید نیست
گاهی درد داره،شکنجه ست
گاهی هم باعث میشه بعضى یا شاید همه باورهاتو از دست بدی
ب خودت لعنت بفرستی،ب دنیا،ب آدما،روزگار ،زمونه
دلت میخواد نباشی،یا اصلا پاتو ب این دنیا نمیزاشتی
ولی چ فایده
دنیای تلخ من همیشه پر بوده از این فهمیدنای تلخ و کشنده
حرف زیاد دارم ولی...



+ تاريخ جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 19:21 نويسنده رضــا |


هر شب بی خوابی میزنه ب سر بابا

هر شب تا صبح بیدارم و بدنشو ماساژ میدم،دلداریش میدم

هر شب بابا شهادتین میخونه و وصیت میکنه

هر شب تنم تا خود صبح باید بلرزه

هر شب از درد تا صبح ناله میکنه

هر شب تا صبح غصه میخورم،نگاش میکنم،کمى هم دعا

در حد یک جمله

دعا کردن و از خدا طلب کردن رو میخواد

من ک پیشش رو سیام

دلم میخواد فقط،فقط ی بار دیگه بابام رو پاهاش بایسته و راه بره

و این شبها ادامه داره

تا کی...خدا میدونه



+ تاريخ جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 11:42 نويسنده رضــا |


12 بابا مرخص شد خداروشکر،بردمش اکو قلب گرفتن ازش خداروشکر سالمه

فقط سونوگرافی موند

وضعیت هوشیاریش خوبه فقط سمت چپ بدنش از کار افتاده ،گلوش هم اذیتش میکنه هنگام خوردن

دیروز خیلی اومدن عیادتش واس همین نتونست استراحت کنه،شلوغی و حرف زدن براش سمه

دیشب مث همیشه بیدارم کرد جابجاش کنم ،گفتم حالت خوبه؟گفت سرم درد میکنه حس میکنم سبک شده

گفتم فردا میبرمت متخصص شخصی،گفت کی،بعد از مردنم!گفتم خدا نکنه.ایشالا خوب میشی بازم راه میری گفت حالم خیلی بده امشب میمیرم.نگاه ساعت کردم ساعت 3بود

بعد از چند دقیقه دیدم خوابه،حس کردم نفس کشیدنش طبيعی نیست نامنظمه.دست زدم به بدنش سرد بود ،سعی کردم بیدارش کنم جوابمو ب سختی میداد،خیلی ترسیدم تا صبح چشم روهم نزاشتم

امروز بردم متخصص مغزو اعصاب شخصی ویزیتش کرد.همه عکسا و داروها و خلاصه پرونده رو نشونش دادم گفت مشکلى نداره،براش یک سری دارو و آمپول اضافه کرد با ده جلسه فیزیوتراپی.گفتش 1ماه دیگه بیارينش

الان خداروشکر بهتره،فردا میبرمش فیزیوتراپی

خدا کنه زودتر سرپا شه



+ تاريخ شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 22:10 نويسنده رضــا |


دلم واسه تمام دوستهای مجازیم تنگ شده

خيلی وقته ازشون خبری ندارم

یعنی الان در چه حالین؟خوشن،خرمن؟

آیا هنوز منو یادشونه؟

من یک فراموش شده م

هر جا باشن براشون بهترین آرزوهارو آرزومندم


+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 16:3 نويسنده رضــا |

سالی که نکوست از بهارش پیداست

اینم از بهارمون

خدا به داد زمستونش برسه

الهی به اميد تو



+ تاريخ دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 18:44 نويسنده رضــا |